دلیل تنوع خدایان در بابل

       

                                                          برج بابل


شهرها، حکومت ها، الواح و کتیبه ها، معابد و کاهنان در بین النهرین از زمانی قدیمی تر

از مصر به ظهور رسیدند، بنابراین روحی که در جسم تمدن بابلی دمیده می شد از کشور

فراعنه عریانتر و قویتر و حقیقی تر و مادیتر بود، چه در همان هنگام که مصر را در شرق و

غرب، پهن دشت های ریگزار و در جنوب، کوهستان های پر آبشار و در شمال دریا احاطه

کرده بود، ساکنان عراق در عرصه ای بین دو رود توامان در سرزمینی مسطح و حاصل خیز

زندگی می کردند و در کشورشان از هر سو در معرض مهاجمات و تاخت و تازهای بسیار

قرار گرفته بود. در آن سرزمین روزگار به سرعت تبدیل و تغییر حاصل می کرد و فکر بقا و

ازلیت، قهرا در دماغ آن اقوام ایجاد نمی شد.اوضاع و حوادث همیشه موقت و زودگذر

جلوه می شد و هیچ چیز دوام و بقایی نداشت و مظاهر عمر به زودی طی می شد.

به عبارت دیگر، ماهیگیران و شکارچیان باستانی، که در سواحل و باتلاق های دجله و

فرات به صید می پرداختند، جای خود را به ساکنان قراء و دهات سپردند و روستاها جای

خود را به شهرها و بلادهای (۱)مانند اوروک، اریدو،

لاگاش، اور و نیپور، دادند.سپس شهرها با یکدیگر به نزاع برخاستند و یکی بر دیگری غلبه

می یافت تا اینکه بالاخره سلطنت سومری ها تاسیس شده و عاقبت در تمدن مهاجمان

سامی به تحلیل رفت و نابود شد، سلطنت های جدید به ظهور رسیدند که سرانجام، آنها

نیز به دست جهانگیران ایرانی منقرض شدند.(۲)

به همین منوال و بر همین قیاس خدایان اراضی دهات و شبانان، در حاشیه ی رودها و

نهرها جای خود را به خدایان سماوی دادند که روشنای فلکی در بالای سر ایشان تابان

بود، و در شهرها به صورت موجودات متعال روحانی و متجسم در معابد درآمدند، و در آنجا

شوارهای خدایی مرکب از خدایان متعدد به ظهور رسید که آنان با یکدیگر گاهی به صلح

و گاهی به عشق و محبت و گاهی به بغض و کینه به سر می برند و تعداد ایشان افزون از

حد حساب و بیرون از میزان شمار گردید.


                                                                                     ادامه دارد...


*********************************************************

پی نوشت:

۱- خانه هایی که با خشت خام ساخته می شد، بر اثر مرور زمان فرو ریخت و بر

ویرانه های هموار شده ی آنها خانه های جدید(و شهرها) ساخته شد.

۲- تاریخ بین النهرین مربوط به قبل از 3000 سال پیش از میلاد به مصر نئولیتیک ، دوران

سفال، باز می گردد.در آن عصر، نخستین ده نشینان جای خود را به جوامع شهرنشین

سپردند که بعدا تمدن و فرهنگ حلاف را در 4500 ق.م. توسعه دادند، و آن کاه فرهنگ

ال عبید (4500-3800 ق.م.) چانشین آنان شد و در چهارمین هزاره ی قبل از میلاد،

 آفرینندگان تمدن اوروک روی کار آمدند که به نوبه ی خود ادامه ی کار را به دیگران سپردند.

آنگاه، سلطنت سومریان این راه را پیمود(2800-2360 ق.م.)و سپس سامی ها از صحرای

عربستان فرا رسیدند و تحت لوای پادشاه بزرگ خود، سارگن، بر آن سرزمین حکومت

راندند( حدود 2360ق.م.)اما از آن پس مهاجمان از هر طرف بر بین التهرین تاختند و امید و

آرامش و آسایش و حتی حق حیات با اِشغال های متعدد برای مدتی بس دراز، از مزدم این

سامان سلب کردند.

 

ادامه زندگی کوروش - مسیر آریایی ها- قسمت بیست و هفتم


    

یکی از فرماندهان ماردی مغرورِ شجاعت، لگام اسب خویش را با شتاب

برگرداند و اسب سرعت خود را عوض نمود و به افت و خیز افتاد.

این وضع توجه کوروش را جلب نمود و خم شد دست اسب را بلند کرد و

ترکی دور سم آن دید که از تصادم به سنگ حاصل شده بود .

پس به سوار آن گفت: تو که بر اسب لنگی سواری، بیا پایین!

حریف خندید و گفت: نه کوروش، مگر من باید پیاده بجنگم؟

کوروش گفت: بلی نظر من این است؛ سپس به دبگران که با تعجب نگاه

می کردند رو کرد و

گفت: در جای خود باشید، من کوروش هخامنشی می گویم!

خود به سوی رود فرود آمد و کمر بند شمشیر خود را برکند و جبّه ی خود

را برانداخت.دیگر موقع حرف زدن نبود و اقتضا می کرد منفردا اقدام شود.

ظاهرا بدون اسلحه و در صورتی که دست های خالی خود را بلند می کرد،

به رود داخل شد و آب به زانو و کمرش زد.

ولی به کار خود اعتماد داشت، گویی فروشی او به او فرمان می داد.

مردی دیگر خود را به آب زد و معلوم شد وارتان است که از پشت سر او

می آید. پس به خود فشار آوردند تا با قدم استوار از رود بگذرند.

کوروش اول بیرون آمد و در اینجا ایبری های پشمالو بهم گردآمدند و

نیزه ها را سبقت چنگ کردند. مخاصمین، خطری از آن دو تن غیر مسلح

انتظار نداشتند و چون کوروش روی یکی از تخته سنگ ها نشست،

همگی بنای نگاه کردن به او را نهادند.

کوروش سربرآورد و به آنان چنین خطاب نمود : گوش کنید در این موقع که

می خواهم برای پادگانی لشگریان ازدهاک با شما گفتگو کنم.

بهتر است میان ما صلح و صفا باشد.

ایبری ها نطق او را نفهمیدند و جوابی ندادند تا اینکه وارتان که نزد کوروش

ایستاده بود به آنان سخن گفت و در آن هنگام مردم در سرزمین گود برای

استماع گرد آمدند و جنگاوران پارسی و ارمنی،خاموش و بی حرکت ماندند.

در نتیجه با کمک وارتان قراری داده شد که به موجب آن متارکه شود و

برای سپاه کوروش، خواربار و چراگاه تهیه نمایند.

کوروش با امتنان و خنده اظهار داشت: حمله به این مردم، بدون مذاکره

اشتباه می شد، به هفت ستاره سوگند که ما موفق شدیم.

وارتان کله ی سیاه خود را تکان داد و گفت: بلی ولی این خنجر را بردارید

آن وقت خواهید دید.

منظورش خنجر اهدایی ماندانه بود که کوروش به کمر بسته بود.

کوروش خنجر را باز کرد و حاضرین همگی از این عمل ملول شدند و آه از

نهادشان برآمد.

وارتان با تبسم گفت: این مردم، به علامت الهه ی بزرگ که بر قبضه ی این

خنجر است، اطاعت کردند.

کوروش خشمناک گشته و می خواست خنجر را به رود بیندازد زیرا

نمی خواست به خاطر علامت ملکه به او اطاعت کنند.

ولی بعد تصور کرد که پیروان از برکت همان نشان سالم از گدار گذشتند.

پس آن را دوباره به کمر خودنصب نمود.

در این موقع سواران به او رسیدند و فرمانده از اینکه او تنها رود را عبور

کرده بود،اعتراض نمود و کوروش قبول نمود که از آن پس در اقدامات خود با

آن ها مشورت کند.

از آن تاریخ به بعد، رشته ی تصمیم در کارها به دست کوروش افتاد،

خواه در اردوگاه باشد ، خواه در میدان جنگ.

********************************************

پی نوشت:لطفا توجه کنید

از سوی: دوستداران فرهنگ و تمدن ایران زمین
به: شهرداران و شوراهای شهر ایران

به نام خداوند جان و خرد

ما امضاکنندگان و گواهان این نامه، با نگرش به نقش شهریار بزرگوار تاریخ، و با به فال

نیک گرفتن بازگشت نخستین منشور حقوق بشر به کشورمان، خواهانیم که نام

کورش بزرگ (ذوالقرنین) تا هفتم آبان امسال (1389) دوباره به خیابانها و

میدانهای شهرهای ایران بازگردد.


پیشاپیش از مسئولانی که این خواسته ی میهنی را برآورده کنند، سپاسگزاریم.


                                                                     امید عطایی فرد

برای امضا اینجارو کلیک کنید

دین در بابل باستان_ قسمت دوم

در بابل بعضی از کارهای عمومی به وسیله ی کاهنان انجام می شد، قراردادها را

می نوشتند و تسجیل می کردند و امضای خود را بر آن ها می گذاشتند؛ وصیت نامه ها را

تنظیم می کردند؛

به مرافعات مردم گوش می دادند و رای صادر می کردند، و از حوادث مهم و معاملات

بازرگانی ثبت برمی داشتند.

هرگاه بحرانی پیش می آمد و مال فراوان لازم می شد، شاه قسمتی از دارایی معابد را

مصادره می کرد. ولی این کار خطرناکی بود که به ندرت اتفاق می افتاد، چه کاهانان کسانی

را که بدون اجازه ی ایشان در اموال معابد تصرف کنند به شدت لعن می کردند و نفوذشان در

مردم بیش از نفوذ شخص شاه بود؛ گاهی می توانستند، با اتحاد کلمه و استفاده از نیرو و

هوش خویش، شاه را از سلطنت خلع کنند.متولیان معابد مزیت خلود و جاودانی بودن را

داشتند، چه شاه می مرد، ولی خدایان جاودانی بود؛ به همین جهت  مجمع روحانیون، که

از تغییرات و تقلبات انتخاب و خطرهای مرض و آدمکشی و جنگ در امان بود، می توانست

نقشه های دراز مدت برای کارهای خود بکشد، و این همان چیزی است که سازمان های بزرگ

دینی تا امروز از آن برخوردار بوده اند. مقدر چنان بود که بابل به دست بازرگانان ساخته شود و

سود آن به جیب کاهنان برود.تعداد خدایان در بابل زیاد بود، و نیروی تخیل مردم حدی نداشت و

احتیاجاتی که مردم، برای آن ها، خود را نیازمند می دانستند، نامحدود بود.در قرن نهم قبل از

میلاد شماره ی خدایان نزدیک به 65000 بوده، هر شهر برای نگاهبانی خود خدای خاصی

داشت، در بابل قدیم، در شهرستان ها و روستاهای اگر چه به صورت رسمی  به خدای بزرگ

و اعلا سر فرود می آوردند، هر کدام خدای کوچکی داشتند که آن را می پرستیدند و به آن

وفاداری می نمودند؛ به این ترتیب  بود که پرستشگاه هایی برای شمش در لارسا، و برای

عشتر در اوروک، و برای ننار در اور ساخته می شد – چه پس از آنکه دولت سومری از میان

رفت، خدایان متعدد سومری برجای مانده بود. خدایان دور از مردم نبودند؛ بیش تر از آنها بر

زمین و در معابد می زیستند؛ بیش تر از آن ها بر زمین و در معابد می زیستند: با کمال

اشتها خوراک می خوردند و با دیدارهای شبانه ای که از زنان پرهیزگار می کردند، توسط این

زنان، به مردم مشغول و پر کار بابل فرزندانی عطا می کرد.

کهن ترین خدایان، خدایان نجومی بودند مانند آنو، گنبد نیلگون، شمش ، خورشید، ننار،

ماه یا بعل، یعنی زمینی که همه بابلیان پس از مرگ به سینه ی آن باز می گردند. هر

خانواده خدایی خانگی داشت که به آن نماز می گذاشت و هر بام و شام برای آن شراب

می فشاند؛ هر فردی، خدایی (یا چنان که امروز می گوییم فرشته نگهبانی) برای حمایت

خویش داشت که او را از افراط در غم و شادی حفظ می کرد؛ جن های متعدد باروری، به

تصور آن مردم، بر روی مزارع در پرواز بودند و به محصول برکت می بخشیدند. شاید یهودیان

 گروه انبوه کروبیان و فرشتگان خود را از این شماره ی فراوان ارواح بابلی اقتباس کرده باشند.

از مردم بابل شواهدی به دست نیامده که بنابر آن بتوان گفت یکتا پرستی، نظیر آن چه در

زمان اخناتون یا اشعیای دوم وجود داشته ، در سرزمین بابل حکمفرما بوده است. باوجود

این باید گفت که دو نیرو آن مردم را به طرف توحید می خوانده است: یکی این که مملکت

پس از جنگ ها پهناور می شد، و خود این پهناوری خدایان محلی را به فرمان خدای یگانه

در می آورد؛ دیگر آن که پاره ای از شهرها، از روی حب وطن، خدای خاص و محبوب خود را

صاحب قدرت مطلقه و مسلط بر همه چیز می کردند؛ مثلا نبو چنین می گوید:" به نبو ایمان

داشته باش و به خدایان دیگر ایمان نیاور." این دستور با نخستین فرمان از "احکام عشره"

(ده فرمان) یهودیان چندان اختلافی ندارد. رفته رفته این تصور پیش آمد که خرده خدایان

مظاهر یا صفاتی از خدای بزرگ را نمایش می دهند، به این ترتیب شمار خدایان کاهش یافت.

در نتیجه مردوک، که در ابتدا خدای خورشید بود، به عنوان ریاست و بزرگی خدایان بابلی را

پیدا کرد. و به لقب بعل مردوک، یعنی مردوک خدا، ملقب شد؛ بابلیان شیواترین و گرم ترین

نمازهای خود را در برابر این خدا می گزاردند.

                                          ادامه دارد . . .

********************************************

مارال: دوستان عزیزم ببخشید، این سری نتونستم تصاویر خدایان را پیدا کنم و بذارم

راستش کمی حالم خوب نیست،

سپاس از خوبی های شما دوستان 

ادامه زندگی کوروش - مسیر آریایی- قسمت بیست و ششم

هاروپیک به کوروش دستور داده بود که به هر یک از دسته های راهزنان که بر سر راه خود

تصادف کند ، نابود سازد و بیرق پیروزی مادها و پارس ها را تا دریای گیاه در اقصای شمال

برساند. ولی وارتان (پسر هاروپیک) عقیده نداشت لوای پادشاهی را به سرزمین های

نوینی بردارند که در نتیجه ی سفر ثروتی عاید نگردد و منظورش از ثروت آهن یا طلا یا

جواهر بود که برای معامله با وحشیان که آن را به منظور زینت عزیز می داشتند، ارزشی

زیاد داشت. می گفت: اگر مال اندوختن نصیب لشکر نباشد، بهتر است بمانند و کشت

زمستانی انجام دهند. کوروش در جواب وارتان گفت: پدر تو به من دستور داده و من تا

حد مقدور آن را انجام می دهم.

سپاهیانش طرفدار پیشروی به طرف شمال بودند، زیرا در پایان آن تابستان امکان شکار

بسیار خوب در پیش بود. به علاوه کوروش اهتمام داشت از مراتع دره های بالا عبور کند،

زیرا می دانست تهیه ی علوفه برای اسب ها و غذا برای پیروزی سپاهیان مهم تر از

اسلحه پردازی است. در هر یک از موارد جنگ، فرماندهان ورزیده ی کوروش سراغ

سواران می رفتند و از این که کوروش جنگ فنی را آشنا نیست آگاه بودند. ولی او زیر

بار نمی رفت و عقیده داشت یا باید کاملا فرماندهی کند یا هیچ.

سرانجام در عبور از رود سرزمین گود، نزاعی که انتظار آن را داشت، بروز کرد.

نیروی اعزامی از آبشار کوهستان کبود عبور کرد، آب ها به سوی شمال جاری می شد

و در پایین درختان کاج پیرامون سرزمین گود بلند می شد. این جا دره ای بود با یک رود

تنها که در قعر آن جریان داشت، امتداد می یافت و در اطراف آن حبوبات روییده بود و در

فواصل دهات اطراف گله های گوسفند دیده می شد. در ورای این دره ی عمیق،

کو های مرتفع با قله های برفین دیده می شد. مهاجمین با تعقیب ردیف رو به رودخانه

روانه شدند و راهشان به گداری رسید. در اینجا در ساحل مقابل بومیان اسلحه در دست

در حفاظت و کشیک بودند. این ها وحشی بودند و پوست حیوانات می پوسیدند و نیزه

داشتند ولی سپر نداشتند، کوروش دید زنان نیز با کارد در دست از پشت سر مردان

به پیش فشار می آوردند. وارتان در مورد این مردم ساحل گفت: این ها چوپان های

ایبری (1) هستند و احمق تر از آنند که از آنان بیمی رود. اینها نام رود خود را "کوروش"

به معنی چوپان نهادند که رمه های آنان را سیراب می سازد. فرماندهان پارسیان به

سوی رود سوار شدند تا با مشورت ارمنی ها، موانع و راه تسلط بر آنان را بیاموزند و پس

از توافق به وارتان گفتند جنگیان ارمنی او یک حرکت شبه حمله در مقابل گدار نمایند و

بنا شد در این بین ماردی ها و دای ها (2) که تیراندازان سوار بودند جدا شوند و به گدار

بالاتر روند و بدون مشهود شدن از رود عبور کنند. آنگاه چون به آن ساحل رسیدند

ناگهان خود را نشان دهند و ایبری ها را هدف تیر قرار دهند و در حمایت این تیراندازی

ارمنی ها گدار را بگذرند. آن گاه دشمن بین دو صف مهاجم با آسانی شکار گزدد.

به نظر کوروش ، این نقشه موثر ولی منجر به خونریزی زیاد می شد و لازم دانست

در آن موقع که سربازان ورزیده در حال حرکت و آماده ی رزم بودند، اقدام فوری کند.

پس ندا کرد: این فال نیک است که این رود نام مرا دارد و مرا می خواند،

جای خود را حفظ کنید

******************************************************

پی نوشت 1: Iberians نامی است که به مردم ایبریا که در قفقاز می زیسته اند در

 کنار اقوام گرجی ها و ارمنی ها و اورارتوییان و هوریان

2: بطور کلی اقوام زیر در سکنه ی بومی فلات ایران پیش از ورود آریایی ها به شمار

می آمدند :

گروه نخست: مردمانی که از نواحی اطراف دریاچه رومیه تا منطقه ی علیای رود دیاله

شناسایی شدند و عبارتند از : ( گوتیان ) که به نواحی شرقی بیشتر گرایش داشته و

دیگر ( لولوبیان ) که قلمرو آنها بیشتر به اطراف باختر گسترانیده شده بود و نیز (کاسیان)

که در ناحیه ی جنوب غربی یعنی در منطقه علیای رود دیاله و کرخه ساکن بودند .

