آرامش ابدی

 

  

 

 

   روزی مردي نزد شيوانا* آمد

 

    و از او خواست تا راه رسيدن به آرامش ابدي را به او بياموزد.

 

    شيوانا تبسمي کرد و گفت:

 

    آرامش کامل و دايمي وجود ندارد.

 

    هر يک از ما شبيه قطرات آبي هستيم که

 

    در يک رودخانه بي نهايت و ابدي در حرکتيم.

 

   مرد به شدت عصباني شد و فرياد زد:

 

   اين يعني که ما انسان ها مجبوريم

 

    تا ابد در ناآرامي و بي قراري زندگي کنيم

 

   و هرگز روي آرامش را نبينيم!؟

 

    شيوانا لبخندي زد و پاسخ داد:

 

   مادامي که خود را قطره اي مستقل

 

    و بي ارتباط با ديگر قطرات رودخانه هستي بداني آري!

 

    هرگز روي آرامش را نخواهي ديد.

 

   اما وقتي خود را با رودخانه يکي بداني

 

   ديگر آرام ماندن براي تو اهميتي نخواهد داشت.

 

   تو کل رودخانه را  و تمام  عظمت آن را

 

    وقتي به صورت ابر در آسمان است

 

    و به شکل باران به اعماق زمين فرو مي رود

 

    و سپس به صورت چشمه از کوه ها جريان مي يابد

 

    و در نهايت به دريا مي ريزد

 

     تا زير اشعه خورشيد به بخار و ابر تبديل شود  يک جا حس مي کني.

 

   وقتي تو کل رودخانه را به اين شکل

 

    واحد و يک پارچه و يک جا ببيني

 

   آن گاه احساس مي کني

 

    آرامش مورد نظرت ناگهان در تمام وجود تو حاکم مي شود

 

    و تو ابديت يک آرامش پويا

 

    اما ماندگار را با تمام اجزاي وجودت حس مي کني.

 

   تنها در اين صورت است که

 

    آرامش ابدي را درک خواهي کرد.

 

    مرد از شيوانا پرسيد:

 

    چگونه مي توانم کل اين ارتباط يک پارچه و عظيم را به يکباره درک کنم!

 

   شيوانا تبسمي کرد و گفت:

 

   از طريق جست و جوي دايمي معرفت!

 

   اين همان روشي است که من عمري در تلاش آن هستم.

 

 

 

*در تاریخ مشرق زمین شیوانا را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانند.

 

 

 

زندگی کوروش _ بچه های دروازه- قسمت دوم

این جوان را که نام چوپان داشت، چنین آموخته بودند که مهمترین چیز

 راستگویی است. این گونه جوانان  در آن روزگاران هنوز به سن شمشیر

 نرسیده بودند ، چنین مطالب را در دربار از آموزگاران خود فرا می گرفتند.

