بچه های دروازه - شهر مرگ

نتیجه این مذاکرات این شد که کوروش شخصا به سوی شوشان حرکت

کرد، زیرا معمولش این بود که در باب هر موضوعی تردید حاصل نمود، خود

رسیدگی کندمیان اسوارانی که او را همراهی می کردند عده ای از

اشراف قهرمان گرمانی بودند و آنان از اینکه شمشیرهایشان بیکار در

آتشکده ها آویزان بود و در انتظار شروع جنگ های تازۀ مادی صبرشان

سر آمده بود. راه طولانی به سوی شوشان از میان کوه ها پیچ می خورد

 و به گردنه می رسید و از آنجا رو به دشت غربی سرازیر می شد.در این

گردنه راهزنان مانند گرگ ها هجوم می آوردندو تا کمان پارسی ها را

دیدند مانند بزها رم کردند.بسی نگذشت کاروان به آبشار های رود

شوشان رسید سر پیچ رود آن طرف یک پل سنگی که تعمیر شده بود

شهرشوشان دیده می شد. تا چوپانان سواران را دیدند برجستند و گاو

و گوسفند خود را به پناهگاه سوق دادند. کوروش سربازان خود را به پل

هدایت نمود . فقط گرمانیان برای تادیب افراد گریزان شمشیر به کار

می بردند و پیش از آنکه عده ی زیادی کشته شود پارسیان به حصار

رسیدند. همان طور که مرد عبری گفته بود این قلعه ویران شده به دست

آشوری ها ، مرکب از دیوارهای آجری بود. افرادی با سپرها و نیزه ها بر

فراز دیوارها و مدخل دروازه های ویران ایستاده بودند. قهرمانان گرمانی

معلوم داشتند که سپرهای شوشانی به جای فلز براق با چرم تعبیه شده

و اظهار داشتند اگر کوروش آنان را تیر باران کند، می توانند دروازه را

بگیرند و داخل قلعه گردند.کوروش گاو آهنی را که ظاهرا یک دهاتی فراری

جا گذاشته بود امتحان کرد. این گاو آهن روی یک دگل عمودی یک قوطی

بذر داشت و داخل دگل لوله مانند خالی بود و از آنجا دانه ها به زمین

شخم شده سرازیر می شد.با این ترتیب یک نفر می توانست در عین

شیار کردن زمین بذر افشانی هم بکند. این نوع گاو آهن تازه گی داشت.

پس از امتحان گاو آهن کوروش فرمان داد سپاهیانش پیش از اهتمام به

دخول بهقلعه آنرا در محاصره نهند تا نیروی طرف را تخمین کنند. ولی پیش

از آنکه این اقدام به عمل آید مردی تنها و بدون محافظ پیاده از دروازه بزرگ

بیرون آمد. قبای مغزی دار بلند اشرافی به تن داشت، ولی علامت تاج و

درجه یا طلا نداشت. فقط نشانی بر سینه اش بود که معلوم شد صورت

شوشیانک(1) خدای بزرگ عیلامی ها است و آن خدای آفتاب بود و به او

دادگری نسبت داده می شد. وی به وضع نظامی سر به بالا قدم زنان تا

برابر اسب نیسایی کوروش رفت و به زبان فصیح فارسی. . .

گفت :ای پسر کمبوجیه متارکه می خواهم. بار دیگر به نام خودت یک

سواری پیشتاز قبلا بفرست و من تو را سر پل پیشواز می کنم.

من گوبارو فرمانفرامی شوشان و سواحل و اب های شور هستم.

عجب اینکه گوبارو لقبی برای خودش از قبیل حاکم از طرف پادشاه یا خود

شاه بر خودش نبست. سپس شاهزاده هخامنشی را دعوت کرد که با

کسان خود در آن قصر ناتمام غذای محقری صرف کنند. و ایرانیان برای

 دعوت نگاه های تردید آمیز به هم کردند

                                                         ادامه دارد . . .

**********************************************

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA shushiank (1