و گروه دوم ساکنان کرانه ی دریای مازندران که به (کاسپیان) معروفند . و از دیگر ساکنین

در حاشیه ی بحر خزر می توان به ( کادوسیان ) ، (گیل ها) ، (تپوریان) یا (طبرستانیان)

و ( ماردها ) یا ( آماردها ) که در منطقه ای بین سرزمینهای تحت اشغال و سکونت

تپوریان و کادوسیان مسکن داشته اند .

و سومین گروه مردمانی هستند که در سواحل آبی جنوب فلات ایران یعنی در کرانه های

 خلیج فارس سکونت داشتند که اینها احتمالاً مردمانی تیره پوست بودند و علاوه بر این

در دره های غربی کوه زاگرس (حوریان) زندگی می کردند که در میان این اقوام (کاسیان)

از نظر پیشرفت و فرهنگ معیشتی دارای ویژگی های برجسته ای

نسبت به اقوام دیگر بودند .

                                                       ادامه دارد . . .

ادیان باستان- بابل

خدایان بابلی

آنچه قدرت شاه را محدود می کرد تنها قانون و طبقه ی اشراف نبود، بلکه طبقه ی کاهنان

نیز مانعی در برابر قدرت مطلقه ی شاه به شمار می رفت؛ چه شاه از لحاظ قانونی عنوان

عامل و وکیل خدای شهر را داشت.مالیات به نام خدا گرفته می شد و به خزانه های معابد

ریخته می شد.شاه هنگامی در چشم مردم عنوان حقیقی سلطنت را پیدا می کرد که

کاهنان لباس قدرت را بر او بپوشانند و دست بل را بگیرد و صورت مردوک را، در موکب با

شکوهی، با خود در خیابان های شهر بگرداند. در اینگونه جشن ها لباس روحانی

می پوشید و این، خود، نشانه ی وحدت دین و دولت به شمار می رفت، و شاید علامت

آن بود که سلطنت ریشه ی دینی و آسمانی دارد. گرداگرد تخت سلطنت آثار و مظاهر

فوق الطبیعه مشاهده می شد؛ این، خود، سبب آن بود که خروج بر پادشاه بزرگترین

کفرها باشد، و کسی که به این کار جسارت ورزد، علاوه بر آنکه سر خود را از دست

می دهد، به زیان از دست دادن روح نیز گرفتار شود؛ حتی حمورابی بزرگترین قانون

خود را از خدا گرفته بود. از زمان پاتسی ها یا کاهن شاهان سومری،تا زمان

تاجگذاری بخت نصر به دست کاهنان، بابلب دولتی دینی و پیوسته در زیر فرمان

کاهنان بود. در نسل های متوالی، که گناهکاران، برای آسایش خاطر، مال خویش

را با خدایان تقسیم می کردند، ثروت معابد پیوسته رو به افزایش بود. شاهان نیز،

که خود را آمرزش خدایان می دانستند، پرستشگاه های معتبر می ساختند و اثاثه و

بنده و مواد غذایی برای آن ها فراهم می کردند؛ زمین های بزرگی را بر آن ها وقف

می کردند، هر ساله بخشی از درآمد کشور را به آن معابد اختصاص می دادند. هر

وقت زمینی گشوده می شد و غنیمتی به چنگ قشون می افتاد، نخستین سهم

بندگان و غنایم، از آن معابد بود؛ هر وقت غنیمت سرشاری به دست شاه می افتاد،

هدایای فراوانی به خدایان تقدیم می کرد.از بعضی زمین ها سالانه مالیات جنسی

خرما و دانه بار و میوه به معابد پرداخته می شد؛ اگر صاحب زمین آن مالیات را

نمی پرداخت، ملک به تصرف معبد در می آمد.گاهی اوقات، این ملکیت به خود کاهنان

انتقال می افت. توانگر و درویش، هر یک بر حسب استعداد خود سهمی از دسترنج

خود را به معابد اختصاص می دادند. زر و سیم و مس و لاجورد و گوهرهای گرانبها و

چوب های قیمتی فراوان در معابد انباشته شده بود.. چون کاهنان نمی توانستند از

همه ی این ثروت ها بهره برداری کنند یا آنها را به مصرف برسانند، آنها را به

سرمایه های قابل بهره برداری تبدیل می کردند، به این ترتیب بود که امور کشاورزی و

صنعتی و مالی تمام مملکت را در قبضه داشتند. علاوه بر زمین های زراعتی پهناور،

غلامان فراوان نیز در اختیار معبد بود، این غلامان را یا در مقابل مزد به خدمت

می گماشتند، یا آنان را به حرفه های مختلف ، از نواختن موسیقی تا کشیدن شراب ،

وا می داشتند. همچنین کاهنان بزرگترین بازرگانان و مالداران بابل بودند و با فروختن

کالاهای گوناگونی که در معبد فراهم می شد، بخش مهمی ار بازرگانی کشور را

ادراه می کردند.چنان شهرت داشتکه این دسته ، در بهره برداری از سرمایه، خکمت و

درایت فراوان دارند؛ به همین جهت بسیاری از مردم سرمایه های خود را برای

بهره برداری به ایشان می سپردند و می دانستند که اگر بهره ی فراوانی نباشد،

به هر صورت، اطمینان هست که سودی به دست خواهد آمد. کاهنان به شرایطی

سهل تر از دیگر وام دهندگان به مردم قرض می دادند، گاهی به درویشان و بیماران،

بدون درخواست فایده، وام می دادند؛ هر وقت مردوک دوباره به وام گیرنده لبخند

می زد سرمایه را پس می گرفتند

ادامه نوشته

ادامه زندگی کوروش - مسیر آریایی- قسمت بیست و پنجم

کوهستان پناهگاه مردم محسوب می شد. کوروش هم به همین عقیده گروید چه در

کوهستان کبود شمال و چه در ارتفاعات صلح آمیز اطراف پاسارگاد آن را درست می یافت.

جنگ ها و بیماری ها و مهاجرت ها همان درجه در مسیر خود استمرار داشتند که

رودخانه ها و به خصوص رودها که از صحاری به دریاها جاری می شدند. و این موضوع در

شهرهای متمدن محصور با دیوارها و ارای راه ها همان طور محقق می شد. هر وقت

مردم می خواستند به علل مختلف از نزاع سرزمین های پست فرار کند به دوری در ارتفاعات

می پیواستند و تا آنجا که میسر بود مساکن شهری خود را ترک می گفتند. کوروش در

کوهستان کبود محصور، تمدن را پشت سر گذاشته بود . این سلسله کوه ها به یک بلندی

می رسید که به قلعه های کبود  می ماندند. با این همه وی به اشاره ی الهه ی بزرگ با

لشکریانش به آن نواحی بیراهه رفت. موقعی که دره ای را به سوی شمال می پیمود،

سواران از زیر جبهه ی سنگی عبور نمودند که بر آن پیکره هایی از سنگ های سفید

کنده شده بود و گویی همراه آنان روانه بودند. بعض آن پیکر ها مانند خدایان ارتفاعات

جلوه می کردند، زیرا بر فراز نقوشی مانند کوه ها ایستاده بودند. عده ای خدمتکار

زن های سرپوشیده و با دامن های دراز الهه ی تاجداری که سوار شیری بود، تعقیب

می کردند. کوروش دریافت که اینها تصویرهای مختلف ایشتار الهه ی بابل است که طوری

پوشیده از خزه بود. یکی از همراهان او که وارتان نام داشت، اظهار داشت که در باب این

خدایان اطلاعی ندارد و آن ها باید متعلق به ملل قدیمی باشند که از بین رفته اند و فقط

نام آنان که هیتی (1) باشد و ویرانه ی حصارهایشان مانده. واراتان به خدایانی که پیروان

خود را می گذاشتند، مانند غبار پراکنده گردند چندان عقیده نداشت. ولی می گفت دور

نیست این خدایان هتی ها ناراضی شده باشند زیرا می دانست الهه ی بزرگ مشکل

پسند است و قدرتش همه جا گسترده بودو با کنایه اظهار داشت: حتی کوروش کبیر

او را بر خنجر خود نصب کرده . وارتان همان پسر هاروپیگ بود که در دامنه ها به سواران

پارسی پیوست.خودش ارمنی و پدرش نیز ارمنی بود که فرمانده هی سپاه مادی را داشت.

او نیز مانند پدر افکار خود را پنهان می داشت.در مورد ایشتار چنین گفت: راز او را زن ها

می دانند نه مردها و زن ها ملیت معین باوفاداری نسبت به یک شاه ندارند. اگر سرزمینی

تسخیر شود، مردها یا کشته می شوند و یا اسیر و مامور اعمال شاقه می شوند. ولی

 زن ها دیگ های غذا و کودکان خود را گرد می آورند و به خانه های فاتحین منتقل

می گردند تا در آنجا بچه های نوین بوجود آورند. ممکن است شوهران تازه ی خود را

جادو کنند یا حتی مسموم گردانند، ولی باز خودشان نمی میرند. اگر ببینی که یک دختر

سامریه در شهر اورکلدانیان آب از چاه می کشد، تعجب نیست بخصوص که زیبا هم باشد.

شاید الهه ی بزرگ  دخالتی در این کار داشته باشد. شنیده ام که در پشت کوه های سفید

(قفقازشمالی) در آن جلگه های یک طایفه ی کامل مرکب از زن فقط هست که زنده مانده اند

و در جوار مقابر شوهرشان می گردند.

                                                      ادامه دارد . . .


**********************************************************
پی نوشت:

1- مطالبی در مورد هیتی ها را می توانید در ادمه مطلب بخوانید

توصیه می کنم حتما بخونید
ادامه نوشته

اغاز پادشاهی کمبوجیه

                             


کمبوجی، پسر بزرگ کوروش از کاساندانه، دختر فرناسپس از خانواده هخامنشی، هنگام

گشودن بابل یک مرد رسیده ای بود. تحریک های ازار رساننده ی اندرون هنوز به دربار

پارسیان راه نیافته بود، گرچه در آینده ی نزدیکی انتظار آن می رفت. برای برطرف

کردن هر گونه خطر، کمبوجی بیدرنگ به عنوان"شاه پور" شناخته شد. در فر گفتی که

کوروش برای بابلی ها بیرون داد آنها را آگاه نمود که بغ بزرگشان، مردوک، نه تنها او

را بلکه پسر خود"کمبوجی" را افرین داده،" و ما، در پیشگاه او و بیریا، بشادی خداوندگاریی

والای او را ستودیم." هر گاه که بغان همه بابل در خوانده می شدند که هر روز در پیشگاه

بیل و نبو برای زندگی دراز برای خود او دعا کنند، و سخن فیض پیش خداوند مردوک به

زبان آورند، در دعا کمبوجی را با کوروش با هم یاد می کردند. پیش از آنکه سال به تخت

نشستن اش به پایان برسد، کوروش به همدان بازگشتف و کمبوجی را همچو نماینده ی

شخصی خود بازگذاشت تا آیین دستور داده شده برای شاه را در جشن سال نو که نزدیک

می شد، انجام دهد. در چهارم نیسان، 27 مارس 538، کمبوجی به عنوان پسر کوروش به

پرستشگاه نبو در بابل در خیابان مقدس اشتار میان جشنکده و اسا گیلا رفت. آنجا سر پریستار

همراه با پریستاران دیگر کمبوجی را پذیرفتند، و کمبوجی به آنها چیزهای نیک،

پیشکش های معمول سال نو، هدیه کرد. آنگاه که کمبوجی دستان نبو را گرفت، این بغ به او

چوبدستی راستکاری را پیشکش نمود، "شاهپور" که گرداگرد او را نیزه داران و کمانداران

گوتیوم گرفته بودند از راه مقدس اساگیلا روان گشت و آماده ی انجام دادن تمام آیین شد.

نبو هم با او به راه افتاد. پرده میان مردوک و پسرش برداشته شد، و شاهپور چوبدستی

را به مردوک پیشکش کرد، و پس از آنکه خود دستان مردوک را گرفت و در برابر او

کرنش نمود، چوبدستی را بازیافت. فقط پس از آنکه کوروش بدین گونه بوسیله ی نماینده ی

خود خوشنودی خداوند بزرگ بابل را به دست آورد، دلگرم شد که عنوان "شاه بابل"

را پیش از عنوان عمومی " شاه سرزمین ها" بیفزاید

دین در مصر باستان

 اخناتون پیشقدم توحید

آنچه تا کنون گفته شد از عقاید و افکار کصریان در زمینه ی چند خدایی(Polytheism)

بود که خدایان متعدد را می پرستیدند. ولی از عجایب آنکه، در تاریخ مذهبی

مصر قدیم، یک مورد که در آن بوی شرب مشرب عالی توحید مونوتئیسم

(Monotheism) استشمام می شود، وجود دارد که مصر را به سوی اصلاح مذهبی

برده است.این داستان از این قرار است که در خاطر یکی از فراعنه ی جوان مصر

 تمایلی به توحید به ظهور رسید.بی گمان او از دو معمار، که در استخدام پدرش

آمنحوتپ دوم(Amenhotep2) بودند، سرود خورشید تب را شنیده بود،

                    

                                 آمنحوتپ دوم(Amenhotep2)

در این سرود، خورشید که به نام آتون(قرص مهر=Aton) خوانده شد،

به چنین عباراتی ستایش شده بود:

" ای آفریدگاری که زمین را آفریدی،. . .

آفریدگار بزرگ خلقت هزاران مخلوق رنج بسیار بزرگی برده ای . . .

آنکه هر روز بر سراسر زمین ها گسترده می شود و بر همه ی جنبندگان

بر روی زمین نظاره می کند . . .

هر زمین، هر روز به هنگام طلوع او را نیایش می کند و به او نماز می گزارد."

فرعون این کلمات را شنیده و با گرایشی که به یکتا پرستی داشته است،

در دل او نائره ی یگانه پرستی شعله رو گردیده و عاقبت بر آن شده که خدای ملی

مردم تب را، که آمون می گفتند، تغییر دهد، و از آن پس او را آتون بنامد،

و نام خود را که تا آن وقت آمنحوتپ(4) معروف بود از آن پس به

(Ikhnaton)

         

                                                    اخناتون

یعنی مومن به آتون، مبدل کند. پس، امر فرمود که در سراسر کشورش آتون را عبادت

کنند و او را خدای واحد و یکتا بدانند که خالق همه ی کائنات و حافظ همه ی مخلوقات

است، و در معابد مصر به نام او کاهنان نغمات بنوازند و

به این گونه سرود خورشید بسرایند:

تو ای هور زیبا درافق آسمان،

تو ای زنده ی فروزنده، ای آتون، سر آغاز زندگی!

آن لحظه که از کرانه ی خاور می دمی،

سراسر گیتی را سرشار از زیبایی می کنی،

این است هنر تو که به زیبایی و جلال و درخشنده گی،

بر فراز سراسر زمین تابنده است.

پرتو فروزانت، تا دور دست، زمین را به شمشه ی نور آکنده است.

(دنباله ی این سرود را در ادامه ی مطلب بخوانید، که استاد علی اصغر حکمت

آن را به نظم در آورده است)

متنی از این سروده را بر دیوار معبد آتون نقر و رسم کرده اند که به زمان ما رسیده

است. این سلطان یگانه پرست و قوی اراده حکم کرد که نام خدای آمون و دیگر خدایان

را از تمام ابنیه و معابد و اوراق مذهبی محو کنند و اوزیریس خدای خدایان را به

فراموشی بسپارند. پس برای آنکه محیطی مساعد و جایگاهی نوین برای معبود جدید

خود فراهم آورد، دربار خود را از شهر تب نقل کرده و تختگاه نوینی در کنار رود نیل،

اندکی دورتر از شهر تب، بنا فرمود و آن شهر را آختاتون (Akhetaton)، یعنی افق آنتون،

نام داد. شهرهای نوین در اطراف کشور، به منظور نشر دعوت جدید، ساخته شد و

دامنه ی آن از درون کشور تجاوز کرده و در خارج، یعنی تا سرحد ممالک شام و نوبه،

امتداد یافت. که این اصلاح مذهبی زیاد دوام نیافت و بعد از فوت این فرعون،

شوهر خواهرش به جای او بر تخت سلطنت نشست و وی دوباره تسلیم سخنان

کاهنان گردید و مذهب قدیم آمون را از نو متدوال ساخت و خودش را توت عنخ آمون

(Tutenkhamon) لقب نهاد.خدایان قدیم یعنی آمون، اوزیریس، ایسیس، و هوروس

دوباره بر سریر الوهیت خرافی نشستند،

تا زمانی که مسیحیت آمد و نام ایشان برای ابد بر افتاد

            

                                         توت عنخ آمون   

ادامه نوشته

ادامه ی زندگی کوروش- قسمت بیست و چهارم

کوروش متوجه بود که مادها در موقع، به دروغ متوسل می شوند و ماندانه هم به علل

نا معلوم زنانه می کوشید او را تابع اراده ی خود سازد، هاروپیگ نیز چیزها را از او پنهان

می داشت. با اینحال سرنوشت نگهبان خودش ولکا را توام با رفتاری که با خودش

می شد فکر نکرد که او را چگونه از نظر پدرش دور می سازند و از همدان بیرون می برند

و به ارتفاعات غریبه و چمنزارهای بادیه نشین سوق می دهند که کسی را از آنچه در

آن جاها اتفاق بیفتد آگاهی حاصل نگردد. بنا نبود کوروش از آن تبعیدگاه برگردد.

ازدهاک سالدیده دستور داده بود او را نابود سازند زیرا اورا برای جانشینی کمبوجیه ی

ملایم صالح نمی دید.آنگاه که کوروش به اردوی تیراندازان رسید، نعره ی چارپایان حامل

بار و شیهه های اسب های نیسیا مانند نسیم کوهستانی نفس تازه به او دمید.

جنگاوران پارسی به سوی ارابه ی او دویدند و فریاد زدند: "خدا را سپاس که کوروش

اینجاست." نخستین کسی که به سوی او دوید مهترش امبا بود که خم شد تا پای

کوروش را بگیرد و سواران نیزه ای پرچم دار خود را تکان دادند و این تلاقی نمایش

دوستی و حسن نیت بود. در این موقع هاروپیگ گفت: امیدوارم اکنون به حسن نیت

من باور داری.پسرم در شمال با راهنمایان منتظر تو است. ایشتار(1) و شمش (2) من

نگهدار تو پسرم باد. این مرد زیرک و موقع شناس این را گفت و چرخ را به حرکت درآورد.

کوروش با تمام این حسن نیت باز شمشیری به کمر بست و به راه افتاد. البته یک جنگ

کوچک مادی هم در کار بود.مشارالیه خنجر ماندانه را هم با خود داشت زیرا سربازان آن

را دوست داشتند. ناگهان در راه خبر خوشی به او رسید و قاصدی از همدان وارد شد که

مبارکباد کمبوجیه را به مناسبت تولد دومین پسر او در پارساگرد به او می آورد. در این

موقع کوروش بیست و شش سال داشت زنش نام این پسر را بردیه نهاد که به معنی

برومند می آید(3).کوروش این نام را نپسندید ولی چاره ای نیافت.

همین که طوفان زمستان گردنه ها را مسدود ساخت، کوروش از شهرها بی خبر ماند.