در نخستین روشنایی روز ، خواه با شعله سرخ آفتاب ، خواه با پرده تار

 باران ، آنان بر پلگان سنگ سیاه گرد می آمدند. کمبوجیه در نظر داشت

درسر در و سوی پلگان پهناور ، مجسمه سنگی ارواح کار بگذارد تا کاخ

او را نگهبانی کنند... ولی از این عمل منصرف شد و گفت: برای انتخاب

بهترین نگهبانان درگاه فکر زیای باید کرد. نیزه داران و شکاربانان هم به

نگهبانی سر در اونمی پرداختند، فقط غلامانی مانند امبا در آنجا چمباتمه

می نشستند و منتظر می شدند تاچون اعیان به دیدن کمبوجیه بیایند و از

اسب پیاده شوند، لگام آنها را بگیرند . این آیندگان چند صد قدمی در

راهی که از آجر قرمز وسط باغی پر از درختان چنار کشیده شده بود

می رفتند؛ آنگاه غالبا َ شاه را مشاهده می کردند که از ایوان خانه به

باغبانان بانگ می زند. میهمانان متشخصی که از بین النهرین می آمدند

وقتی تنه های گرد درختان را که ایوان بر روی آنها استوار بود دیدند،

لبخند زدند و کمبوجیه با عصبیت اظهار داشت خانه او معبد نیست که

تا با ستون های سنگی صاف استوار شده باشد. پسرانی که در مدارس

درباری درس می خواندند به اشارت نوشتنی آگاه نبودند و ناچار به کلمات

شفاهی آموزگاران خود اکتفا می کردند.البته اگر دروغی میان آن کلمات

جا می کرد آنان  اندیشه نابجایی فرا می گرفتند و چون نمی توانستند با

قلم روی الواح گلی یا با مرکب بر کاغذ پاپیروس(1) بنویسند ناچار بودند هر

چه را می شنیدند مانند دانه غربال شده که در محفظه خشک نگهداری

می شود در حافظه خود نگهداری کنند.همچنین روی نیمکت های چوبی

ساده می نشستند و به شاعران وسرایندگان که داستان های سرزمین

نیاکان خود ایران و مسکن قدیمی شان آریان ویج(2) که در شمال شرق

واقع بود،می خواندند گوش می دادند.مراقبت می شد تا کوروش فراموش

نکند که وی آریایی و سوار کار و کشور گشاست . وی سرود هایی را که

به نام آفتاب و هفت اورنگ آسمان شمالی خوانده می شد، گوش می داد

و حکمت معالجه با گیاه و فلسفه را فرا می گرفت و مجبور بود مسائل

مربوط به اعداد را در ذهن خود حل کند و به مطالب بغرنج جواب پیدا کند.

( نظیرآن که چیست که قله کوه ها را می پوشاند ، سپس ناپدید

می گرددو به دره ها می رود و بار دیگر ناپیدا می گردد تا حیوان و انسان

را غذا بدهد)جوانان مسن تر که ریش داشتند و شمشیر به کمر

می بستند تمام این گونه تعلیمات را برای کودکان خلاصه و آسان

می کردند و می گفتند آنچه مهم است شخص باید سوار کاری خوب بداند

و تیراندازی آموزد و راستگو باشد. کوروش اولین فرزندمادری بود که در

جوانی در گذشت ، پس برادر نداشت ولی نا برادری و عموزادگانی داشت

که با او در می آویختند. مخصوصا پسران جنگاوران و اعیان و اشراف به او

کج نگاه می کردند ، زیرا او را یکی از اهالی پاسارگرد

می دیدند که رجحانی به آنان نداشت.

***********************************************

پی نوشت:

1: papyrus نام  نباتی که در قدیم در مصر فراوان بوده و از آن خوراکی و

 قماش و کاغذ می ساختند.

2: Aryanvej  نام یکی از نقاط دیدین سرزمین ایران است که در کتاب

اوستا آمده ، به عقیده بعضی دانشمندان در شمال غرب به سرزمین

میان ارس و رود کور( یا کوروش) قفقاز اطلاق می شد که بعدا آن جا را

اران نامیدند. برخی دیگر آنجا را در شرق ایران می دانند. نام ایران در این

کلمه مستتر است.

                                        ادامه دارد....

بنا به درخواست دوست عزیزمان ژنرال مطالبی چند در مورد رقص صوفیان

                           

                            رقص صوفیان

 

« سماع در لغت , مصدر عربي و به معناي شنيدن است و در اصطلاح

 صوفيه , وجد و خال همراه با آواز خوش است. مراسم سماع سفري

عرفاني را تدارك مي بيند كه صعود روح انسان از ميان ذهن و عشق به

سوي كمال مطلق است. گردش به دور حقيقت. رشد در ميان عشق ,

رها كردن نفس , جستجوي حقيقت و رسيدن به كمال. پس از سفر

عرفاني خود در حاليكه به بلوغ و كمال رسيده است بر مي گردد , تا

عاشق و خادم تمام بندگان خداوند صرفنظر از عقايد ,گونه ها , رده ها

و مليت ها باشد

پیدایش سماع

تاریخ نشان میدهد در آغاز آفرینش ، آن روزگاران که انسان خود را

شناخته و شایسته تفکر و تصمیم گیری دانسته ، موسیقی را نخستین

 انعکاس التهاب و شور ، هیجان و شوق درونی خود دیده است . که در

خارج از وجودش تحقق یافته و موجب حالت و جد و حال ، طرب و نشاط

گردیده ،زمانی هم حزن و اندوه ، اما در عین حال ، اثر تسکین دهنده ، و

 آرامش آورنده با خود همراه داشته است .