به نابینایی می ماند که راه مجهولی را می پیماید.از مرگ بخت النصر و آزادی یهویاکیم

شاه عبری ها اطلاع نداشت. پیامی هم که گوبارو وعده کرد بفرستد به دست کمبوجیه

رسید که در باغ خود اندیشناک قدم می زد. و چون ازدهاک به واسطه مرگ بخت النصر

نیرومند گشت، همین که گوبارو به او آب و خاک فرستاد که علامت اطاعت محسوب

می شد. در بابل میان احبار مردوک و اخلاف ملوک سابق نزاع بود.یکی از انبیای عبرانی

به نام اشعیا این سانحه را مشاهده کرد و با صدای بلند چنین گفت: " همه زاری کنید

چون روز خدا نزدیک است. هر کس به سوی ملت خود خواهد برگشت و هر کس به

سرزمین خود خواهد گریخت. و بابل فخر دولت ها و زیبایی جلال کلده، مانند شهرهای

گوموره و سدوم خواهد شد که خدا زیر و رو کرد!" عده ای کمی گفته های او را استماع

نمودند که گویا در واقع ندای خداوند یهوه بود و می گفت:"من مادها را بر ضد آنان بر

می انگیزم همچنین تیرهای آن ها جوانان را خواهد کشت و رحم نخواهد نمود." اشعیا

مستمعین خود را صدا کرد که به سوی شمال و به کوهستان توجه کنند و گفت:" صدای

جمعیت کوه ها و سلطنت های ملت ها به هم گرد آمد. خداوند اقوام قوم قتال را

فراهم ساخت." حقیقت اینکه نیروی ازدهاک در کوهستان افزایش می یافت و میان مردم

آرارات و اورارتو و بین منّه ای ها و سگاها گسترده می شد. در این موقع کمبوجیه بیمار شد

و میان نوه های خود که در پارساگرد دور بستر ایستاده بودند، در گذشت

*****************************************

پی نوشت:                                                                                                                

1- ایشتار:برای اطلاع بیشتر به قسمت"ادامه زندگی کوروش 88/11/12 مراجعه کنید. 

2-شمش:در این قدیم ترین سکنه ی سامی بابل تثلیثی بود مبتنی به خدایان سه گانه:

ایشتارIshtar و سین Sin و شمش  Shamash . شمش همان است که به عربی شمش

گویند. و منظور خدای آفتاب بوده، سین خدای ماه یا در واقع ماه خدا و ایشتار هم الهه ی

بزرگ بوده   

         

                                تصاویر گوناگونی از خدای شمش (Shamash )  

3-بردیه به قول یوستی: برین و برز و بالا یا برآوردنده و برین کننده می آید نه بارور و برومند

ادامه اصل زندگی پس از مرگ در مصر باستان

بخوبی معلوم است که مصریان قدیم به این نکته عقیده مند بوده اند که سعادت بعد

از مرگ وابسته به حفظ بدن و جسد است و باید آن را بدون عیب نگه دارند. پس، در

صنعت حفظ جسد از انهدام و فساد ترقی بسیار کرده بودند،و راز و هنر مومیایی کردن

را از دیر باز دریافته بودند و در این کار متخصصان ماهری در میان ایشان وجود داشته

که بدن مرده را تدفین و نگاهداری می کرده اند.(1) نه تنها جسد را برای "بع" حفظ

 می کردند و برای "کع" مجسمه کوچکی می ساخته و در پهلوی کالبد او

می نهاده اند،بلکه قبر او را هم با لوازم و اثاث و خوراکی فراوان پر می کرده اند .

و برای "بع" سبوهای پر از آب و خم های شراب و ظروف مملو از حبوب و خرما قرص

نان و قطعات کوچک گوشت و دیگر اطعمه ها و اشربه در گور می نهاده اند که به

مرور زمان از میان رفته و خاک می شده اند.

برای"کع"صندلی و میز و تبر و حتی ارابه و زورق و لوازم مطبخ و اثاث ، از چوب تراشیده

و برای آن روح در گور ذخیره می کرده اند. حتی اسباب تفریح و ورزش و بازی برای وقت

گذراندن در آنجا وجود داشته است و گاهی گنجینه بزرگی از نقود و جواهر در جنب

جسد مدفون می کرده اند. کتاب مناجات مردگان که با میت به خاک می سپرده اند

 شامل افسون ها و اورادی بوده است که مجسمه های خادمان و خادمه های میت

به وسیله آنها به زندگانی باز می گشته و برای خدمت ارباب مرده ی خود آماده

می شده اند. مجسمه های مزبور دردستشان کج بیل یا کیسه ای بوده است و بر

روی سینه ی ایشان این افسون را می نوشته اند:" ای پیکره که در خدمت فلان

"اسم مرده" هستی! تو باید همه وقت برای خدمت من آماده باشی، صحراها را شیار

کنی، زمین ها را آب دهی، سنگ ها را از شرق و غرب حمل کنی و همیشه بگویی:

اینک من آماده ی خدمتم.

و این افسون را باعث حضور و آمادگی آن مجسمه در خدمت آن مرده می دانستند.

مصریان قدیم معتقد بوده اند که خدای آسمان، نوت"Nut" ارواح

رستگاران و محبوبان(مانند سلاطین و امرا) را به سرزمین ستارگان، آنجا که

مرکز دو قطب جهان در فراز آسمان دوران دارد، می برد و در آنجا از دستبرد و زوال

و فنا محفوظ و ایمن میمانند.

پیروان و معتقدان به خدای"رع"در قبور و مدافن،زورق های مجهز و آراسته

می نهاده اند تا آنکه ارواح اموات بدان وسیله از دریای مشرق عبور کنندو به

سفینه ی"خدای آفتاب" برسند. تحولی بعد ها حاصل شد که در راه این ارواح،انواع

مشکلات و موانع تصور می شده که همه در سیر آنها مانع وصول ایشان به

سفینه ی الاهی بوده است. دریای مشرق نزد ایشان دریاچه ای بود که سطح آن از

 گل نیلوفر پوشیده و تنها وسیله ی عبور از آن سفینه ای بوده است که ملاحی در آن

 نشسته است و بایستی با چاپلوسی و تملق فراوان از او خواهش کرد تا روح را از آن

دریا عبور دهد.اگر اتفاقا تملق موثر نیفتد و ملاح به عبور دادن روحی آماده نگردد،

آن روح بیچاره باید خود بر فراز ابری از دود بخور و ادویه سوار شده از فراز دریاچه بگذرد

 یا مانند مرغی بال در آورده بر فراز آن پرواز کند.

در معبر او همه چیز زنده و گویاست.هیچ چیز جامد و مرده وجود ندارد،حتی زورق و

پاروها و اشیا دیگر زبان دارند.وقتی روح از دریاچه گذشته به ساحل دیگر رسید،در آنجا

با مشکلات و صعوبات دیگر مواجه می شود، دروازه های مقفل و حیوانات درنده و

مارهای سمی، صحراهای بیکران و دشت های پهناور جلو خود می بیند تا آنکه، پس

از رنجی بسیار، عاقبت روح به مقصد رسیده به آفتاب مغربی متصل می شود و در

 آنجا در منزل آسایش و سکون ابدی قرار می گیرد.

بعضی دیگر بر آن بوده اند که چون روح به خدای آفتاب رسید، در مصاحبت او همچنان

رو به مغرب طی مراحل می کند و همراه او به زیر زمین می رود. در آنجا به دوازده

برج شب می رسد که هر کدام پاسی از شب است که چون در یکی بسته می شود،

در حال، در دیگری گشوده می شود. بعضی دیگر بر آن بوده اند که اموات خود، به صورت

 ستاره ها در می آیند یا اینکه در مجود خدای آفتاب محو و مستهلک می شوند.

********************************************************

پی نوشت :

1- هرودوت چنین نقل می کند: " امعا و احشا و مغز را به وسیله ی جراخی بیرون

می آوردند.سپس مومیاگران شکم را با زفت خالص آمیخته و با فلوس و دیگر مواد معطر

و دارویی، بجز کندر،می انباشته اند و آن را به هم می دوختند و کالبد را به مدت هفتاد

روز در محلول کربنات سدیم می خواباندند.نگاه داشتن جنازه بیش از هفتاد روز در این

محلول برای مومیایی تجویز نمی شد.پس از هفتاد روز پیکر را می شستندو با پارچه ی

کتان نازکی، که به صورت نوار در آورده، به صمغ( که مصریان از آن به عنوان چسب از آن

استفاده می کردند) آغشته و فشرده بودند،نوار پیچ می کردند. آنگاه خویشاوندان کالبد

تدهین شده را تحویل می گرفتند ودر محفظه ای چوبی که به اندازه و برش یک انسان

تعبیه شده بود می نهادند و به طور عمود بر دیوار مقبره قرار می دادند."    

در گذشت و خاک سپاری کوروش بزرگ و آغاز پادشاهی کمبوجیه

مرگ کوروش ناگهان آمد. ماساگتی های نیمه صحرا گرد که یک تیره ی سکایی آن ور

رودخانه ی اراکسس بودند مرز شمال شرقی را تهدید می کردند. یک جنگ کینه توزی

پرهیزناپذیر شده بود و کوروش بر آن شد که شخصا آن را رهبری کند. شاه سالخورده

جانشین خود، کمبوجیه را با عنوانشاه بابل گذاشت و روانه شد. پلی برای گذر کردن از

رودخانه ی اراکسس، در مرز شاهنشاهی، ساخته شد و کوروش به کشور دشمن

تاخت. نخست تا اندازه ای کامیاب شد، آنگاه شهربانو تومیریس او را به درون سرزمین

به دام انداخت، و کوروش در نبرد بزرگی شکست خورد و خود زخم برداشت. پس از سه

روز، کشورگشای توانا مرده بود، قربانی یک شهربانوی ناشناس سکایی.کمبوجیه نسای

پدرش را بازآورد و در قبری که در "اردوگاه پارسیان " آماده شده بود به طرزی شایسته به

خاک سپرد.

وقتی خبر کشته شدن کوروش به گوش شاعران یونانی رسید،آنان جنبه داستانی به آن

بخشیدند؛ مانند اینکه کوروش مفتون شاهزاده بانوی سرمتی به نام تیمریس گشت و به

جلگه ها رفت. سپس تیمیریس او را کینه جویانه به جنگ دعوت نمود و پس از کشته

شدن او، سر او را با دو دست بلند نمود تا ریزش خون را از صورت او نظاره کند!

و در جایی دیگر نیز گفته شده که در جنگ های قبلی کوروش پسر ملکه سرمتی به

دست کوروش یا سپاهیان کوروش کشته شده بود که باعث بوجود آمدن کینه در ملکه

شده بود و به همین خاطرملکه برای گرفتن انتقام پسر خود با کوروش جنگی ناجوانمردانه

کرد و بعد از درگذشت کوروش او را مومیایی می کنند تا به ارامگاهش در پاسارگاد ببرند

و احتمال داده می شود که این روایات مربوط به پدربزرگ همنامش(کوروش یکم) بوده

است. روایات دیگر حکایت از این می کند که کوروش به جنگ با سکاها نمی رود و مرگ 

کوروش بزرگ به طور طبیعی بوده است

کمبوجی نسای پدرش را باز آورد و در قبری که در "اردوگاه پارسیان" آماده شده بود به

طرزی شایسته به خاک سپرده شد.

همراهان جنازه برای درآمدن به آرامگاه، جلوی در کوتاه چوب نما که فقط 31 در 54 اینچ

بود، خم شدند و در سنگی چرخان را پس زدند، و چون برای باز کردن در دوم بایستی جا

داشته باشند و در اول را به بندند، درون آرامگاه خود را در تاریکی محض یافتند. نسای

کوروش را در تابوتی از زر گذاشتند که برتختی نهاده شده بود که پایه هایش از زرساخته

شده بود. میزی برای برات گذاشته شده بود که بر آن شمشیرهای کوتاه پارسی،

گردنبندها، و گوشواره هایی از سنگ های گرانبها در زر نشانده بودند. سندس و کتان

دوخت بابل، تنبانهای مادی،جامه های آبی،ارغوانی و رنگ های دیگر ،لباس"کاوناکس" و

بافته های گل و بوته دار بابلی، همه را روی هم چیده بودند تا پادشاه در گذشته با

شکوه شایسته و آیین درست به جهان دیگر نیاکان آریاییش در آید.

خانه ی کوچکی در نزدیکی برای نگاهبانان مجوسی ساخته شد که بایستی این مقام را

به جانشینی ارثی نگاه دارند.به آنها هر روز یک گوسفند و با آرد و شراب جیره می دادند؛

هر ماه نیز یک اسب برای قربانی.

و کمبوجیه رخت های کوروش را پوشید و برگشت پیش مردم و هخامنشیان او را به جفت

آتشکده که بر ارتفاع بود همراهی کردند و او در آنجا تعهد نمود که ملت خود را نگهبانی

کند و در آنجا بر طبق رسوم غذایی مرکب از انجیر و ماست و پسته کوهی صرف کرد .

این غذای ساده معنیش این بود که پادشاه با یک دهاتی ساده فرقی ندارد. پس از این

مراسم، کمبوجیه دستور داد آتشکده ها را از نو روشن سازند. . . .

    

 هرگاه به ارامگاه کوروش نزدیک می شوید این را در ذهن خود داشته باشید

" ای شخص، هر که هستی ، بدان که کوروش بنیانگذار شاهنشاهی ایران و

فرمانروای
جهان است. این یادگاه او را با حسودی منگر."    

ادامه ی زندگی کوروش - کوروش از برج عبور می کند-قسمت بیست و سوم

فکر در این نقشه های تو در تو کوروش را خسته می کرد.در هر صورت سخن از کوهستان

دورادور او را تحریک می نمود و نمی توانست از ترس عقب نشینی کند. در پاسخ گفت:

بسیار خوب، سرکرده ی ماد ها، می روم. و این را گفت و به عرابه برجست و راننده

لگام ها را برکشید. کم کم روشنایی فجر دیده می شد. در دست چپ که طرف نحس

باشد یک شعله آفتاب اوج قله برف الوند کوه را روشن کرد و به تدریج به سرخی مایل

شد. کوروش این نشانه ی بدشگون را اهمیتی قادل نشد زیرا هنوز گرم محبت های

ماندانه بود. در باب نحوست برج نگهبانی هم فکری نکرده بود. این برج در دروازه ی شمال

به آسمان بلند می شد و در همدان فقط مادها اجازه داشتند در داخل دیوارهای آن بروند.

خود برج به افتخار ازدهاک پسر هوخشتره ساخته شده و در واقع از زیگورات(به معنی برج

مدرج بابلی و آشوری که به منظور معبد می ساختند) بابل تقلید شده بود که قله اش سر

به آسمان می رفت و برج بابل نامیده می شد و کلمه ی بابل معنی باب الله

(یا دروازه ی خدا) می دهد. طبقه ی اول آن را ساروج سیاه و طبقه ی دوم صاف و سفید،

طبقه ی سوم به رنگ خون قرمز و طبقه ی چهارم به رنگ نارنجی و طبقه ی پنجم که رو

به آسمان اوج می گرفت به رنگ ارغوانی و طبقه ی ششم از نقره ی خالص و طبقه هفتم

که بایست به زر ساخته شود هنوز بنا نشده بود.

در این موقع در چوب بست برج، کارگری دیده نمی شد. فقط یک ذیروح در کنار ظاهرا رو

به خاور نماز می خواند. هاروپیک دستور داد عرابه را نزد آن آدم خاموش نگه داشتند و به

دقت به روی او نگاه کرد و در عین حال نگهبانان پشت دیوار در قلعه را به روی فرمانده ی

خود گشودند. کوروش نمی دانست در باب این برج عظیم رنگ رنگ که به شکل

حلزونی رو به آسمان بلند می شد چه بگوید. سرانجام چنین گفت: تا قله ی این برج

خیلی راه است. هاروپیک گفت: با اینحال به هر کسی که به اینجا می آید، شکوه پادشاه

مادها را نمایان می سازد! موقعی که تاج زرین فراز برج ساخته شد، امپراطوری مادها

استقرار می یابد. در این موقع زایری که در جوار آنان با قبای خاکستری رنگ می ایستاد و

هنوز بازوانش به منظور دعا بالا بود ، یکباره اظهار نمود: تا قله ی برج تاج پوش گردد،

حکومت مادها در هم می شکند و نابود می گردد!

کوروش پرسید: چه می گویی؟ جواب داد : زرتشت چنین می گوید! کوروش او را شناخت،

همان مغ جوان بود که به غار بالای پارساگرد پناه جسته بود. هاروپیک یکباره سربازان

دروازه را صدا زد و آنان دوان آمدند و در عین حال سرشان را با بیم در برابر فرمانده فرود

آوردند. فورا فرمان داد مغ را برهنه سازند و بازوانش را از شانه به یوغ گاو ببندند و آنقدر

 تازیانه زنند که تن سفیدش سرخ گردد و بعد نظری گریزان به کوروش انداخت و با تاکید

چنین اظهار داشت: این زرتشت پیامبر بی سر و پایان است، عاصی و عنود است.کوروش

به ملاحظه ی بی قیدی که این مغ در خانمان هخامنشیان نسبت به میهمان نوازی آنجا

نشان داده بود از شفاعت او خودداری نمود .

ولی وقتی سربازان با کمال خشونت با آن جوان رفتار می کردند، چنین گفت: اگرمن به

جای ازدهاک بودم این اواره را احضار می کردم و می پرسیدم سبب این که می خواهد بر

ضد حکومت شورش شود چیست؟ هنگامی که یوغ را به گردن مغ فشار دادند، چشمان

 سیاه مغ به سوی کوروش برگشت ولی او چیزی نگفت. هاروپیک به کوروش گفت: شما

ازدهاک نیستید. و با اشاره فرمان داد چرخ را از دروازه عبور دهند. این عمل برای کوروش

عبرتی بود ولی هنوز بر این کوهستان بالای شهرها به عنوان شاهزاده

به امنیت جانی کادب تکیه می کرد.

************************************************

پی نوشت: معرفی زیگورات را در ادامه مطلب مطالعه فرمایید


           

ادامه نوشته

ادامه خدایان مصر باستان

خدایان دیگر مصر

مصریان را خدایان بسیاری بوده است. از جمله در شهر ممفیس مردم خدای مبهم و

مجهولی را می پرستیده اند بنام پتاح که او را خالق کل عالم می دانستند که عالم را از

 ماده ی گل قدیم آفریده است.و معتقد بودند که وی از سر تا قدم در کفنی مانند کفن

اجساد مومیایی پیچیده شده تا نشان بدهد که وی از زمانی بسیار قدیم و روزگاری

عتیق آمده است.

            

                                     پتاح  ـ خالق کل عالم

دیگر الاهه ی موسوم به مات که مونث و خدای مظهر و راستی است و از این جهت

تصویر او در روی دیواهای مصری در روز داوری رسم می کرده اند که کنار در تالار بزرگی

ایستاده قلوب اموات را در ترازو با پر مرغی می سنجد.

                                     مات ـ خدای مظهر و راستی      

دیگر خدایی مونث موسوم به سفخت(sefkht) که الاهه ی خط و کتابت است، دیگر خدای

هو (hu) رب ذائقه، و خدای آنوبیس(Anubis) که به صورت شغالی همیشه محافظ قبور

اموات است. دیگر خدای نئیت(Neit) رب شکار که همیشه با تیر و کمان نشان

        

           خدای نئیت(Neit) رب شکار        سفخت(sefkht)الاهه ی خط و کتابت

داده می شود. فهرست طولانی خدایان مبین این است که چگونه مصریان باستانی

همگی از روی شوق قائل به خدایان متعدد بوده اند. آنها نه تنها خدایانی را که بومی

مصر بوده اند پرستش می کرده اند، بلکه بسیار از خدایان کشورهای دیگر را نیز عبادت

می کرده اند مانند آنیتیس(Anaitis) که همان (ناهید) آناهیته پارسیان است و قادس

که همان خدای عشتر، الاهه ی عشق، نزد مردم بابل و فلسطین است.

     

           آنوبیس ـ محافظ قبور          عشتر یا  ایشتار ـ  الاهه ی عشق

 

اصل زندگی پس از مرگ

هر چند مصریان باستانی بهره گیری از لذایذ زندگی دنیوی را غایت مقصود خود قرار

داده بودند ئ هر چند آنان با کمال خلوص عقیده به آفتاب و رود نیل- که هر دو عامل طول

حیات و سعادت انسان بودند- حرمت می نهادند، مع ذالک در بین ایشان بیش از دیگر امم

اندیشه ی انتقال مرده و زندگی پس از مرگ سلاطین و فراعنه، رشد و نمو پیدا کرد. ابتدا بر

آن عقیده بودند که تنها سلاطین ایشان در دنیای دیگر بعد از مرگ خرم و شاد زندگانی

می کنند. کم کم این فکر در بین مصریان رواج یافت که برای عامه ی مردم دستیابی بر این

خرمی و حیات بعد از مرگ نیز میسر است و برای همه کس در سواحل مغرب، که محل فرو

رفتن آفتاب است، امید برکت و نجات می رود.

آنان از قدیم به موجودی به نام  بع (Ba) ایمان داشته اند که با بدن پرنده و سر انسانی، که

در روی قلب یا شکم او قرار دارد، در دو واپسین بر فراز جسد میت پرواز می کند،لیکن چون

آن روح را با جسم و جسد،علاقه و محبت است،بعد از مرگ دوباره با شوق و ولع بسیار بر

می گردد، در حالیکه همان علاقه ی قدیم به خوردنی و آشامیدنی هنوز در وجود او باقی

است، از این رو، در هنگام بازگشت، این روح راحت و آرامش نخواهد یافت مگر آنکه بدن

بی عیب و محفوظ مانده باشد، و غذا و آب در دسترس او موجود و راه آمد و شد آن روح به

درون قبر اسان باشد؛ یعنی آشیانه ی قبر را روزنه یا منفذی باشد که مرغ روح بتواند از آن

به آسانی عبور کند

                                                  معبد پتاح

ادامه ی زندگی کوروش-قسمت بیست و دوم

کوروش از برج می گذرد

چون ماندانه کوروش را به تاریکی  فرستاد، وی حیرت زده با تنی برافراشته و روحیه ای

آشفته روانه شد. کنیزکی  دست او را گرفت و پله های باریک به چراغ ضعیفی رساند. در

جوار آن خواجه ی خوابزده ای می ایستاد، از پشت سر او مرد تنومندی به پیش آمد و از

زیر ابروان پر مویی به کوروش نگاهی انداخت. قبایی کوتاه، خشن چرمی بر تن و گلوبند

سنگین طلایی به سینه داشت، و صورت پهن پریده ی او از خستگی افسرده دیده

می شد. وی به خواجه ای اشاره ای کرد و او به شتاب به باغ رفت و چراغ را برداشت و پس

از آن سرکرده، کلاه خودی بر سر خود نهاد و جبه ی زربافتی به دوش های خود کشید و

شالگردن کوروش را به روی چانه اش برآورد. این سرکرده ی متشخص که ناچار همان

هاروپیگ بود کوروش را پشت سردر سایه ی خودش داشت تا اینکه وارد حیاط شدند که

در آنجا استرهای سپید بسته و به دکل عرابه  خواب آلوده  می ایستادند.راننده ی ارابه از

خواب پرید و لگام ها را برکشید. کوروش از ستاره های آسمان در سمت راس دریافت که

ساعتی به فجر مانده.هوای سرد مغز او را روشن کرد و متوقف شد وی در

کوه پیمایی های خود استر از این چرخ های بی ریخت به کار نمی برد. سرانجام گفت:

این چرخ مرا کجا برمی دارد؟ گویی دماغ سر کرده به سوی ریش مجعدش آویزان می شد

و این کلمات را خشم آلوده با آب دهان بیرون پراند: آن جا می روی گه او را می خواهد!

انگشت ابهام خمیده ی او دسته ی طلایی خنجر را که دست کوروش بود تماس کرد،

کوروش آن را تند بدر کشید و به کمر نهاد و به صدایی که گویی شمشیر بر سپر زدند

گفت:سرکار هاروپیگ من راهی می روم که خودم برگزینم،مگر اینکه افراد مسلح بیشتری

بخواهی مرا اسیر کنند.از روزی که من و پدرم به خاک شما قدم نهاده ایم با ما رفتار سگ

شکاری به عمل آمده که به حکم پادشاه غذا بدهند.آیا من اسیر هستم؟ هاروپیگ اولین

بار به دقت به روی کوروش نگریست و گفت: کوروش شاهزاده انشان، تو می توانی به

آنجا بروی که پدرت در نگرانی ریش خود را می جود، او تو را به موطن برمی دارد.

ممکن هم هست تا ازدهاک از خواب برخیزد نزد او بروی و از او و از اینکه در تالار

پذیرایی او خونریزی کردی و به حرمسرای او رفتی پوزش طلبی. هر یک از این دو

راهی را که بر گزینی مختاری : البته از ازدهاک حین تعظیم دست به شانه های تو

می زند و تو را که وارث اسب های انشانی هستی می بخشد.ولی بعد می کشود روح

تو را در نهاد بیمار کند. زیرا تو گناهی را مرتکب شدی که از قتل و خیانت

بزرگ تر است. و احمقانه به حیثیت و عظمت دربار بزرگ همدان لطمه ای وارد

آوردی .کوروش که تاثر خود را پنهان می داشت بی اختیار شد و داد زد :

عظمت دربار همدان، حرفی توخالی دهن دیوانگان است ، طبل بلند بانگ و بی معنی

است. ایا ممکن است عظمت ترس را بپوشاند، چنانکه جبه ی تو کثافت بدنت را

می پوشاند؟ آیا اگر این اشخاص ترس نداشته باشد باز هم در داخل دیواهای سنگی

پنهان می گردند؟ این نگهبانان دروازه های شما مردم بیگانه هستند که به زور نقود

سیمین اجیر کرده شده اند. ازدهاک روان مرا نمی تواند بیمار سازد زیرا روان

من از کثرت تنفر، خود بیمار شده است. هاروپیگ آنی به فکر فرو رفت در صورتی

که خطوط چشم های نیم بسته ی او چین خورده دیده می شد.پس بایک نوع انزجار

چنین گفت: بیان شما صادقانه است.کوروش گفت:حالا که این طور است یک هزار تن

از سواران پارس به من بده، سپاه نیزه داران شما را پامال کنم و دربار حکومت شما

را درون دیوارهایش  محصور سازم. هاروپیگ خنده ای زد و گفت: من شما را

نزد یک هزار کمان دار پارسی می برم. کوروش با حیرت منتظر شد هاروپیگ این

حرف خود را توضیح کند. معلوم شد ملکه ی ماندانه حکم کرده کوروش  نه از پدرش

یاری جوید و نه به مرحمت مادها پناه برد.کوروش هم هیچیک از آن دو راه را

نمی خواست برود و راه سومی را که خودش بجوید می خواست ولی آن راه کدام بود؟

هاروپیگ به او گفت:به نظر من شما میان هم میهنان خود مامون ترید که شما را با امتنان

به طوری که شایسته  هستید استقبال خواهند نمود و هر دشمنی را که بخواهد به

شما نزدیک شود دفع خواهند کرد. پس تا این اندازه کار روبراه است ولی چیزی که هست

شما نمی توانید مانند شوشان در ارودو برابر دروازه ی همدان بمانید و این هنگ

بخصوص به میدان عزیمت می کند و حالا در تهیه ی عزیمت است.کوروش پرسید به کجا

می روی؟ هاروپیگ اشاره ای به سوی شمال نمود و گفت: آن سوی کوه های برفی،به

آن طرف آبادی های ما وجوار دریای نمک قبایلی وحشی سکنا دارند. ممکن است با

حمله به آنان شهرتی پیدا کنی، زیرا کسی نخواهد پرسید در آن جهات چه گذشته و در

ضمن به اعتبار ازدهاک از لحاظ توسعه ی قلمرو او افزوده و در ردیف فتوحات او محسوب

خواهد شد.در ضمن با گذشتن یک سال رفتار تو در مهمانی پادشاه و شکارگاه و

حرمسرا فراموش خواهد گردید. یا لااقل مانند فراموش شده خواهد بود. آیاموافقید؟

کوروش متوجه صدای زینهار فروشی خود از سمت راستش شد. در پیشنهاد هاروپیگ

هم مضمون مانوسی محسوس می شد. خود ملکه از بازگشت فیرزمندانه ی او سخن

گفته بود. آیا هاروپیگ با مشارالیها در این باب  صحبتی کرده بود؟ در این صورت ناچار

آن صحبت شب پیش به عمل آمده هاروپیک گفت: اگر در نیت من شک داری من خودم

تو را به اردوی پارسیان بر می دارم و پسرم در گردنه ای کوه به شما ملحق خواهد شد.

کوروش ملتفت نشد هاروپیگ چرا این حرف را زد.

                                                                                    ادامه دارد . . .

سازمان دهی کوروش - پارسه گرد

سازمان شهرستان ها

کوروش برای فرمانروایی بر این سرزمین پهناور، اصولا همان سازمانی را که نخست

آسوریان ترتیب داده بودند، پیش گرفت. آسوری ها کشورهایی را که می گشودند به

صورت شهرستان درمی آوردند. هر شهرستان زیر فرمان فرمانداری با سازمان کامل از

کارمندان زیر دست بود، همه ی انها به وسیله رد و بدل کردن پیوسته های فرمان و

گزارش، تماس نزدیک با حکومت مرکزی نگاه می داشتند.فرق میان شهرستان های

آسوری و بیست شهرستانی که کوروش برقرار کرده بود، در این بود که شهرستان های

پارسی و بیست شهرستانی که کوروش برقرار کرده بود در این بود که شهرستان های

پارسی جایگزین پادشاهی های مستقل بسیار بزرگتری بودند.

هر شهرستان زیر فرمان شهربی بود که عنوان او (شهربان)"نگاهبان شهر(پادشاهی)"

معنا می داد.همچو جانشین یک پادشاه پیشین، فرمانروای یک سرزمین واقعا بزرگ و

پهناور، او در حقیقت خودش پادشاهی بود و دربار کوچکی گرد او را گرفته بود.او نه فقط

کارگزاری کشوری را به عهده داشت بلکه فرمانده سپاهیان شهر نیز بود. زمانی که شغل

 او ارثی شد نمی شد نسبت به تهدیدی که به حکومت مرکزی پیدا می شد، بی اعتنا

ماند. در برابر این تهدید موانعی برقرار شد ،دبیراو (دبیران) گنجوراو (خزانه دار یا رئیس

دارایی) و سرکرده ی فرمانده پادگان در باروی هر پایتخت شهرستانی زیر فرمان سر راست

 شخص شاهنشاه بودند و یکراست به او گزارش می دادند. باز هم رسیدگی موثرتری

بوسیله ی "چشم شاه" ( یا "گوش شاه" یا "پیک شاه" ) که هر سال بازرسی دقیقی

از هر شهرستان می کرد، انجام می گرفت.

جایگاه پارسه گرده

زمانی کا پارسیان به میهن آینده شان در آمدند، که به آن نام خودشان پارس را دادند،

هنوز صحرا گرد و در گردش بودند.نخستین پایتخت پارسیان بر شاهراه شمالی جنوبی

فلات از همدان به خلیج فارس بود.جاپای این شاهراه را هنوز می توان در برش صخره ها

در گوشه های شمال شرقی و جنوب غربی یک جلگه ی کوچک، 9 میل در 15 میل، دید.

در غرب ، جنوب غربی، و شمال غربی سامان آن به کوه های نسبتا بلندی می خورد ؛

نپه های شرقی آن پست ترند، و پایین آن ها "رودخانه ی میدی" از میان جلگه ها پیچ

می خورد و در گوشه ی جنوب غربی به یک دره ی ژرف تنگ پیچان تری در می آید، که از

آن جاده ی از صخره بریده با پیچ و خم می گذرد.بلندی آن بسیار است ، بیش از 6300 پا

از سطح دریا، در زمستان از بادهای سخت استخوان یخ می کند. و نیمی از سال خنکی

هوا در بامداد زود حس می شود. برفهای زمستانی بر جلگه و کوه ها می افتد و به آب

بهار و تابستان می افزاید،آبی که برای آبیاری خاک خوب آن، سراسر فصل خشکی میان

سال و تا هنگام خرمن، بسیار لازم است.در گوشه ی شمال غربی، زیر تپه های بلندتر،

خانوار نشین اولی قرار داشت .امروز جایگاه آن با توده های سفال خرده ی سرخ فام ،

که رنگ آن ها نشان می دهد از روزگار هخامنشی است، و با پایه ستون های سنگی

کوچک، که باستان شناسان آن ها را تقریبا از زمان کوروش می دانند، مشخص است.

ستون ها نشان می دهد که خانه ها با طرح خاص معماری ایرانی ساخته شده است.

پس می توانیم آن ها را همچو ساختمان های چوبی با ستون های چوبی روی

پایه های سنگی در نظر مجسم کنیم که ستون ها آسمانه های هموار ایوان ها و شاید

تیرهای زیر آسمانه ی شیروانی مانند ساختمان اصلی را نگاه می داشتند 

           

   ساختمان معروف به برج پارسه گرد كه شباهت زياد به كعبة زردشت در

   نقش رستم دارد و بعضي ها تصور كرده اند كه آتشگاهي بوده است 

          

        قسمتي از ستونهاي يكي از كاخهاي پارسه گرد 

 

          

          بخشي از نقوش برجستة ديوار غربي كاخ مزبور 

 

          

            نقش فرشته بالدار در پارسه گرد كه اشتباهاً به عنوان نقش

            كوروش بزرگ وانمود شده است

ادامه ی زندگی کوروش -قسمت بیست و یکم

ماندانه با اینکه به کوروش نزدیک شد فکرش به دور متوجه بود و گفت: پسرم کوروش

همه اش همین است، تنها یک بانو است که الهه ی بزرگ است و او را زنان بیشتر

می شناسند تا مردان. زیرا تنها مردان خواجه می توانند در عبادت گاه او خدمت کنند.

تو مشکل از آنان باشی.اغلب او خون مردان دیگر را به عنوان قربانی بر می داردو نطفه ی

آنان را به منظورتولید دیگران می گیرد.واضح است که تولیدات موقوف است ،به اراده ی او؛

زیرا هر وقت او"که نامش ایشتار است" به عالم پایین بی حدود ارالو که قلمرو ترگال(1) و

کانون شر، می رود. آن وقت زمین فوق از خورشید می سوزد و غلات می خشکد و آب

قطع می شود تمام سطح زمین می میرد؛ چنان که خودت مردن آن را دیده ای.ماندانه

مستغرق افکار خود دیده می شد و صدای نرم او ادامه می یافت که می گفت: تنها

ایشتار محبوب بود که جرات رفتن به هفت دروازه ی دوزخ و تختگاه نرکال رفت که قرن های

بیشمار است در انتظار مرگ زمین و پیروزی دوزخ است.دربان هر دروازه ی دوزخ مانع ورود

او می شد و بانوی محبوب هر یک را با رشوه راضی نمود و گذشت. کوروش گفت: پس

چرا چنین جرات داشته! ماندانه جواب داد: نه، هوش داشته. به اولین دربار خشن تاج

مرصع خود را به دومی گوشواره هایش را و به سومس گلوبند جواهر نشان را داد.کوروش

از اینکه ماندانه داستان خود را آغاز کرئ و از مطلب خارج شد بر خود می شورید.زلف

سیاه او روی گلوی سفیدش افتاد. موقعی که زنجیر جواهرات او روی فرش می افتاد

روسری او هم کنار رفت و روایت خود را ادامه داد:وقتی به دربان چهارم رسید بازوبند پر از

طلای خود را از بازو و مچ خود باز کرد. ماندانه در عین خم شدن به سوی پاهای خود،

بقیه ی مطلب را می گفت: به شمشی کمربند سنگی زایمان و به هفتمی پوشش

ران های خود را داد. در این بین روسری او به کنار رفت و او بپاخاست و خود را به آغوش

کوروش فشار داد و کوروش چون بازوان خود را به گردن او آویخت از کوچکی جثه ی او

تعجب کرد. شب دیر وقت بود که ماندانه رخت های خود را بر تن کرد و روسری خود را به

دوش انداخت، بدون اینکه کنیزان را احضار نماید، آنگاه که او کوروش را به بیرون راهنمایی

کرد تاریکی همه جا مسنولی شده بود.کوروش حرکت خود را درست جس نمی کردو فقط

حرکت ماندانه را در می یافت.و موقعی که جسارت حرف زدن نمود، یک سوال احمقانه

کرد: خوب سرانجام به آن بانو که به تخت نرگال رسید چه اتفاق افتاد؟ ماندانه آهی برآورد

و در صورتی که دست کوروش را گرفته بود گفت: پسرم کوروش تو هنوز باید خیلی چیزها

یاد بگیری با اینکه زنی را در برابر خود داری. حالا که می خواهی بدانی چون ایشتار برهنه

در برابر نرگال ایستاد و ملکه او که پهلویش ایشتاده بود از حسد فریاد کشید و با افسون

خود آفات و امراض خود را مانند دسته های سگ به سوی ایشتار روانه ساخت و با این

پیشامد ، بانو در دوزخ زندانی گشت تا ایانکه خدایان عالم بالا دریافتند که خشکسالی

و بیماری بر زمین ظهور کرد.پس یک صراحی آب شفا به آن عالم سفلی فرستادند تا به

روی ابانو ریخته شود و کسی را از فانیان برگزیدند ، قربانی کنند تا بانو را آزاد نمایند مگر

به زمین برگردد و خضارت و زراعت آن را باز گرد اند . در آن موقع کوروش یقین نداشت که

پایا این داستان اختراع زنی است که پهلوی او قرار دارد یا نیست. ولی بعدا معلوم کرد که

ملکه ی بابل حقیقت همان را گفته که آموخته است.عقیده ی مشارالیها این بود که باید

نفسی فدای ایشتار بشود و شاید در آنوقع کسی را هم در نطر داشت. موقع مرخص

کردن کوروش صدایش زنده تر شد و چنین گفت: کوروش، حالا ذهن من روشن تر شده

و اکنون معنی شگون کشته شدن شیر شکار شده را می فهمم. تو پیش از اکتساب

شکوه پادشاهی، مسافرت طولانی خواهی داشت و آنگاه در همین مهتابی پیش من

برمی گردی. پدر کوروش طریق جلب فال های نیک را می دانست ولی ماندانه به تفال

خودش عقیده داشت و به نظر کوروش خیلی مطبوع می آمد که وی بعد از پدر و ازدهاک

تنها به این کاخ ماندانه باز گردد. با این نظر به او گفت: بلی من به اینجا باز می گردم و

ماندانه سری با علامت تصدیق تکان داد و گفت: الان کار تو این است که برای رهایی جان

خود از اینجا بیرون روی، از این خواب و خیال بیرون شو و این را هم به دست بگیر!آنگاه در

تاریکی خنجری در غلاف به او داد که دسته ی آن به شکل سر زنی بود بر تن ماده شیری

و از زر ساخته شده بود و به او دستور داد آن را با خود بردارد که یادگار او باشد زیرا معنی

آن این خواهد بود که حمایت محبت آمیز ملکه ی ماد شامل حال کوروش است. وپرنه از

نظر حربه خیلی موثر نبود. سپس گفت: پسر من اکنون برو نزد تنها کسی که می تواند

تو را بی مدعی به راه اندازد.هاروپیک(2) کاوی خشتره(3) یا فرمانده ی کلیه ی نیروهای

مسلح است و فرمان مطاع کلیه ی نیروهای دولت پادشاه است.به گول زدن هاروپیگ

اهتمام نوروزی که پیگ دادن دم یک گاو وحشی آسان تر و ساده تر از آن خواهد بود.