در پی این دانشتن عده ای از اهل تحقیق سفر در تاریخ را آغاز کردند ،

بیوت الهی که در آنها بر پیامبران وحی نازل شده است ، شهر و دیار

 کوچه و بازار ، کاخهای ویران و برقرار مانده را گشته اند تا شاید بر این

مدعا دلیل بیابند و به جامعه محققان پیشکش کنند . ذوق دانستن و

شوق یافتن مقصود ، مسافران وادی تاریخ را به سرمنزل مقصود راسانیده 

 هرکدام به در یافتن از حقایقی مسرور گشته اند و همان یافته خویش را

 تاریخچه پیدایش سماع دانسته اند .گفته اند : آنگاه که تاج " خلقت بیدی "

( سوره ص آیه 75 ) را خدای تعالی به دوست خویش بر سر آدم نهاد و

شرف " خلق الله آدم علی صورته " ( شرح تفسیر جوادی آملی ج 5 ص

 217 ) به او عنایت گردید ، حله " نفخت فیه من روحی " ( سوره ص آیه

72 ) در برش پوشانیده شد ، تکانی خورد عطسه ای زد و سربلند کرد و

 گفت " الحمد الله الرب العالمین " . پاسخ آمد : " یرحمک ربک یا آدم

 للرحمه خلقک " ( تاریخ انبیا ص 90 ) .

اسرار حروف سماع

در روز میثاق پیش از اینکه پروردگار ذریه بنی ادم را مخاطب قراردهد .

نخستین چیزی که برای بنی آدم آفرید آلت " فهم" و سپس " سمع و

نطق " بود و با خطاب " الست " و پاسخ " بلی " هر سه را بکار انداخت ،

هرچند که خلقیت نطق بر فهم و سمع تأخر دارد ، اتحاد فهم و سمع از

پرتو نطق صورت می گیرد و اگر خطابی از جانب پروردپار نیم شد ، نه گوش

 چیزی میشنید و نه آلت فهم چیزی می فهمید .

هر کلام صورتی دارد و معنایی ، صورت آن لفظ، صوتی است که شنیده

میشود و معنای آن حقیقتی است که فهمیده میشود . و همان گونه که

در شنوایی و تعقل و بینایی و قوای دیگر مناسب و ارتباطی موجود است ،

در کلمات نیز میان لفظ و معنی یک نوع مناسبت طبیعی و ذاتی وجود دارد

 چنان که غزالی برای عشق و سماع این مهم را بیان کرده می نویسد :

" سین و میم سماع اشارت است به " ســم " یعنی سر( SER ) سماع

مانند " سم " است و شخص را از تعلقاتی که به اغیار دارد می میراند و

به مقامات عینی میرساند " عین و میم " اشاره است به " مع " یعنی

 سماع شخص را به معیت ذات الهی می برد . پیامبر "ص" فرمود :

" لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب و لا نبی مرسل " .

و سین و میم و الف ، سماع اشاره است به سما ( آسمان ) یعنی

شخص را علوی و آسمانی می گرداند و از مراتب سفلی خارج میکند .

 و الف و میم سماع اشاره است به ام ( مادر ) و منظور این است که

 صاحب سماع مادر هر چیز دیگر است و از پرتو روحانیت خود از غیب

مدد میگیرد و حیات علمی را که کلمه " ماء " ( آّ ب ) بدان اشاره می کند

 به همه چیز می بخشد . و عین و میم سماع اشاره است به " عم "

 ( فراگیری ) یعنی سماع کننده با روحانیت خود علویات را و باحیات قلب

 خود انسانیت را و با نور نفس پاک خود جسمانیت و احوال دیگر را

 فر امیگیرد ( بوارق ص 165 )

زمان پیدایش سماع

در باره زمان پیدایش مجلس سماع اطلاع دقیقی در دست نیست ، لکن

سماع سابقه ای مذهبی غیر اسلامی داشته و از زمانهای بسیار دور 

( ميترائيسم و مهرپرستي ) در پرستشگاهها مورد استفاده واقع شده

و به شنوندپان رقت قلب می بخشد ( تاریخ خانقاه ایران ص 429 )