کوروش جوابی نداد و او سر خود را به سینه ی کوروش فشار داد و آهی بر آورد و گفت:

برو و به فکر بازگشت فیروزمندانه باش، ولی چنین فکری از ناحیه ی من، احمقانه است.

 

             

                                                        ایشتار

این پلاک به طول 49.5 و عرض 37.5 سانتی‌متر ساخته شده بین 1800 تا 1750 پیش از

میلاد در بابل قدیم، نقش برجسته ی بانویی برهنه را نشان می دهد. این تندیس که در

ابتدا به رنگ سرخ بوده، کلاهی از نوع کلاه خدایان میانرودان به سر و میله ای همراه با

حلقه ی عدالت در دست دارد. بالهای بلند و رنگارنگ او رو به پایین دارد که نشانگر این

است که او ایزدبانویی از جهان پایین است. پاهای او به چنگالهایی شبیه به چنگالهای

پرندگان شکاری، چون دو جغد کنارینش، منتهی می شود. پس زمینه ی این اثر رنگ سیاه

داشته که ارتباط این ایزدبانو با شب را می رساند.

 

 

                                                               ادامه دارد . . .

ادیان باستان - تنوع خدایان در مصر


روح دینی در مصر قدیم به اندازه ای قوی بود که مصریان تنها به پرستش

مصدر زندگی بس نمی کردند، بلکه تقریبا هر یک از صور مختلف زندگی

را نیز می پرستیدند. پاره ای از گیاهان نظیر خرما، :ه در سایه آن در وسط

صحرا آرام می گرفتند، چشمه ابی که در واحه ها عطش ایشان را فرو

می نشاند؛ انجیر بیابانی که به صورت عجیبی در میان شن های صحرا ر

شد می کرد و برای خیار و انگور و انجیر قربانی می کردندو یک سری

سبزیجات پست که درجاهای دیگر بی ارزش بود،اما در مصر مورد پرستش

قرار می گرفت. خدایان حیوانی رواج بیشتر داشت و تنوع آنان به اندازه ای

بود که معابدصورت نمایشگاهی از حیوانات به خود می گرفت. گاو نر و

نهنگ و یاز وماده گاو و غاز وبزغاله و قوچ و گربه و سگ و مرغ و شب پره

و شغال و افعی را می پرستیدند. و بسیاری از این حیوانات همان آزادی

را داشتند که گاو مقدس در هند امروزی دارد!!!!

و در آن هنگام که خدایان رنگ آدمی پیدا کردند، صورت مزدوج حیوانی و

رموز آن محفوظ ماند.مثلا آمون به صورت غاز یا قوچ، رَع به صورت ملخ

یا گاو نر، اوزیروس به صورت گاو نر یا قوچ، سبک را به صورت تمساح،

هوروس را به صورت باز، حاتحور را به صورت بوزینه و ...تصور می کردند

و گاهی زنان را به عنوان همسری تقدیم انان می کردند.

به گفته پلوتارک، در مندس، زیباترین زنان را برای همخوابگی تقدیم بز

مقدس می کردند!!!!!!غالبا اوزیریس را با آلات تناسلی بزرگ ترسیم

می کردند و پیکرش را بزرگ می ساختند، تا به این ترتیب نیروی فراوان

وی را نشان دهند.مصریان در مراسم دینی نمونه هایی از این خدایان را

به این صورت یا به صورت دیگری،با سه آلت مردی، با خود حرکت

می دادند.آثار پرستش جنسی منحصر در نقاشی هایی که بر دیوارهای

معابد برجای مانده و آلت مردی را، به صورت راست ایستاده، نمایش

می دهد نیست.بلکه در بسیاری از رموز مصری، که به صورت صلیب

دسته داری است و علامت اتحاد جنسی و نیروی حیاتی است، نیز

جلوه گر می شود.دوقتی خدایان رنگ آدمی پیدا کردند، در واقع انسان ها

به صورت خدایان در امدند،چیزی جز مردان و زنان برجسته ای نبودند که

اندام درشت پهلوانی داشتند، ولی همه ی آنان با استخوان و عضله و

گوشت و خون  آفریده شده بودند، گرسنه می شدند، اب می خوردند،

عشق می ورزیدند، زناشویی می کردند، و در آخر به سالخوردگی

می رسیدند و از جهان می رفتند. به عنوان مثال اوزیریس خدای نیل

پر برکت به شمارمی رفت، که هر سال مرگ و رستاخیزی وی را جشن

می گرفتند، این خود رمزی از طغیان و فرو نشستن نیل و شاید رمزی از

مردن و زنده شدن زمین بوده است.

تصاویری چند از خدایان مصری


سبک شبیه تمساح یا نهنگ

                     sobek                                 hothor



و تصاویر زیبای دیگری می توانید از اینجا نگاه کنید

ادامه ی زندگی کوروش- الهه ی رحم-قسمت بیستم


سپس با دیده خشمناک رو به کوروش نهاد و گفت: برو خودت

را پاکیزه کن. فورا دو تن از کنیزکان برخاستند و بازوان کوروش

را گرفتند و او را با ملایمت به اتاقی بردند که در آنجا حوض

کاشی وجود داشت و جوار آن پوشاک های کتانی آویزان بود.

این آب جاری نبود و جامی زرین برای آب مهیا نموده بودند.

دختران به سرعت بالا پوش او را در آوردند و پس از چرک و

خون دستو پای او تنش را باعطریات نظیر گرد کاج و کندر

مالیدند. سپس تیغ های بوته های کاج را از سرش شانه

کردند. حرکات آنان نرم بود و دست های لطیف آنان تن او

را نوازش می داد. به روی او با مهربانی تبسم می کردند

و خستگی او رفع می شد. معلوم می شد ماندانه کنیزان

خود را خوب تربیت کرده است. گرچه این بانوی تخت نشین

شیر کشته شده را خدمتگذار خود نامید و شیر در واقع

حیوان الهه ی بزرگ، یعنی ایشتار محسوب می شد

ولی صدای او صدای ملکه ماندانه بود. موقعی که کوروش به

تالار سفید برگشت روی فرش های بی صدا پا نهاد. در آن

صحن چراغ ها خاموش گشت و حلقه های بِخور معطر از

پیش پرده با تابش نور ضعیفی پیدا می شد که به شانه ی

کوروش می رسید. ماندانه همانطور با نقاب بود. و آن نقاب

عبارت از روسری ریش داری بود که سر و دهانش را می پوشانید

و از روی شانه ها به روی تنش آویزان می گشت. نیز شلوار

ریشه داری تا زانوی او را پوشانده بود. کوروش به زیبایی آن زن

پی برد ولی از سن و سال و نیز منظور او بی خبر بود.

ماندانه رل خود را خوب بازی می کرد. سکوت کوروش او را

متعجب ساخت و گفت: پسر من، کوروش، نمی دانم چرا در

تالار به حمایت تو برخاستم غیر از این که دیدم در نتیجه ی تهور

احمقانه ی هود بی دفاع هستی. من پسر دیگری ندارم.اکنون

آیتی بین ما پیدا شده و آن کشته شدن شیر است. موقع آمدن

تو و این ایت از مادر تو الهه ی بزرگ است! ماندانه این را گفت

و خاموش شده و البته اطوار الهه به خودش نیست و چنین

ادامه داد: کاش در معنی این آیت یقین داشتم، ناچار خدای

آسمان ناظر مناسبات ما است و به هر دوتای ما قدرتی نازل

شده.کوروش در حیرت بود که چرا ماندانه سخنی درباره ی

خصومت شوهرش ازدهاک نگفت. البته چون عروسی او،

عروسی سیاسی بود که از دربار بابل می آمد ممکن است

ذهن او پی مسائل دیگر می رفت. دیدن چشمان مشارالیها

در آن نیمه تاریکی دشوار بود و دود بخور جلوی گلوی کوروش را

می گرفت. ماندانه شبیه زن عابدی دیده می شد که حین

قربانی کردن در حال تفال باشد. کوروش متذکر شد که او را

سپاسگزاری ننموده پس چنین گفت: من از تولد مادری

نداشته ام ، من در مقابل حسن نیت ملکه ی با شکوه مادها

احترام قلبی دارم. به نظر کوروش مشارالیها خنده ی مختصری

زد ولی در واقع اظهارات تاثیر خشونت آمیز نموده بود. ماندانه سر

خود را تکان داد و روسری از صورت سفید او افتاد و چنین گفت:

جوان هخامنش تا کنون هیچ جرات بیرون رفتن از کوه ها و

میدان گاه های اسب های جنگی خود را کرده بودی؟ اگر تنها

شوشان باشد که جای حقیری است من تصور می کنم تو

به شهر های بزرگ مسافرت خواهی کرد و جز این راجع به

طالع تو اطلاعی ندارم مگر اینکه از علائم می دانم آن مسافرت

عادی نخواهد بود با اینهمه از اینکه تو را به پسری خود

داشته باشم محفوظم. سپس خم شد و دستش مچ کوروش

را تماس کرد و گفت: تو بر ضد شر تنها این طلسم پرها را به

بازو  کرده ای بهتر است آن را آزمایش کنم. به عقیده ی من یک

بازیچه ی کودکانه است. کدام قدرت از آسمان با پر آمده و

کدام قدرت می تواند شری را که در زمین ریشه انداخته چیره

شود؟ حقیقت اینکه بازوبند کوروش بیش از نشان خانوادگی نبود.

و ناهید الهه ی حامی دره ی خودش تنها در آب های سرد رودها

ظهور می کرد موهای مجعد ماندانه به صورتش افتاد که خیلی

مشکی بود. کوروش با تزلزلی گفت: خانم من بدی زیاد دیده ام

خشکی و بیابان خالی از سکنه، آفات و قحطی.

ماندانه با اینکه به او نزدیک شد فکرش به دور متوجه بود و گفت:

پسرم کوروش همه اش همین است، تنها یک بانو است که

الهه ی بزرگ است و او را زنان بیشتر می شناسند تا مردان.

زیرا تنها مردان خواجه می توانند در عبادت گاه او خدمت کنند.

تو مشکل از آنان باشی. اغلب او خون مردان دیگر را به عنوان

قربانی بر می دارد و نطفه ی آنان را به منظورتولید

دیگران می گیرد.

مروری بر تاریخ - حکومت هخامنشیان


کوروش و بنیانگذار دولت هخامنشی

تاسیس دولت-کوروش(کوروش دوم)  به عنوان شاده انشان از اینکه تابع

اژدهاک پادشاه ماد باشد رضایتی نداشت.بخصوص  آنکه او از منفعت و

فساد دربار مطلع بود و می دانست میان پادشاه ، بزرگان و مردم اختلاف

وجود دارد. از آن مهمتر او می دانست که دولت ماد متحد قدیمی خود

دولتکلده را از دست داده است زیرا اختلاف دو دولت به خاطر شهر

حران روز به روز بیشتر می شد.با اطلاع از اوضاع داخلی و خارجی

دولت ماد کوروش پارس ها را به قیام در برابر مادها فرا خواند .به

همین منظور او بزرگان را به دست یافتن به قدرت و ثروت وعده

داد وبر نارضایتی پارسی ها ازحکومت مادها تاکید کرد. از نظر

اوضاع داخلی پارس این اقدام کوروش موجب همراهی بیشتر

پارسی ها با او نیز می گردید زیرا رقابت خاندان آریادمن همچنان

وجود داشت.چون بزرگان پارس همراهی خود را با کوروش

اعلام کردند او دعوی استقلال کرد و دست دوستی بسوی دولت

کلده دراز نمود.اژدهاک پادشاه ماد با دریافت چنین اخباری شتابان با

لشکریان خود به سوی پارس ها رهسپار گردید. در سرزمین پارس و

در هنگام مقابله با لشکریان کوروش چون تعدادی از سرداران ماد به

کوروش پیوستند چاره ای جز تسلیم ندید و چون به دنبال آن هگمتانه

به دست پارس ها افتاد، عمر دولت ماد به پایان رسید(550 ق. م.).

دولت هخامنشی که بدین گونه تاسیس شد خزانه پادشاهی ماد را

نصیب بزرگان نمود اما کوروش سعی کرد با واگذاری بعضی مقامات به

بزرگان ماد، آنان را به طرف خود جلب کند او حتی شهر هگمتانه را به

عنوان پایتخت خود برگزید. بعد ها با تصرف شوش این شهر نیز چنین

مرکزیتی یافت. با تصرف قلمرو دولت ماد و سپس نواحی شرقی ایران

تمامی این سرزمین به دست پارس ها و دولت هخامنشیان افتاد و

صاحب حکومتی واحد گردید.

فتوحات خارجی-تصرف هگمتانه به دست پارس ها دولت های مغرب

اسیا یعنی لودیه، کلده، و نیز مصر را به جنب و جوش واداشت. دولت

کلده که متحد کوروش به شمار می آمد توانست حران را تصرف کند

اما طولی نکشید که کوروش به عنوان جانشین دولت ماد مدعی

مالکیت آن شهر گشت و بدین ترتیب روابط دولت هخامنشیان با

دولت کلده به دشمنی تبدیل شد. در این احوال دولت لودیه با این

ادعا که با دولت ماد پیوند خانوادگی داشته است، لشکریان خود

را به سوی ایران روانه ساخت و قسمت هایی از اسیای صغیر

را تصرف کرده بر قلمرو خود افزود، پس برای تحکیم موقعیت خود

با دولت های کلده و مصر پیمان اتحاد بشت. به دنبال این واقعه

ارتش هخامنشیان که با پیوستن ماد ها قوی شده بود به سوی

کشور لودیه رهسپار گردید اما مسیر لشکریان چنان انتخاب شده

بود که رابطه ی دولت لودیه با متحدانشقطع گردد و شهر حران نیز

تصرف شود در نتیجه پایتخت ثروتمند آن فتح شد و ثروت فراوانی

نصیب فاتحان ساخت. به دنبال آن شهر های یونانی در آسیای صغیر

نیز سرکوب و تابع دولت هخامنش گردیدند. پس از لودیه فتح

خارجی دیگر هخامنشیان تصرف شهر بابل، پایتخت دولت کلده بود.

قبل از آن با تصرف شوش و حران قلمرو دولت کلده از شمال و جنوب

کوچکتر شده و در نتیجه خطوط اصلی جنگ به شهر بابل نزدیکتر

گشته بود.بعلاوه در این احوال شهر بابل دستخوش کشمکشی

شدید میان بزرگان دولت و کاهنان بود. در نتیجه ایرانیان بابل را

فتح کردند.از اقدامات کوروش در بابل جلب رضایت کاهنان و پرستش

مردوک بود. با تصرف بابل و نیز اطاعت ساکنان فینیقیه و فلسطین

از دولت هخامنشی سراسر اسیای غربی به دست ایرانیان افتاد.

در اثر شورش ماساژت ها که یک قوم ایرانی تبار و صحرا گرد و تیره ای

از سکاهای آن سوی رودخانه ی سیر دریا بودند مرزهای شمال

شرقی شاهنشاهی ایران مورد تهدید قرار گرفت.کوروش کمبوجیه را

به عنوان شاه بابل انتخاب کرد و به جنگ رفت و در آغاز موفقیت هایی

بدست آورد.تاریخ نویسان یونانی در داستان های خود مدعی شدند که

ملکه ی ایرانی تبار ماساژت ها او را به داخل سرزمین خود کشاند

و کوروش درنبرد سختی شکست خورد و زخم برداشت و پس از سه

روز در گذشت.پیکر وی را به پاسارگاد آوردند و به خاک سپردند.

                        

پی نوشت

مردوک:مردوک یا مردوخ یکی از خدایان باستانی تمدن بابل است و به

عنوان خدای باروری و آفرینش مطرح است. او در دوران حمورابی به

عنوان محافظ بابل به شمار می رفت

ادیان باستان - دین در مصر

آفتاب پرستی در مصر

از مبدا تا منتهای خاک مصر، مردم آن سرزمین همگی

به شبه می دانستند که رشد و نمو نباتات و فراوانی

غلات تا چه پایه به پرتو و چشمه خورشید جهان

تاب وابستگی دارد. هم از آغاز وجود خود،مصریان

به این نکته پی برده و حرارات و نور را پرستیده

بودند.احتمالا تصور دیرینه ی آنان از خورشید به

دوران قبل از تاریخ مصر باز می گردد که در وادی

نیل روزگار به شکار می گذراندندو خدای خورشید

را به عنوان حامی و مشوق خویش، که بر تخته

پاره ای در تالاب های کناره ی نیل با سرعت

به پیش می راند،در ذهن می پروانده اند. تجسم

این پندار باستانی هنوز در متون منقوش در احرام

که غالبا خدای خورشید را در حال عبور از

آسمان علیین با قایقی دو لختی نشان می دهد،

موجود است. بدن این قایق دو لختی به زورق

مجلل سلطنتی، نظیر زورق فراعنه،تبدیل شد

که خورشیدی درخشان برای صبح و دیگری برای

عصر در آن قرارگرفته است، و اعتقاد داشتند که

خورشید با جلال خدایی،همانگونه که فرعون در

نیل قایقرانی می کند، اقیانوس آسمان را در

می نوردد. از آن جمله، از یک سو عبادت خدای

رَع متداول بوده که آفتاب در او به صورت انسان

مصور گردیده و مظهر خورشید نیمروزیست. و از

سوی دیگر خورشید صبحگاهی با نام خپرر

(kheprer)، در زورقی نشان داده می شود که به

قبه ی فلک صعود می کند و نیز از دیگر سو

خورشید شام هنگام است. به نام آتون، که او

نیز در زورقی دیگر رو به افول در افق سرازیر

می شود. پرستش این دو معبود اخیر قدیمی تر

از عبادت اولی رَع می باشد. همچنین خود

مصریان آفتاب را به صورت پرنده و نیز به شکل

حشره نمودار می کنند. وقتی که خدای هوروس

می تافت، در قیافه ی بازی بلند پرواز متجلی

میگردید که به سرعت در پهنه ی آسمان پرواز

می کند و بالهای گشاده، به مانند اشعه ی

درخشان خورشید، رمزی بوده است که در

سراسر دیار مصر به آن اشاره می کرده اند،

و از این همه عجیب تر ظهور آفتاب در صورت

سرگین غلتانک یا سوسک است که آن را

سکاراب گویند و آن حشره را در تمام مصر

محترم و مقدس می شمرده اند. در انجاست

که قوه ی سبک سیر تصوری فلاحان وادی نیل

از مشاهده ی فعال ساعی در روی زمین به

سوی آسمان اوج گرفته است. یعنی همانطور

که این حشره مشتی سرگین را که در آن تخم

می گذارد، گرفته و آن را در روی سطح مزرعه

می چرخاند و گلوله می کند، آفتاب نیز که

کره ای بس عظیم است در عرصه ی مزرع فلک

می چرخد و نیروی آن حشره آسمان را به شکل

گلوله ای در می آورد. این حشره فلکی را خپرر

(kheprer) نام داده و حرمت قدوسی نهاده اند.