ولی قدر مسلم این است در صدر اسلام سماع بدان صورت که در مجالس

صوفیه برگزار شده وجودنداشته است ، تا در سال 245 هجری که ذالنون

مصری از زندان متوکل آزاد گردید ، صوفیان در جامع بغداد به دور او گرد

آمده و درباره سماع از او اجازه گرفتند قوال شعری خواند و ذوالنون مصری

 هم ابراز شادی کرد و در سال 253 که نخستین حلقه سماع را علی

نتوخی یکی از یاران سری سقطی ( متوفی 253 ) در بغداد به پا کرد.از این

 زمان به بعد مجالس سماع شکل به خود گرفته ، تسکیل حلقه سماع

مرسوم گردیده گروهی به نظاره آن پرداختند ، جاذبه موسیقی همراه یک

 سلسله سخنان عرفانی و محرک ، افراد پرشور و حساس را به نوعی

 روحانیت و معنویت دعوت می کرد و عده ای از اشخاص متفرقه نیز همراه

 صوفیان به سماع می پرداختند .

شکل اولیه مجالس سماع

در روزهای نخستین ، مجلس سماع عبارت بود از یک محفل شعر خوانی

که به وسیله خواننده یا گروه جمعی خوانندگان خوش آواز اجرا می شد

و صوفیان با حالت و زمینه ای که داشتند تحت تأثیر صوت خوش و پر

معنی کلام قرار میگرفته و حالی پیدا می کردند و پای کوبی می پرداختند

، پس از آن رفته رفته برای تحریک و تأثیر بیشتر از نی و دف استفاده کردند .

این مجالس سماع ، به سبب علاقه صوفیان پیوسته تشکل می شد و در

همه جا رواج داشت به حدی که هجویری می گوید : " من دویدم از عوام ،

گروهی می پنداشتند که مذهب تصوف جز این نیست "

وضع مقررات و شرایط مجلس سماع

اقبال و توجه افراد متفرقه موجب ناراحتی سالکان گردید ، به همین لحاظ

می بایستی از ورود عده ای به مجالس سماع جلوگیری به عمل می آمد 

 وضع مقررات و شرایط و آداب بهترین فکری بود که از نخستین لحظات

شکل گرفته مجالس سماع توانست از ورود اشخاص متفرقه به سماع

 جلوگیری به عمل آورد. مثلا قانون : محل اجرای سماع باید از عوام خالی

باشد ، و مردم ناجنس و عوام الناس و ثقلا در سماع شرکت نکنند کسی

که جز و اعضای مسلک طریقت نیست نباید در میان جمع وارد شده و به

 سماع بپردازد و مقرر کردن کسب اجازه برای سماع یا عنوان نمودن :

سماع بر کسی حلال است که نفس او مرده و دلش زنده باشد و در عین

 حال اهلیت داشتن سماع کنندگان نیز در حد مقدور مورد نظر بود . از

 طرفی صاحب نظراتی چون ابونصر سراج و هجویری برای جلوگیری از

خطرات احتمالی ، ورود مبتدیان را به سماع منع کردند با تمسک به

کلماتی چون سماع نیاید، نکنید و یا آن را عادت نسازید و دیر به دیر کنید

تا تعظیم آن از دل نشود و نظیر این مقررات موجب گردید شدیدا از ورود

 اشخاص متفرقه جلوگیری به عمل آورند .

سماع خانه ها

مراکز صوفیانه که به نامهای خانقاه ، زاویه ، رباط ، صومعه ، دویره ، لنگر

 تکلیه بر قرار میشد شامل یک حیاط مرکزی و رواق های طولانی در دوسوی

 آن ، در قسمت داخلی حجره های خلووت قرارداشت در یک سمت سالنی

بود و مسجد کوچکی برای اقامه نماز ، محلی برای قرائت قرآن ، مکتبی

 برای آموزش قرآن ، مرکزی که در آن معارف تدریس می شد ، اطلاقی که

 شیخ و دیگر اعظاء وا بسته او مانند همسر و فرزندان بسر میبردند .

و در تمام مراکز یادشده از قرن چهارم به بعد جهت سماع که به قول مولانا "

بزم با خدا " یا " بزم معنوی " یا معرکه یی روحانی یا سماع مقدس سماع

خانه هایی با شکل خاصی بنا نمودند که با گذشت زمان نواقص آن برطرف

 شده بهصورت ایده آلی در آمد .

البته گاهی هم شخص باذوقی عده ای را به منزل خویش دعوت کرده ،

ضمن پذیرایی از آنان ، سماعی نیز در آنجا انجام می گرفت . و در بعضی

مواقع مراسم به جای این که در سماع خانه ها برگزار گردد در بازار شهرها

بر پا میشد ، مثلا " عمربن الفارض " در بازار شهر مصر " ابوسعید ابوالخیر"

 در بازار بغشور ، " جلال الدین محمد خراسانی " در بازار زرکوبان قونیه و

 مانند " اوحد الدین کرمانی " با پیدا کردن محلی مناسب مثلا خانه ای

 متروکه در مصر یا چون " نظام الدین چشتی " در دهلیز خانه یا چون

" عبدالله رومی " در حجر درب به رویش بسته سماع میکردند و یا در

 زیرزمینی که بوی آشنایی استشمام می نمودند گاهی در دبستان ها

 و زمانی در جماعت خانه ها یا طشت خانه ها یا در سرای نزدیکان و

یا در زیر دیوار کوشک ها حال سماع دامن جان را می گرفت و بالای بام

جماعت خانه با غزل خوانی امیر خسرو دهلوی چشتی شور و هیجان

 حاضرین تبدیل به سماع می شد .

سماع گران تاریخ

عارفان طبعا اهل دل و احساسات می باشند و به حکم تمایلات فطری

 سرو کارشان با عواطف و تخیلات زیباست و اگر چنین نبود به راه سیر و

سلوک کشیده نمیشدند ، به همین لحاظ مذاق جانشان از شنیدن آواز

 خوش و نغمه دلکش متلذذ می شد . سماع گران تاریخ :

قرن سوم

عمرو بن عثمان مکی ، ذوالنون مصری ، سری سقطی ، جنید بغدادی ،

ممشاد دینوری ، یحیی بن معاذ رازی ، البوالحسین دراج ، ابوالحسین

نوری سمنون محب ابو سعید خراز ، ابو اسحاق شامی چشتی .

قرن چهارم

ابو عبدالله خفیف شیرازی ، ابو سعید ابوالخیر ، ابوعلی رودباری ،

ابوالقاسم نصر آبادی ، عبدالله بن محمد راسبی بغدادی ، ابوبکر رودباری ،

 ابو عثمان مغربی ، ابوالحسن حصری ، ابوبکر شــبلی ، احمد بن یحیی .

قرن پنجم 

ابو اسحاق کازرونی ، احمد غزالی ، ابویوسف چشتی

قرن ششم

اسماعیل قصری ( که نجم الدین کبری خرقه اصل از دست ایشان

 پوشیده است ) ، عین القضاه همدانی .

قرن هفتم

شیخ شهید نجم الدین کبری ، شیخ شهید مجد الدین بغدادی ،

روزبهان بقلی شیرازی ( که با روزبهان وزان مصری دو شخصیت عالی

 رتبه جداگانه می باشند ) ، سیف الدین باخرزی ، بهاءالدین زکر باملتانی

، حمید الدین ناگوری ، سعد الدین حموی ، شمس تبریزی ،او حد الدین

 کرمانی ، رضی الدین علی لالا ، جمال الدین گیلی ، فرید الدین عطار

 نیشابوری ، سلطان العلما پدر مولانا جلال الدین ، بابا کمال

جندی که تمامی از یاران و ناشران تفکر نجم الدین کبری بوده اند .

 فخرالدین عراقی ، نظام الدین اولیاء ، مولانا جلال الدین محمو مولوی

خراسانی ، امیر خسرو دهلوی .