کار به جایی کشیده، که در ادوار بعد، شکل

سوسک را در روی مهره ها و در سطح طلسم ها

و تعویذ ها یا در جلو پیشانی مجسمه ی سلاطین

و فراعنه نقش می کرده اند، و آن را رمز حیات و

نیروی محافظ غیبی می دانسته اند که جادوی

سخرش تاریکی و ظلمت را باطل می کند.

بعد از آن زمانی آمد که در مصر

سفلی، در شهر هلیوپولیس(heliopolis) کاهنان

معبد آتون او را با خدای "رَع" که آفتاب است در هم

آمیختند . از این بالاتر قدمی برداشته او را با مظاهر

مختلف خدای هوروس(آفتاب افق)مخلوط کرده اند،

چندانکه برای هر ساعت ازساعات روز، از بام

تا شام، خدایان متعدد-که همه مظاهر گوناگون

"رَع" هستند- به وجود آمد که آن حشره ی پردار

خپرر، نیز جزیی در آن گردید قرص هور آسمانی

نزد ایشان نه تنها مرکز نیروی طبیعی جهان بود،

بلکه هم او مظهر قدرت سلاطین در روی زمین نیز

شد تا آنکه به یاری او توانست کشور خود را

بسط دهند و رعایای خود را محافظت کنند. به

همین دلایل است که بعد ها، در عصر اهرام

(2200 قمری تا 2600 قمری)فرعون مصر به لقب

فرزند رَع یا پسر آفتاب معروف شد و مناره های

مخروطی که کنایه از شاه آفتاب در هر گوشه

بنا کردند، و اینکه فرعون خود درون هرم های

عظیم به خواب ابدی رفته بود. اشاره و رمزی از

آن بود که آفتاب هنگام مرگ مانند روزهای

زندگی کالبد آن سلاطین را به شکل هرم در

آغوش خود فرا گرفته است. خورشید همانطور

که در وقت زندگی، پدر فراعنه بود در زمان ممات

نیز جان جاودان به غالب ایشان می دمید.


هزاران سال پس از آن در زمانی که امپراطوری جدید

مصرتاسیس شد ملکه، همسر فرعون خود کاهنه ی

معبد افتاب گردید و فرعون که مظهر وجود خورشید

بود در او نور و حرارت دمید. وی را مادر فرزندانی

ساخت که همگی هم از لحظه ی تولد خدا بوده اند.

در شهر تب در مصر علیا خدای آفتاب را به لقب

آمون ملقب ساخته و در برابرش سر تعظیم و

عبادت فرود می آوردند. او نیز با رَع، که مظهر

دیگری از آن کوکب جهان تاب است، آمیخته شد

و خدای آمون رَع بوجود آمد و معبدی برای او در

کرنگ بنا کردند که پیوسته به کمال نفاست و

ظرافت زینت می شد،و بر عظمت و وسعت آن

می افزودند تا به منتهی جلال و شکوه رسید این

معبد، خانه ی آمون-رَع بود. و چون مردم تب بر

دیار مصر غالب آمدند، خدای ایشان هم در دو هزار

سال قبل از میلاد، معبود تمام سکنه ی آن

سرزمین شد. از آن دو خدای معبود بزرگ فرزندانی

بوجود آمدند و خاندانی از خدایان تشکیل گردیدند.

خدای مونث، موت، که بدن زن و سر کرکس

داشت، زوجه ی او شد و از آن دو فرزندی بوجود

آمد که او را خونسو یعنی خدای ماه دانستند.

قوچ نماد آفتاب در عالم حیوانات بود، ولی در برابر

آن مار کبری قد علم کرد تا نشان دهد که پادشاه

خدایان است و برفراز سر او قرص آفتاب نمایان

می گردید. این مناظر و نقوش همه بر دیوار های

معبد کرنگ منقوش و تا عصر ما موجود است.



با عرض ادب و احترام به همه دوستان عزیز

به خاطر مشکلی که برای یکی از چشمانم بوجود آمده بود

به کل از فعالیت چشمی معاف بودم .خدارو شکر خطر رفع شد

اما باز هم حدود دو ماه برایم طول درمان داده شده است.

از آنجایی که دلم برای شما دوستان عزیزم و تارنگارم تنگ شده

تصمیم گرفته ام با کمک عزیزانم طبق روال قبلی مطالب رو

بنویسم، اما از دیدار شما در تارنگارتان معذورم. نظرات خوب

شما همیشه باعث دلگرمی من می باشد. امیدوارم هر چه

زودتر این مدت هم طی بشه، تا بتونم از مطالب

مفید شما دوستان استفاده کنم

                      

                                     مارال


ادامه ی زندگی کوروش- الهه ی رحم-قسمت نوزدهم

در این راهروهای کاخ مادی کوروش روح رهنمای خود فروشی

را حاضر می دید که در طرف راست او با او همراهی می کند و او

را آهسته اگاه می سازد که از پیش و پس خطر متوجه او است.

گوشت تنش می لرزید و فروشی به او دستوز می داد هر چه

زودتر به طویله برود و همراه امبا به فردوس پارساگرد شتابد.

ولی او پشت سر خواجه نفس گرفته ، رفت و فکر کرد که تنها

تدبیر او می تواند در این کمین گاه دشمنان او را حفظ کند.

خواجه او را از در پشت به موزاری برد.در انتهای آنجا پرچینی

دیده می شد که دری سنگی داشت و بر فراز آن یک حجاری

ازدهاک را در حالی که شیری را با نیزه می زد نشان می داد.

کوروش در ابتدا به معنی این نقش پی نبرد. خواجه به اطراف

خود نگاهی کرد و به در دیوار تیربند رسید. در بسته بود ولی او

میله ای را از سوراخ شبکه ی باریکی برکشید و در را باز کرد و

داخل شدند و گفت: در اینجا کسی سراغ تو نخواهد آمد. بعد به

دیوار خاکستری کاخ پشت باغ، که بر فراز آن یک مهتابی

دیده می شد ،و با سایبانی چادر مانند پوشیده بود. اشاره کرد

و آهسته گفت: "آنجا اتاق های ماندانه است که با اسلحه ی تیز

حراست می شود دستور او این است که هنگامی که ستاره

کاملا بدرخشند به سراغ او بروی. اگر جرات پیوستن به ماندانه

را داشته باشی نجات خواهی یافت." کوروش تا پا به داخل

پرچین نهاد خواجه ی ملکه در را بست و میله را به جای خود

استوار نمود و به هخامنشی و آثار خوشوقتی در چشمان

سیاه او نگاهی انداخت و در موزار ناپدید گشت. کوروش اول

آثار سُم چهار پاران بر خاک دید. سپس در داخل نرده

پرچین ها به بوته و گیاه وحشی بر خورد و خواست در بوته های

عر عر پنهان گردد. یک جفت بز کوهی بدر جستند و فرار کردند

و یک گورخر پرید و پشت سر آنها رفت. کوروش که در کوهستان

به رسم حیوانات معلوف بود فهمید که آنجا شکار گاه است

و ازدهاک قرار داده بود حیوانات بدام افتاده را داخل کاخ خود

شکار کند. کوروش تازه در پناه بوته های عر عر دراز کشیده بود

که شیری تناور پیدا شد که به سوی در نزدیک می شد و از زیر

آن دم می کشید. با اینکه کوروش سلاحی در کمر نداشت با

این حال از نزدیک شدن شیر به در، باکی به خود راه نداد. البته

اگر شیر مورد آزاری واقع می شد به او حمله می کرد ولی

این شاه حیوانات چنانکه مردم شهر او را بدین نام می خوانند

بیشتر متوجه نجات خود بود تا آدمی که مانند او به دام

افتاده بود. بالاخره شیر برگشت و سر به سوی تارمی دراز

کشید و کوروش نیز دراز کشیده ، به انتظار فرو رفتن آفتاب

پشت قله های برف پوش گردید. چون پاسبانان در باغ بیرونی

پدیدار شدند و با نیزه ها بر دوش دو به دو روانه گشتند توقفی

نمودند و به شکار گاه نگاهی انداختند و کوروش صدای

خنده ی آنان را شنید. ناگهان فکری به سر کوروش زد که این

مادها جایگاه او را می دانند و در این صورت ناچار خواجه به

آنان خبر داده و حتما درباریان از این خوشمزه گی خوشحال

خواهند شد. در عین حال اگر او بخواهد از میان پاسگاه ها

که مراقب او بودند ولو در تاریکی بدر رود، بس دشوار

خواهد بود. در عین این خیالات از مرگ ولکا غمگین بود و

می اندیشید که به جای تعقیب خدمتکار خود که در حال

مرگ بود کاش شمشیر خود را در نیام نگه می داشت و به

جنگ قاتلان او نمی پرداخت و عمل بی فکری انجام نمی داد.

ولی اکنون که با آرامش مطالعه می کرد دریافت که خواجه

ظاهرا خیر خواه او بوده که برای او برگشتن به کاخ را محال

ساخته. و در باب اینکه ماندانه چگونه زنی ممکن است باشد

یا اینکه چرا یکباره اظهار لطف به او می کرد تعجبی نمی نمود

زیرا کمترین خبری در خصوص یک بانوی شاهی بابل نداشت

بلکه بیشتر نقشه ی فرار از میان پاسبانان باغ را می کشید و

بهترین راه که به نظرش رسید این بود که آنان را به چیز دیگری

متوجه سازد. چون آخرین لمعه ی غروب ناپدید گشت و

دسته های ستارگان طلوع نمود کوروش منتظر شد تا دو تن

از نگهبانان برای نگاه کردن به در نزدیک شدن آنگاه کوروش هم

به سوی در نزدیک شد و میله ی قفسه در را بر کشید و زود به

کنار رفت. شیر از دریچه به در جست و بنای غرش به پاسبانان

گذاشت و انان رو به فرار نهادند. از سرو صدایی که برخاست

معلوم شد شیر اینور و آنور می دوید تا راهی پیدا کند. کوروش

قدم زنان به سوی دیوار باغ رو کرد و چون تند رفتن در جای

ناشناس خطر داشت، با دست سنگ های درشت و کج و پیچ

نهاده شده را لمس می کرد و می چسبید، و در شکاف ها

جای پا پیدا می کرد و به سوی بالا می رفت. در زیر، مشعل ها

شعله می زدند ، و آنان پی صید شیر افتادند. و بالای سر او

سیمای زنان در نور مهتاب پیدا شد. آنان نقاب نداشتند و از این

حیث کوروش دانست که برده اند. به بالا آمد و چون او را دیدند

فرار کردند. کوروش به سرعت پشت سر آنان رفت که راه را

گم نکند. دخترکان تند به داخل پرده های آویزان رفتند. ناگهان

نور سفید اتاقی که از شعله ی چراغ ها و انعکاس آن به پرده

سفید ابریشمی بوجود آمده بود چشمان او را خیره نمود و آن

نور روی زنی می افتاد که با تنی راست و بی حرکت بالای

تخت مرمر سفید نشسته و پاهای خود را روی مجسمه ی

مرمری دو شیر نهاده بود. در اولین نگاه وی مانند مجسمه ی

یک الهه جلوه می کرد. چشمان او زیر تاق های ابروان ممکن

بود عقیقی باشد ولی زنده بود و کنیزکان دور سر او دور

می زدند. بدون اینکه او را تماس کنند. از بیرون نعره ی

خشمناک شیر به گوش می رسید و کوروش فهمید که زخمی

شده و عنقریب کشته می شود. چشمان بانو درشت شد و

به صدای آهسته گفت: تن خدمتگذار مرا با آهن سوراخ

می کنند که زیانی به آدمی نرساند. سپس با دیده

خشمناک رو به کوروش نهاد

                                ادامه دارد . . .

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

ادامه زندگی کوروش _ سرود غارت نینوا-قسمت نوزدهم

ازدهاک از فراز تخت بلند مرمر سفید خود بر این مجمع پر غوغا ریاست

می کرد و صورت رنگ پریده ی او میان تاج آبی زرین و ریش مجعد نوک

دارش نمودار می شد و میان جمعی نگهبانایستاده ی مادی که آرایش

و درجه های مختلف داشتند بر سریر خود می نشست. کوروش او را

با حیرت نظاره می کرد و یکباره حاجبی زیر آرنج او زد و آهسته گفت:

به زنان امپراطوری نگاه نکن. یک تالار پشت سر ازدهاک واقع بود و

جلو آن پرده ای از عاج سوراخ دار کشیده شده بودند که ظاهرا زنان از

پشت آن مجلس مهمانی را می پاییدند ولی کوروش آنان را نمی دید.

شاعری در پایگاه تخت فریاد خود را فوق نعره های مجلس قرار داد.

از آن جا تا تاج پردار لرزان کمبوجیه را دید دادی زد تا همه ساکت

گردند و برخاست و تعارف کرد و گفت: اینک عموزاذه ی من پادشاه

انشان  و اینک فرزند او! و از این که تعارف او با همین اظهار پایان یافت

کوروش متعجب شد، سپس حاجب برای آنان راه باز کرد و آنان را به

میز کوچکی در جوار شاعر و پایین تخت ازدهاک بر اطراف سر بر نشاند

و کوروش را به نیمکتی در فاصله ی پنج طول نیزه از سریر راهنمایی

کرد. با اشاره عصای خود او را میان یک سر عشیره ی آموری (1) که

بوی شتر می داد و یک کلدانی که ریشی حلقه دار مصنوعی و

گردن بند طلایی طلسم بند داشت برنشاند. در این بین صدای

خستگی ناپذیر شاعر از نو آغاز نمود و از این قبیل خطاب نمود. در

مقابل سربازان فاتح مادی خون در کوچه های نینوا به مچ پای

اسب ها رسید. شش هزار و چند صد تن در برابر چشم فرمانفرمای

ما به یوغ اسیری در آمدند. کی می توانست شماره ارابه های با زر

 آراسته و استرها و دام و خرها را تعیین کند؟ صدای ناله در

گوش های پادشاه ماد که حکمران ممالک زیاد است مانند موسیقی

نای می آمد.این خطاب های شاعر در میان سرو صدای مهمانی

مستغرق شد و این نغمه غارت نینوا به نظر کوروش شبیه بود به

محتویات لوحه ی فیروزی که از طرف فرمانفرمای نینوا یعنیآشو بنی

بعل بر ویرانه های شوشان نصب شده بود. کوروش به مناسبت

رفتار خلاف ادب که با پدرش به عمل آمده بود خشمگین بود ولی با

هم سفره های جدید خود از راه ملایمت صحبت کرد و در میان صحبت

گفت: آیا این مجسمه ی سنگی زن هم جزو غنایمی است که از

آشوریان گرفته شد؟ روبروی ازدهاک سنگی مسطح ارغوانی رنگ بر

دیوار نصب شده بود که تصویر زن خلعت پوش تاجداری را در حالی که

روی شیر غرانی بر نشسته بود ، نشان می داد. بالای سرش ستاره ها

و به دستش نیزه ای دیده می شد. آموری پشمالو با کمال ادب پیش از

آنکه حرف بزند گوشت جویده را از دهن به بیرون تف کرد و گفت: نه!

این زن باید الهه ی نیرومند باشد زیرا سوار شیری شده !ولی کلدانی

حرف او را قطع کرد و گفت : این الهه ایشتار است که هم نیروی

نگهداری را مالک است وهم نیروی ویران ساختن را، وی نگهبان

ملکه ی ماندانه است که این بانوی بزرگوار بابلی را به این جا آورده!

آموری در حالی که انگشتان انگشتری خود را توی سینی انجیر

می کرد گفت که او را روسبی بزرگ بابل می نامند. کلدانی مانند

اسب رم کرده شیهه کشید و گفت: بهتر است بیش از آن که از

ایشتار بدگویی، تامل کنی که زهره ستاره ی او است و خدایان

همه او را دوست دارند و آن گاه که عیلامی ها جسارت به یغما

بردن مجسمه ی او را کردند و مرگ به سراغ آنان رفت. او نام های

گوناگون دارد زیرا در تمام سرزمین ها حاضر است. زنان رازهای او را

نگه می دارند و گویا او آنان را حمایت می کند و ممکن است مردان را

نابود سازد! این را گفت و چشمان سیاه او به طرف کوروش برگشت و

به صدای آهسته به او زمزمه کرد: زود چیزی بخور، ازدهاک دو بار به

طرف تو نگاه کرد. کوروش با هیجانی که داشت میل به میوه ای که

در پیشش روز هم چیده شده بود نداشت. گرچه ولکا با اشتهایی که

خود داشت به گوش او دم می زد.کوروش با شتاب پای مرغی برداشت

و از وری سر به ولکا داد و صدای پادشاه به گوشش رسید که

می گوید: کوروش غذای ما این اندازه بی مزه است یا اینکه از زهر

می ترسی؟ در حالیکه ازدهاک به او می نگریست کوروش خاموش و

ترشرو دیده می شد و کمبوجیه با نگرانی ایستاد. امساک از خوردن

در سفره شاهی خیلی زنندگی داشت زیرا نشان می داد که کوروش

مایل نبود مهمان ازدهاک گردد ولی در آن دقیقه نتوانست خود را به

خوردن وادارد و اگر هم می گفت بیمارم دروغ می شد. در فکر بهانه

پیدا کردن بود که دستی بازوی او را گرفت و توی ظرف ها کرد . این

کار را یکی از نگهبانان انجام داد . در یک نفس کشیدن جای خود را از

پای دیوار ترک کرده و می خواست او را بدین گونه به خوردن وادارد.