قرن هشــتم

رکن الدین احمد علاءالدوله سمنانی ، صفی الدبن اردبیلی ، محمد

 شیرین مغربی ، شاه نعمت الله ولی ؛

قرن نهم

خواجه مسافر خوارزمی ، شیخ محمد شمس الدین لاهیجی

 شارح گلشن راز ،

                                  

ادامه نوشته

دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق را

 

 

 

پرواز را یاد بگیر، زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی

وقتي راه رفتن آموختي، دويدن بياموز

 

و دويدن که آموختي، پرواز را.

 

راه رفتن بياموز،

 

زيرا راه هايي که مي روي جزيي از تو مي شود

 

و

 

سرزمين هايي که مي پيمايي بر مساحت تو اضافه مي شود

 

دويدن بياموز،

 

چون هرچيز را که بخواهي دور است و هر قدر که زود باشي

 

دير.

 

و

 

پرواز را ياد بگير

 

نه براي اينکه از زمين جدا باشي

 

براي آنکه به اندازه فاصله زمين تا آسمان گسترده شوي

 

من راه رفتن را از يک سنگ آموختم

 

دويدن را از يک کرم خاکي

 

و پرواز را از يک درخت.

 

باد ها از رفتن به من چيزي نگفتند

 

زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند

 

پلنگان، دویدن را یادم ندادند

 

زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند

 

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند

 

زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که

 

آن را به فراموشی سپرده بودند!

 

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت

 

و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید

 

و درختی که پاهایش در گِل بود، از پرواز بسیار می دانست

 

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و

 

 از اشتیاق به معرفت

 

وقتی رفتن آموختی، دویدن بیاموز

 

و دویدن که آموختی ، پرواز را.

 

راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام

 

برداری.

 

دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی

 

و

 

پرواز را یاد بگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.
 

زندگی اقوام آریایی

 

چون اقوام آریایی هر یک قسمت هایی از فلات ایران را به تصرف

در آوردند زندگی کوچ نشینی آنان از آن پس سالانه در مسیر خاصی

 صورت می گرفت و بالاخره برای همیشه در این سرزمین ماندگار

 شدند و تحت تاثیر این امر در زندگی اجتماعی آنان تغییراتی بوجود

 آمد و نظام جامعه آنان به قرار زیر گردید:

خانواده – برای قبایل ایرانی خانواده اساس زندگی اجتماعی بشمار

 می آمد اما تاکید بر نقش پدر در خانواده ایرانی شاید بیشتر از جوامع

 دیگر بوده باشد. اول آنکه بخاطر مهاجرت و جدال با اقوام دیگر مردان

که نیروی جنگی بشمار می امدند برای قبیله اهمیت حیاتی داشت.

 دوم آنکه وظیفه مذهبی او بوده است. پدر انجام مراسم و تشریفات

مذهبی خانواده را بر عهده داشت . یکی از مراسم نگهداری آتش

 خانواده بود . ایرانیان که آتش را احترام می نمودند آن را نشانه دوام

 خانواده می دانستندو چنانکه روش نگه داشتن  دائمی اجاق خانواده ،

 به منزله اعتقاد به حضور جد خانواده به شمار می آمد.و نقش دیگر

 پدر خانواده که در نزد اقوام ایرانی تا قرنها باقی ماند حفظ نسب

خانواده بود. نقش مذهبی و جنگی پدر (مرد) پس از مدتی از بین رفت ،

 اما تاکید بر اصالت خون و حفظ نسب خانواده در ایران باستان حفظ

 شد. به طوری که یکی از ویژگی های جامعه ایران باستان اصالت

خون بود که حفظ استمرار آن از طریق مرد(پدر) صورت می گرفت.

طایفه- چند خانواده آریایی یک طایفه را تشکیل می دادند. در هر

 طایفه یک خانواده هسته اصلی آن بشمار میرفت و دیگر خانواده های

 طایفه پیوسته  به آنمحسوب می شدند. رئیس خانواده اصلی را که

 ریاست طایفه را نیز بر عهده داشت، واسپوهر نامیده می نامیدند. 

 واسپوهران از طرف طایفه خود مالک زمین بودند و بتدریج مالکیت زمین

 از مهمترین امتیازات آنان گردید.چنانکه یکی از ویژگی های جامعه

ایران باستان مالکیت زمین بود. بنابراین واسپوهران که خانواده های

اشرافی بشمار می آمدندو امتیاز مهم داشتند.