کوروش برافروخته و خشمناک بازوی مرد را به دور انداخت. ولکا

بیدرنگ نگهبان را گرفت و به شدت پرت کرد و سپر برنجی او بر سنگ

کوبیده شد. آنگاه دو سرباز از طرف دیوار دویدند و نیزه ی خود را بر

پشت سگایی فرو بردند و او در تشنج شدیدفرو غلطید.کوروش از

نیمکت خود برخاست و شمشیر خود را برکشید و به سپر قاتلین ولکا

کوبیدن گرفت و آن ها افتادند و خونشان جاری شد. عده ای از نگهبانان

مادی هجوم آوردند و از سپرهای خود، سدی دور کوروش کشیدند و راه

را بر او مسدود کردند و به طرف دیوار فشارش دادند. بالاخره کوروش

در اثر خشم خونریزی کرد و امان حریم شاهی را به هم زد.

و به سرعت تمام نیزه هایی را که از طرف خصم بر او بلند شده بود

بکوفت و ازدهاک با سکوت نظاره  می کرد. یکباره صدای زنی در

تالار بلند گشت: من ماندانه هستم ، این پسر من است ،

نیزه ها را پایین بیاورید. این جوان هخامنشی را که فرزند من است

زیان نرسانید! هنوز گوینده ی این سخنان دیده نمی شد و پشت

پرده بود ولی فرمان او را ماننداین که خود ازدهاک فرمان می داد

کار بستند. کوروش هرگز اندیشه ی طالع خود را در دل راه نمی داد

و اعتمادش فقط به شمشیرش بود ؛ آن را فرو گذاشت و به ماد ها

اشاره کرد ولکا را بردارند . ولی تا به او برسند در گذشت.

کوروش نگاهی به او افکند و بی اختیار و کورانه به قصد خروج رو

به راهروهانهاد ولی پشت سر خود صدای پایی شنید و برگشت و

خواجه ای قبا پوش دید که نفس زنان با کفش های سرپاییآمد و به او

چنین گفت: ای کوروش بزرگوار، کار بدی کردیولی قلب ملکه ،

مادر تو ، متوجه تو است و دستور می دهد تا حلول شب و بسته

شدن درها در اینجا پنهان گردید، بیا به محل امنی! این را گفت و رو

به پیش نهاد و به کوروش اشاره کرد پشت سر او برود.

 *******************************

پی نوشت:

آموری Amorite نام سکنه قدیم بومی کنعان و شرق و غرب بحرالمیت

که در تورات از آنها ذکر شده

ادامه زندگی کوروش-قسمت هجدهم

سرود غارت نینوا

همدان شهر پادشاهی که به ملوک دیگر حکومت می کرد،در

شمالی های سردسیر دور دست واقع بود.قلاع آنجه که از سنگ های

جدید خاکستری رنگ ساخته شده بود ، بر فراز کاج های تیره رنگی

دیده می شد که در پایین قله های برفی رشد کرده بود. نام شهر معنی

مجمع عام می داد زیرا ماد ها می گفتند که نخستین نیای نامی آنان

کلیه قبایل مادی را اولین بار در آن جا پای کوه مقدس الوند گرد آورد.

همچنین همدان در نقطه ملتقای کاروان شرقی و غربی و خط سیر میان

دریای گرگان و دروازۀ راه به دشت نینوا واقع می شد. خود مادها ایرانی

یعنی همنژاد پارسیان بودند و هنوز قبایلی نداشتند. مادها و پارس ها هر

دو به یک زبان تکلم می نمودند.ولی در باب امور مختلف نظم آنان یکسان

نبود زیرا ماها سه نسل پیش از پارسی ها سرزمین هایی را فتح کردند.

در صورتی که پارسیان در آن زمان راسا جایی را نگرفتند ولو شوشان نیمه

ویران باشد. مادها از زمان هوخشتره(1)فیروزمند گشتند . این پادشاه

جنگاور نخستین سپاه منظم را روی نظام آشوری ها به وجود آورد. مگر

اینکه سوار نظام پارسی را هم به آن افزود .بنابراین مادها هوخشتره را

بانی امپراطوری خود می دانستند با اینکه هنوز فکر صحیحی راجع به

امپراطوری نداشتند.فتح آشور آسان ولی اقتباس طرز کشورداری آشور

دشوار بود.ازدهاک نیزه انداز فرزند رشید هوخشتره دستور داد لوحۀ

سیمی بسازند و بر آن کارهای سه تن ازنیاکان نامی او را نقره کرده بودند

این لوحه را در تالار مهمانی به مهمانان نشان می دادند.ازدهاک تاریخ

خاندان خود را حفظ بود و نقل می کرد ولی به خاطرش نمی رسید که

پدرش هوخشتره تمام عمر خود را بر کمر اسب گذراند. در صورتی که او

اوقات خود را سر سفره های مهمانی و در حرمسرای زنان صرف می کرد

که در آنجا شاهزادگانی از دربارهای مختلف میزیستند که از آن جمله

ماندانه دختر بخت النصر معروف بود.با این شرایط عقیدۀ ازدهاک این بود

که شکوه شاهی او با آن بخت النصر برابر است و صلح بین دو کشور

مستند به احترام متقابل و موازنۀ قوا است. مادها یک نیروی جنگی

شکست ناپذیر و از آن سوی کلدانی ها مستحکمات رخنه نابردارداشتند.

واقع امر این است که ازدهاک تازه به مقام اصالت رسیده بود و در برابر

آشور یک غبطۀ باطنی داشت. این است که از تملق خوشش می آمد تا

جبران غبطه کند. در اینحال بخت النصر دیوانه وار به ساختمان سنگرهای

معابر و سد ها اشتغال ورزید. بازرگانان جهانگرد عبری که گاو آهن های

تخم افشان را به گوبارو فروخته بود در برابر پاهای پای افزارپوش ازدهاک

زانو زد و پارچۀ ارغوان شاهی خود را به سهولت در کاخ همدان نقد کرد.

اشراف ماد هرگز چانه نمی زدند زیرا بازرگانی بلد نبودند ولی اگر

خشمگین می شدند ممکن بود کالای بازرگانی را توقیف و خودش را

طعمۀ سگان قرار دهدن. عبری در وصف وضع راه ها بنابر مصلحت شهر

نازیبا و خشن هخامنشی را مانند باغ بهشت تعریف نمود و چون در

زبان ها دست داشت باغ ایرانی را که  آب در آن  زیر سایۀ درختان جاری

می شد  با کلمۀ ایرانی فردوس (که او را پارادایز تلفظ می کرد) نامید.

بالطبع پیش آمد نمود بازرگانان عبری که شرح مسافرت خود را به بابل

می دادند ، نقل کردند که یهوه باغی به سوی مشرق آفریده است که

فردوس آدم است. و این موضوع جزو اقوال انبیای آنان گشت. ولی آن

عمل البته بعد ار تحولات بزرگ یعنی بعد از مرگ زمین تحقق پیدا نمود.

به حساب تقویم بعدی عیسویان کمبوجیه و کوروش به سال 563 میلادی

به سوی همدان رهسپار شدند. این تاریخ یک سال پیش از مرگ

بخت النصر و دو سال پیش از آزاد شدن جهویه کیم(2) شاه عبری ها بود.

گرچه این آزادی اسارت یهود را پایان نداد . درۀ پارساگرد به طور

بی سابقه ای دلکش بود و چون کمبوجیه و کوروش به گردنه که دروازۀ

شمال محسوب می شد، رسیدند کوروش اسب خود را برگرداند و

نگاهی به چمنزار بهاری منقش با گل های لاله افکند و گفت: عزیمت از

این دره مانند رنج زخمی دردناک است. کمبوجیه چون این را شنید گفت:

پسرم اگر اینطور حس می کنی ، پس چرا آنجا را ترک می گویی. این روح

نگهبان تو است که حرف می زند. وانگهی قانون هم تو را منع می کند که

همراه من از مرز بیرون شوی، حالا یادم آمد که دیشب به خواب دیدم دم

زهر آگین اژدهایی، تو را تماس کرد و به تو در این مسافرت صدمه زد. بدین

گونه کمبوجیه هر وقت در امور تطیر می نمود از خواب های خود نقل

می کرد. کوروش خیلی مایل بود برگردد ولی تسلیم تطیر نمی گشت.

پس خنده ای زد و گفت: منهم به خواب دیدم آنگاه که اسب خود را به

سوی همدان لگام کردم ، جمعی پیش من کرنش نمودند. کمبوجیه گفت:

تا تو چنین روزی را ببینی از تنت آتش زبانه خواهد کشید. بهتر است به

صدای روح نگهبان خودت گوش دهی. بالاخره یکی از سه دیو که تو را در

سایۀ خود گرفته زندگی را پایان خواهد بخشید. کوروش با تذکر درۀ خود

یکباره گفت: کدام سه؟ کمبوجیه برای توقیف اندیشۀ او شانه اش را

فشار داد و گفت: آن سه ، خشم است ، زن ناشناس و تهور کورانه !

کوروش پاسخی نگفت و پدرش عاقلانه چنین گفت: آخرین این سه

بدترین آنهاست. یک جنگاور خردمند پیش از جنگ اول ابزار خود و دشمن

را می سنجد و آدم دیوانه فورا دم مرگ می رود. در اینموقع کوروش اسب

خود را به پیش حرکت داد و واقعا شر در طالع او در کار بود. در مراتع

اسب های نیسیا توقفی کردند، دو اسب نر سفید و بیست راس مادیان

به عنوان ارمغان با ازدهاک با خود برداشتند ولی مامورین تشخیص مالیات

مادی که با مستوفیان در انتظار آنها بودند آن اسب های برگزیده را گرفتند،

بخصوص که در این موقع ، موقع بچه گذاری گذشته بود. کوروش مشاهده

کرد که آن چند اسب که با خود آوردند فقط جزیی از تعدادی بود که مادها

از پارسیان می خواستند.ولی مشاهدۀ ناگوار دیگری در کاخ همدان برای

او پیش آمد که هم او و هم پدرش در آنجا میان ازدحام انان که فشار

می آوردند که شاه را ببینند گم شده بود و برای او رنج آور بود که ببیند

که پدرش با اضطراب و شتاب تاج پردار مخصوص مراسم را بر سر و شنل

سفید پاکیزۀ خود را زیر ریش پریشان خود چنگول می زد. کوروش اقدامی

به تغییر موزه های نوک دار و کلاه منگوله دار خود نکرد. حتی ملازم

سگایی خود و ولکا بازوان خود را با بازوبند های زرین تزیین کرده بود تا

غنایمی را که پیش از حرکت به دربار ازدهاک بدست آورده بود ، عرضه

بدارد. موقع ورود آنان نگهبانان با کلاه خود برنجی و اسلحۀ درخشان از

فلس های ماهی نیزه های متصالب خود را عقب نکشیدند تا اینکه حاجب

دربار با عصایی شیر سر با شتاب برای خیر مقدم هخامنشیان دویدند ، با

اینهمه نیزه ها را عقب نکشیدند ، تا اینکه ولکا را واداشتند کمان و ترکش

خود را بردارد و او با اکراه عمل نمودتا بتواند پشت سر کروروش به مهمانی

برود. تالار بزرگ مانند جایگاه شگان شکاری در موقع غذا دادن پر از سر و

صدا بود. مهمان ها ایستاده یا روی نیمکت ها افتاده، در حال خوردن

گوشت یا مکیدن شیرینی به همدیگر به زبان های عجیب و غریب داد

می زدند. دود غذا و بخور در برابر قباهای ارغوانی که زیر زینت های

سیمین  و جواهر می درخشیدند، پرده ای بوجود آورده بود.

*********************************************** 

پی نوشت:

 Uvaakhshatra (1  به معنی دوست خوب (خوبشهر) می آید.

و نام پادشاه ماد

(2 Jahoiakim (بخت النصر 562 -605 ق.م.)

                                               ادامه دارد . . .

ادامه زندگی کوروش-قسمت هفدهم

بچه های دروازه - شهر مرگ

 

شبانگاه سران به دور کوروش گرد آمدند تا در باب مناسب ترین محل

اردوگاه مذاکره کنند . موقع روز که سوار بودند شوشانی در ید قدرت آنان

بودند ولی شبانگاه که می خوابیدند ممکن بود با کارد عیلامی ها کشته

شوند . کوروش دستور داد چادر ها را در پیرامن دروازه ی قلعه نصب کنند

که در آن صورت اگر از بیرون مورد حمله قرار گرفتند به داخل قلعه پناه برند

و اگر از قصر معروض  هجوم شدند بتوانند سوار اسب های خود گردند و به

راه افتند و مهتران را دستور داد سگ های نگهبان را به اطراف بگمارند.

آنگاه با کمال ملایمت به گوبارو گفت چون جنگاوران زیادند روا نیست در

اطاق های کاخ ازدحام کنند. گوبارو از الطاف شاهانه ی هخامنشی

سپاسگزاری کرد و خدمتکاران را فرمان داد غذاها را که با عجله تهیه

شده  و عبارت از کباب بره با ادویه و شیرین پلو بود بیاورند و می دانست

که پارسیان هرگز عادت به شراب خواری ندارند. بعد از غذا در یک

فاصله ی مطلوبی وی همراه با سرشناسان خود به خدمت کوروش

رسید تا علت آمدن او را سوال کند.به نظر کوروش عیلامی ها مقاصد

خود را زیر پرده ی تعارفات پنهان می دارند و چون به نطق های سیاسی

آشنا نبود فکر خود را صادقانه فاش کرد و کارهای آنان را در آباد کردن

 عیلام که به قول او بالاخره قسمتی از انشان است ستوده و پیشنهاد

کرد عیلام تحت الحمایه ی کمبوجیه در آید و در مقابل سالانه باجی

بپردازد. عیلامی بیشتر از ریاست ، قانون شناسی بلد بودند. گوبارو از

کوروش خواهش نمود برای او سالانه عده ای اسب به نیسیا بفرستد و

کوروش گفت به موجب قانون پارسیان از دادن اسب نیسیا به دیگران

ممنوعند. گوبارو خنده ای زد و گفت: با این همه هر بهار کمبوجیه خودش

اسب های نر و مادیانی به دربار ماد می برد و این در واقع باجی است.

کوروش پاسخ داد: پدر تاجدار من در انشان مستقل است و هدایای اسب

سفید فقط نشانه ی دوستی نسبت به ازدهاک(1) نیزه دار است.

کوروش اینطور حس می کرد که ظاهرا گوبارو می خواست اشاره کند به

این که عیلامی ها باج را به مادی ها باید بپردازند نه به پارسی ها .

ولی در جواب گفت : ما هم نشانه دوستی خود را به پیشگاه محترم 

هخامنشیان پیروزمند تقدیم خواهیم داشت. آنگاه سنگ سیاهی از جیب

کمربند خود بدر آورد و آنچه بر آن به خط میخی نوشته بود برخواند. من

بخت النصر کلدانی هستم . دادگستری من تا آن جاهایی که خورشید

میتابد ، می رسد.اینک می گویم بیچارگان و ستمدیدگان از من دادرسی

خواهند! و گفت این سرزمین احیا شدۀ من تحت حمایت بخت النصر

حکمدار بابل بزرگ بود. بالاخره کوروش دریافت که دیگر مطلبی نیست.

البته می توانست روز بعد با اسواران خود اموال ساکن شوشانیان را یغما

کند ولی التماس آهسته دختر را به یاد آورد. و قرار داد با آنان با مروت

رفتار کند. یکباره با قلبی روشن خنده ای زدو گفت: بسیار خوب آقای

گوبارو با هم دوست بشویم، فقط محض نشانه دوستی یکی از این

گاو آهن های تخم افشان خود را به من واگذار.گوبارو برای نخستین بار

به شگفتی اندر شدو گفت:سوگند به آفتاب شوشینک قول یک

هخامنشی از یک قانون نقش بر سنگ استوارتر است.

من تعهد تو را شنیدم ای کوروش!

بامداد دیگر موقعی که سواران پارسیان اشیای خود را به عرابه ها جمع

می کردند، گوبارو گاو آهنی با چند کیسه برنج و ادویه مهیا داشت.

گفت: برنج و ادویه مختصر یادگاری است برای کمبوجیه. سپس کوروش

را از کسانش جداگانه سر پل راهنمایی کرد که نعره آب صدای آنان را

خاموش می کرد. مدتی حکمران شوشان گویی با آب های جاری راز و

نیاز می کرد و خطوط صورت بر کشیده اش نرم شده بود. پس با صدای

ملایمی که کوروش آن را به زحمت می توانست بشنود چنین گفت:

کوروش من نه مانند آن مرد عبری پیامبرم و نه مانند کلدانیان

ستاره شناسم. روح من در گرو عیلام است. من با کمال صداقت نزد آن

بانی و نقشه کش بزرگ یعنی بخت النصر خدمت کردم. خدا او را طول

عمر دهد ولی در عین حال هفت دیو بیماری او را گرفتار کند !آنگاه صدای

خود را آهسته تر کردو ادامه داد: هرگاه بشنوی بخت النصر مرده ، سوار

اسب تندی بشو و پیش من آی . آن وقت مطالب مهمی را مورد بحث

 قرار می دهیم! تو با کمال اطمینان می توانی تنها بیایی. این آخرین

جمله را که می گفت با صورت متبسم به اب ها نظاره می کرد. با این

صحبت گوبارو رابطۀ تفاهم با هخامنشی را قویم تر نمود. سواران

پارسی از ترک گرد و گرمای شوشان ممنون شدند زیرا از مگس رانی و

مورچه پرانی درمانده شده بودند کوروش در بازگشت به پارساگرد کلیۀ

آنچه را که واقع شده بود از عذاب مرگ تا آخر حکایت کرد و فقط آخرین

صحبت خصوصی گوبارو را فاش نکرد. در این بین اشک چشمان

کاسندان را پر کرد و گفت: عیلامیان تو را گول زده اند  و باجی به تو

نداده اند. ولی کوروش از بابت گاو آهن ممنون بود ولی می گفت مشکل

بتوان به یک کاسپی یاد داد، کاری را که دو نفر انجام می دهد او یک تنه

انجام می دهد.کوروش که تصور نمود مسافرتش به پایان رسیده ، تصمیم

گرفت تا موسم حصاد دیگر همراه پدر به دربار ماد برود. آرزو داشت

شخصا معنی باجگذاری به ماد را دریابد. در این عزم زحمت تهیه نقشۀ

خاصی هم به خود نداد. وگرنه در صورتی که قبلا فکری می کرد

از خطر مصون می ماند.

*********************************************

پی نوشت: تلفظ یونانی استیاگس*Astyages* و به فارسی ازدهاک

نام آخرین پادشاه مادی و به معنی نیزه دار می باشد

                                                                ادامه دارد. . .

ادامه زندگی کوروش-قسمت شانزدهم

بچه های دروازه- شهر مرگ

گوبارو بیدرنگ اظهار نمود در صورتی که مهمانان ترجیح دهند خدمتکاران

غذا را بیرون قلعه می آورند و از آنان پذیرایی می کنند. کوروش پیش خود

اینچنین قرار داد که ممکن است این فرماندۀ زیرکِ شهرِ ویران خطرناک

واقع شود. پس گفت بهتر است شما بدوا کلیۀ قوای مسلح را از قلعه

بیرون آورید تا پارسیان آنجا را بازدید کنند. و افزود که من خیلی مایلم

کارهای شما را ببینم زیرا اخیرا که آمده بودم این جاها مسکن رویاها بود.