اصالت خون و مالکیت زمین- اشراف این دو امتیاز را مخصوص به

 خود میدانستند.

قبیله – قبیله از اجتماع چند طایفه بوجود می آمد. قبیله ها را بر

 اساس آریایی بودن ، سکونت در یک سرزمین و سرانجام تمایل

طایفه ها به اتحاد با یکدیگر بوجود آمدند، به همین جهت گاهی بعضی

 از قبیله ها بسیار بزرگ بودند و قلمرو وسیعی داشتند. در هر قبیله

یک طایفه هسته اصلی آن بشمار میرفت که فرمانروای قبیله، رئیس

 آن طایفه بود. رئیس قبیله را که فرمانروای کشور بود کوی می نامیدند.

 کوی ها سلسله ای داشتند که سلسله کیانی نام دارد. کوی ها

 که پادشاهان افسانه ای ایران هستند، بیشتر اوقات به جنگ با

 دشمنان اشتغال داشتند،

از معروفترین کوی ها کی قباد و کی خسرو هستند.

هزار و یک بار عشق

 

 

 

  

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ.

اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد.

و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند.

پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

*

  

 

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم.

اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند،

پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛

که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

*

  

 

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو.

اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد

و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.

پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.

*

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.

 

 


هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون

و

تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیبت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست

و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت:

از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند.

پس قلبت را بیاموز که:

عشق کار ناکاران نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر

*

آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت.

و آن روز، روز نخست عاشقی بود.

 

زندگی کوروش _ بچه های دروازه-قسمت اول

 

او را نام کوروش می خواندند که نام پدرش هم بود و این کلمه معنی

چوپان می داد (1)؛ ولی این جوان شغل گوسفند داری نداشت .

البته  صد ها رمه بر دامنۀ آن کوه ها می چریدند و تا آنجا که

 برف های قله ها آب می شد نزدیک می شدند.پاسبانی این

 رمه ها به عهدۀ مردم سالدیده و سگ های شبانی بود. میان

مردم افسانه ای شایع بود که شاه چوپانی به نام کوروش ملت خود

 را پاسبانی می کند و آنها را به نان و نعمت رهبری می نماید و از

حیوانات وحشی و شیاطین و غارتگران آدمیزاد مصون می دارد.