گوبارو پیش از آنکه تعظیم به جای آورد و خود رامطیع فرمان میهمان

معظم خود نشان دهد، کمی مکث نمود. ولی بعد گویا به زبان عیلامی

فرمان داد تا قصر را تخلیه کنندو قلعه بانان به سوی ساحل رودخانه روانه

شدند. کوروش جنگاوران خود را با گرمانیان بی آرام مامور حفظ دروازه و

اسب ها نمود و پارسیان دیگر پشت سر او در حال مراقبت این که مبادا

دامی گسترده شده باشد،موضع گرفتند.در تالار مدخل که با کاشی های

آبی پوشیده و هنوز ساروج آن نخشکیده بود با کمال تعجب فواره ای

مشاهده نمودند که آب فشان می کردو در جنب آن دختری بلند قامت که

با پارچۀ کتان شاهی نیمه نقاب انداخته و ابروانش همچو کمان های

سیاه کشیده شده و عطر بر تن نازک خود زده در انتظار ایستاده بود. تا

برابر کوروش کرنش کرد و برخاست و یک سینی شربت و کاسه آب انگور

به او تقدیم نمود. چهره نیمه باز او کوروش را به یاد کاسندان که در پشت

فواره ناهید تبسم می کرد، انداخت و آن را به فال نیک گرفت.

گوبارو اظهار داشت که این دختر من است که زیبایی های بابل را برای

خاطر خواب های خاک اجدادی عیلام که آن جا را هرگز ندیده بود ،

فراموش کرد.معلوم بود که آنان تمولی نداشتند زیرا ستون ها عبارت از

ساقه های معمولی درخت خرما بود که به ساروج استوار شده بود.

کوروش موقع آشامیدن آب انگور و قبل از تعارف آن به سران عشایر

شروع به تعریف چشمۀ جاری و زیبایی شاهزاده خانم نمود و عقیده پیدا

کرد که آنچه گوبارو به او گفته، راست است و تا دختر در گرو آنان است

خطری در کار نیست. گوبارو بیان نمود که موقع خدمت در سپاه

بخت النصر مهندسی آموخته و سر تجدید شوشان را چنین هم توضیح

داد که پس از ویران شدن آن سرزمین به دست آشوریان، بعضی از

بقیه السیف عیلامیان به سوی کوهستان شرقی به حکومت هخامنشی

پناه بردند و عده ای که در آن میان خانواده گوبارو باشد به سوی مغرب به

باروهای محکم بابل گریختند. پس از سقوط نینوا خشم و خصومت

آشوری ها مانند گرد باد در برابر باد از بین رفت. پس گوبارو ماموریت خود

را نزد بخت النصر کنار گذاشت و به موطن خود برگشت و بذل کوشش

نمود تا آن سرزمین را دوباره حاصلخیز گرداند.آن وقت به کوروش خطاب

کرد و گفت اگر در چنین حالی بودید و پارساگرد مجلل شما به ویرانه

مبدل می شد، سوی مدفن نیاکان خود باز نمی گشتید.ولی به نظر

کوروش در پارس ابنیۀ خراب کردنی زیاد نبود و هنوز در کنار رود او(1)

نیاکانی از او مدفون نبودند. با این حال منظور مرد عیلامی را دریافت و

تصدیق کرد. عجب اینکه در این بین دخترک زیبا که نامش آمیتش(2)

بود سکوت را شکست، و به صدای ارام گفت: ای پسر پادشاه بزرگ به

حال ما ترحمی نما، بیچارگی ما را مشاهده کردی!

*******************************************

پی نوشت:

1)  منظور رود کور یا کورو است که به نام کوروش نامیده می شود.

2)  Amytis به تلفظ ایرانی آمیتش

                                                     ادامه دارد . . .

ادامه زندگی کوروش-قسمت پانزدهم

بچه های دروازه - شهر مرگ

نتیجه این مذاکرات این شد که کوروش شخصا به سوی شوشان حرکت

کرد، زیرا معمولش این بود که در باب هر موضوعی تردید حاصل نمود، خود

رسیدگی کندمیان اسوارانی که او را همراهی می کردند عده ای از

اشراف قهرمان گرمانی بودند و آنان از اینکه شمشیرهایشان بیکار در

آتشکده ها آویزان بود و در انتظار شروع جنگ های تازۀ مادی صبرشان

سر آمده بود. راه طولانی به سوی شوشان از میان کوه ها پیچ می خورد

 و به گردنه می رسید و از آنجا رو به دشت غربی سرازیر می شد.در این

گردنه راهزنان مانند گرگ ها هجوم می آوردندو تا کمان پارسی ها را

دیدند مانند بزها رم کردند.بسی نگذشت کاروان به آبشار های رود

شوشان رسید سر پیچ رود آن طرف یک پل سنگی که تعمیر شده بود

شهرشوشان دیده می شد. تا چوپانان سواران را دیدند برجستند و گاو

و گوسفند خود را به پناهگاه سوق دادند. کوروش سربازان خود را به پل

هدایت نمود . فقط گرمانیان برای تادیب افراد گریزان شمشیر به کار

می بردند و پیش از آنکه عده ی زیادی کشته شود پارسیان به حصار

رسیدند. همان طور که مرد عبری گفته بود این قلعه ویران شده به دست

آشوری ها ، مرکب از دیوارهای آجری بود. افرادی با سپرها و نیزه ها بر

فراز دیوارها و مدخل دروازه های ویران ایستاده بودند. قهرمانان گرمانی

معلوم داشتند که سپرهای شوشانی به جای فلز براق با چرم تعبیه شده

و اظهار داشتند اگر کوروش آنان را تیر باران کند، می توانند دروازه را

بگیرند و داخل قلعه گردند.کوروش گاو آهنی را که ظاهرا یک دهاتی فراری

جا گذاشته بود امتحان کرد. این گاو آهن روی یک دگل عمودی یک قوطی

بذر داشت و داخل دگل لوله مانند خالی بود و از آنجا دانه ها به زمین

شخم شده سرازیر می شد.با این ترتیب یک نفر می توانست در عین

شیار کردن زمین بذر افشانی هم بکند. این نوع گاو آهن تازه گی داشت.

پس از امتحان گاو آهن کوروش فرمان داد سپاهیانش پیش از اهتمام به

دخول بهقلعه آنرا در محاصره نهند تا نیروی طرف را تخمین کنند. ولی پیش

از آنکه این اقدام به عمل آید مردی تنها و بدون محافظ پیاده از دروازه بزرگ

بیرون آمد. قبای مغزی دار بلند اشرافی به تن داشت، ولی علامت تاج و

درجه یا طلا نداشت. فقط نشانی بر سینه اش بود که معلوم شد صورت

شوشیانک(1) خدای بزرگ عیلامی ها است و آن خدای آفتاب بود و به او

دادگری نسبت داده می شد. وی به وضع نظامی سر به بالا قدم زنان تا

برابر اسب نیسایی کوروش رفت و به زبان فصیح فارسی. . .

گفت :ای پسر کمبوجیه متارکه می خواهم. بار دیگر به نام خودت یک

سواری پیشتاز قبلا بفرست و من تو را سر پل پیشواز می کنم.

من گوبارو فرمانفرامی شوشان و سواحل و اب های شور هستم.

عجب اینکه گوبارو لقبی برای خودش از قبیل حاکم از طرف پادشاه یا خود

شاه بر خودش نبست. سپس شاهزاده هخامنشی را دعوت کرد که با

کسان خود در آن قصر ناتمام غذای محقری صرف کنند. و ایرانیان برای

 دعوت نگاه های تردید آمیز به هم کردند

                                                         ادامه دارد . . .

**********************************************

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA shushiank (1

هخامنشیان-پارس ها و سرزمین پارس-سرزمین و مردم پارس

پارس ها از جمله اقوام ایرانی بودند که نواحی جنوب فلات ایران را برای

سکونت خویش برگزیدند.پارس ها شامل ده قبیله بودند که محل استقرار

آنان، آن سمت از جنوب ایران بود که در سواحل خلیج فارس قرار داشت.

به همین جهت آن سرزمین را به نام آنان پارس(فارس) و دریای مجاور آنرا

دریای پارس(خلیج فارس) نامیدند. این نام از روزگارباستان تا کنون بر این

سرزمین و بر این دیار باقی مانده است.ده قبیله پارسی که در ابتدا به

دامداری مشغول بودند نواحی سرد سیر و گرمسیر پارس را محل ییلاق

و قشلاق خود قرار داده بودند. سرزمین پارس که سراسر نواحی سواحل

 شمالی خلیج فارس از خوزستان تا کرمان را در بر می گرفت تا حدود

یزد و اصفهان نیز امتداد می یافت . چنانکه بعضی از قبایل پارسی در یزد

و کرمان سکونت داشتند.این قلمرو گسترده که شامل دشت و کوه و

کوهپایه بود محیط متنوعی را فراهم ساخته بود و سرانجام موجب گردید

تعدادی از قبایل پارسی به کشاورزی و یک جا نشینی روی آورند.در

حالیکه تعدادی دیگر همچنان به دامداری و کوچ نشینی ادامه می دادند.

تنوع محیط و تفاوت در شیوه زندگی موجب جدایی و تفرقه میان قبایل

پارسی نگردید زیرا آنان بر هویت پارسی خود تاکید می کردند و همچنان

پارسی بودن خود را مایه برتری خویش بر دیگران می دانستند. تاکید بر

هویت پارسی از یک سو موجب تداوم و استحکام اخلاق و انضباط

قبیله ای در میان آنان می شد. و از سوی دیگر باعث اتحاد هر چه بیشتر

می گردید. چنانچه اقوام مادی در غرب ایران متحد شده بودند و حتی

تعدادی از اقوام غیر ایرانی را نیز با خود همراه کرده بودند در نتیجه وحدت

قبایل پارسی برای حفظ قلمروی که بدست آورده بودند ضروری بود.

حکومت پارسیان-از میان قبایل پارسی،قبیله پاسارگاد اهمیت بیشتری

داشت، زیرا خاندان حکومتی پارس که بنام بزرگ آن خاندان یعنی

هخامنش به هخامنشی موسوم شده از این قبیله بود. قبیله پاسارگاد و

خاندان هخامنش نقش مهمی در پیوند قبایل پارسی با یکدیگر داشتند

این پیوند در اصل به شکل حاکمیت خاندان هخامنشی بر دیگر قبایل بود

که با همدستی و همراهی تعدادی از قبایل صورت می گرفت. هخامنش،

بزرگ خاندان هخامنشی در حدود قرن هشتم قبل از میلاد یعنی اوایل

تاسیس سلسله ماد زندگی می کرد. تا زمان چپش پش خانواده او به

صورت متحد، حکومت را در دست داشتند، اما پس از چپش پش خانواده

هخامنشی به دو شعبه تقسیم گردید. شعبه اول که فرزندان آریاد من

بودند خود را پادشاه پارس می نامیدند . شعبه دوم که فرزندان کوروش

اول بودند که خود را شاه انشان  می نامیدند. انشان سرزمینی در مغرب

فارس بود که در ابتدا جزو قلمرو دولت ایلام به شمار می آمد ، حکومت

بر پارس ها ابتدا در دست فرزندان آریاد من بود اما سرانجام به دست

فرزندان کوروش اول یعنی شاه انشان افتاد. قرار داشتن در ماد وایلام به

آنان این امکان را می داد تا هم با دستاورد های تمدنی آنان آشنا شوند و

هم بتوانند از مسائل سیاسی میان دولت ایلام و ماد دولت های

بین النهرین یعنی آشور و کلده مطلع گردند.

**************************************

ترتیب پادشاهان پارسه بدین ترتیب می باشد

هخامنش-چیش پش – کمبوجیه –کوروش-چیش پش- کوروش –

کمبوجیه – کوروش بزرگ-کمبوجیه

                                                        ادامه دارد. . .

ادیان باستان -  دین در مصر - قسمت اول

دین در مصر بالای همه چیز و پایین همه چیز بود. دین از توتم تا

فلسفه ی الاهی و علم لاهوت، در آن سرزمین وجود داشت.و اثر آن

در ادبیات و شکل حکومت و هنر، و هر چیز دیگر جز اخلاق، آشکار بود.

جز سرزمین های روم و هند، در هیچ جای دیگر جهان به اندازه مصر

خدایان متعدد وجود نداشته است.فرد مصری می گوید که آغاز آفرینش

از آسمان شده، این آسمان و رود نیل پیوسته بزرگترین رب النوع او به

شمار می رفت. به اعتقاد وی، اجرام عجیب آسمانی تنها جسم نبوده،

 بلکه صورت خارجی ارواح بزرگ خدایان صاحب اراده ای را نمایش

می داده اند، و این اراده که پیوسته با یکدیگر هماهنگی نداشته،

سبب پیدایش این همه حرکات پیچیده و متغیر فلکی شده است.

خود آسمان، به نظر مصریان قدیم، همچون گنبدی بوده است که در

فضای بیکران آن ماده گاوی به نام الاهه ی حاتحور جای داشته، و زمین

 در زیر پای او قرار می گرفته، و ده هزار ستاره شکم او را

می پوشانیده است. چون اساطیر از ناحیه ای به ناحیه ی دیگر تغییر

شکل می دادند، عقیده دیگر آن بوده که آسمان خدایی به نان سیبو

است که بملایمت بر روی زمین، که الاهه ای به نام نویت است، دراز

کشیده و از همسری این دو خدای عظیم الجثه، همه چیز در این دنیا

وجود آمده است.از معتقدات دیگر ایشان آن بود که صورت های فلکی

و ستارگان ممکن است خدایانی باشند، و از جمله چنان تصور

می کردند که ساپو و سوپدیت(یعنی دو ستاره جبار و شَعرا) دو خدای

عظیم الجثه بوده اند؛ ساحو هر روز سه بار ،به صورت منظم، خدایان دیگر

را می خورده است. گاهی چنان اتفاق می افتاد که یکی از این خدایان

بزرگ جثه ی ماه را می خورد، ولی این کار زیاد طول نمی کشد، زیرا

دعای مردم ، و خشم خدایان دیگر، آن شکم پرست ماهخواره را ناچار

می سازد که قی کند و ماه را دوباره از درون شکم بیرون اندازد. توده ی

مردم مصر خسوف ماه را اینگونه تعبیر می کنند.ماه یکی از خدایان،

شاید کهنه ترین خدایی بود که در مصر مورد پرستش بود؛ ولی در

مراسم دینی، خورشید عنوان بزرگترین خدا را داشت.خورشید را گاهی

به نام خدای برین رُع و یا رِع می پرستیده اندو آن را پدر درخشنده ای

می دانستند که مادر زمین را با شعاع های نافذ نور و حرارت خویش

باردار ساخته است؛ گاهی نیز خورشید را همچون گوساله مقدسی

تصور می کردند که در هر بامداد یک بار ولادتش تجدید می شود و با

جلال تمام، بر روی کشتی فلکی، صفحه ی آسمان را طی می کند،

و همان گونه که مرد سالخورده به طرف گور خویش سرازیر می شود،

او نیز به طرف مغرب سرازیر می شود.گاهی خورشید را همان خدای

موسوم به هوروس تصور می کردند، که صورت باز زیبایی را دارد و با

عظمت و جلال در آسمان پرواز می کند و از بلندی بر مملکت خویش

نظر دارد؛ همین صورت باز است که بعد ها به صورت یکی از علائم و

رموز دینی و سلطنتی در آمده است، و چون نخستین بار تابید و

جهان را بیابان خشک بی حاصل دید، شعال خود را بر آن فرو ریخت،

و همه ی چیزهای زنده ، از گیاه و جانور و انسان، آمیخته به یکدیگر،

از چشم های آن بیرون آمدند و در سراسر زمین پراکنده شدند، از آن

جا که مردان و زنان نخستین فرزندان بلاواسطه ی رَع بودند، همه

کامل و خوشبخت بودند، ولی فرزندان ایشان خرده خرده به گمراهی

افتادند و آن سعادت و کمال ابتدایی از دست ایشان رفت. رَع که چنین

دید، بر آفریده های خود خشم گرفت و گروه فراوانی

از جنس بشری را هلاک کرد.

                                                  ادامه دارد. . .

ادیان باستان

۱-ادامه دین و اخلاق سومری ها

کاهنان عهده دار تعلیم و تربیت نیز بودند و با تعلیم داستان ها و اساطیر

دینی، آن چه را می خواستند به مردم تعلیم می دادند و تسلط و

فرمانروایی خویش را بر آنان محفوظ نگاه می داشتند. در کنار بیشتر

معابد، مدرسه هایی بود که کاهنان در آن جا به پسران و دختران

خط نویسی و جساب را می آموختند، اصول وطن پرستی و نیکو کاری

را در روح آنان را تقویت می کردند، و بعضی ایشان را برای کار بزرگ

نویسندگی آماده می ساختند. لوحه هایی از آن زمان به دست آمده

که بر آن ها جدول های ضرب و تقسیم و جذر و کعب، و مسائلی از

هندسه ی عملی دیده می شود. آن چه در آن زمان به اطفال تعلیم

داده می شده پست تر از چیزی نیست که ما امروزبه فرزندان خود

می آموزیم؛ این معنا از روی لوحه ای برمی اید که خلاصه ای از مسائل

مربوط به مردم شناسی در آن چنین نوشته شده است: در آن زمان که

انسان ها آفریده شدند، از نانی که خورده می شود و لباسی که در

بر می کنند،کسی آگاهی نداشت.همه یا چهار دست و پا راه می رفتند

 و مانند گوسفند ، با دهان خود علف می چریدند و از گودال های آب رفع

عطش می کردند.لطف تعبیر و اصالت اندیشه در آن دین،که نخستین دین

شناخته شده ی تاریخ است، از این دعا ، که گودآ در برابر بائو الاهه ی

نگاهبانی شهر لاگاش می کند ، به خوبی آشکار است:

ای ملکه ی من ، ای مادری که شهر لاگاش را ساخته ای ،

ملتی که نظر عنایت به سوی آنان داری عزت و قدرت یافته اند؛

وپرستنده ای که به چشم مرحمت به او می نگری عمرش دراز می شود.

من مادر ندارم ، تو مادر منی؛

من پدر ندارم ، تو پدر منی؛

ای بائو ، ای الاهه ی من ، تو نیکی را می شناسی؛

و تو هستی که به من زندگی بخشیده ای.

در پناه تو ، ای مادر من،

و در سایه ی تو با عزت و احترام منزل خواهم گرفت.

عده ای زن وابسته به هر معبد بودند. بعضی از آنان خدمتگزار، وپاره ای

دیگر همسر خدایان یا جانشینان و نمایندگان بر حق ایشان بر روی زمین؛

دختر سومری در این گونه خدمتگزاری به معابد هیچگونه ننگ و عاری

تصور نمی کرد؛ پدر او به این می بالید که جمال و کمال دختر خود را برای

از بین بردن رنج و ملال زندگی یکنواخت کاهنان وقف کرده است!!!!!!!!!!!!!

چنان پدری ، وقتی برای ورود دختر خود به معبد و انجام وظایف مقدس

پذیرش به دست می آورد، جشن می گرفت و در این جشن قربانی

می کرد و جهیزی همراه وی به معبد می فرستاد