مادرش بعد از زاییدن او درگذشت و بی درنگ اعضای خانواده گرد

آمدند و گفتند زادگاه بچه محل برای سکونت مناسب نیست. پدرش

 کمبوجیه گفت که:" این کار تنها با نظر خانواده نمی شود بلکه

 شورای سه قبیله هم موافقت کند و به نظر من عزیمت از اینجا

صلاح نیست. این دره برای اسب و آدم سازگاری است و در واقع

 بهشتی است." دره ای که کمبوجیه" شاه کوچک" می گفت در

ارتفاعات شمال شرقی بوده و رودی سیل آسا از قعر آن جاری بود

 که گذشته از آوردن آب مشعر صدای ناهید هم بود(2). کمبوجیه

فرمان داد در ساحل مقابل رود آتشکده های دوگانه بسازند و شبانگاه،

شعلۀ آتش مقدس بلند گشت . به نظر او این محل غیر از تقدیس آب

 و آتش، در مقابل دشمنان هم سنگر طبیعی تشکیل می داد. کاروان

بازرگانان آنجا را پارسه گرد نام نهادند که به معنی اردوگاه پارسیان

 می آید. البته نمی شد آنجا را کاملا شهر نامید. پس کوروش جوان

 اوایل عمر خود را در این کوهستان گذراند و از پنج و شش سالگی

به اسب سواری خو گرفت و با عموزادگان خود چه پسر و چه دختر

سوار اسب های برهنه می شدند و یال اسب ها را می گرفتند و

 دست به دست یکدیگر می دادند. این سواری های مستمر سبب

می شد آنان به مسافرت های دور دست بروند و به پیادگان به نظر

پستی نگرند. امبا(emba ) مهتر کوروش که اهل گرگان بود عقیده

داشت که کوروش در سواری مانند پدرش کمبوجیه یک شاه کوچک

 است. کوروش مچ خود را پیش غلام خود تکان داد و از بازوبند نقرۀ

او بلوری آویزان بود که روی آن دو پر گشوده نقش شده و زیر آن

نقش اژدهای سه سره دیده می شد که بزرگترین دیو ها بود. آنگاه

 گفت:" امبا، من با این نشانی پسر پادشاه بزرگی هستم نه کوچک،

 تو چرا شاه کوچک گفتی؟" امبا دست های خود را تمیز کرده و

 نشان را معاینه کرد و گفت:" من پادشاه ماد را دیده ام که کشوری

 بزرگ را با مردم زبان های گوناگون اداره می کند، پس او یک پادشاه

بزرگ است. ولی پدر تو تنها بر یک سرزمین و یک مردم دارای یک زبان

حکومت می کند. آیا شاه کوچک نیست؟" کوروش جوان از معلومات

 او حیرت کرد و از کمبوجیه حقیقت امر را پرسید. کمبوجیه ریش

کوتاه خاکستر خود را با دست مالید و گفت:" تا مقصود چه باشد.

میان قبایل ما ، مرا پادشاه بزرگ می شناسند. ولی خارجیان مرا

شاه کوچک می نامند." کوروش گفت:" عقیدۀ خودت چیست؟"

جواب داد:" من که کمبوجیه باشم می گویم این سرزمین پارس را

که من دارم و اسب عای خوب و مردان نیک دارد، خدایان بزرگ به

 من عطا کرده اند و به یاری آنان، آن جا را نگهداری می کنم." با این

 جواب کوروش قانع شد ؛ ولی چند سال بعد که آنرا به خاطر

 می آورد خوشش نمی آمد ولی می دانست که پدرش راست گفته.

                                           ادامه دارد...

*********************************************

پی نوشت:

1: بعضی از علما گفته اند کلمه کوروش به زبان قدیم شوش به

معنی چوپان آمده، چنان که در کتاب عهد عتیق، کتاب اشعیا باب

44 خدا آن پادشاه را شبان خود می خواند. و به نظر" یوستی "

 دانشمند آلمانی از ریشه ایرانی است و به معنی خور یا

خورشید است.

2: تلفظ قدیم ایرانی آناهیته (به معنی بی عیب) در آیین ایران

باستان ربة النوع آب.

***************************************************

پی نوشت :

از آنجایی که بعضی دوستان تارنما با دیدگاه های مختلف به زندگی

این مرد بزرگوار پرداخته بودند و با مطالبی که من خوانده بودم متفاوت

 بود تصمیم گرفتم بر اساس مطالعات خودم به طور مفصل زندگی

ابشان را بیان کنم. از دوستان خواهش دارم که اطلاعات خود را

 نیز بیان کنند تا بررسی از جهات مختلف باشد

در ضمن بر گرفته از کتاب کوروش کبیر از هارولد آلبرت لمپ

ترجمه دکتر رضا زاده شفق می باشد

                                                        

ادامه معبود های مختلف دینی

روح پرستی بتدریج پیش رفت تا به صورت نیا پرستی در آمد، همه

مردم از مردگان می ترسیدندو می کوشیدند وسایل خشنودی آنان

را فراهم سازند، تا مبادا زندگان را مورد لعنت خودقرار داده و زندگی

 را برایشان تلخ سازند. این نوع نیا پرستی از یک سو باعث تحکیم

مقامات اجتماعی می گردید و از طرف دیگر ، روح محافظت بر جریانات

 و نظامات قدیمی را زنده نگاه می داشت، به همین ترتیب ،

در سرتاسر جهان انتشار یافتو در مصر و یونان و وم، به اوج خود رسید.

 و در ژاپن و چین هنوز وجود دارد. و بسیاری ملل هستند که جز نیاکان

 خود چیزی را نمی پرستند و هیچ خدایی را نمی شناسند.(از بقایای

 همین پرستش نیاکان است که به قبور توجه داریم و به دیدار آنها

 می رویم و برای مردگان در کلیساها نماز برپا می کنند.) این نوع

دیانت ، برای محکم ساختن روابط خانواده ، اثر فراوانی داشته و در

 اجتماعات اولیه ، همچون چهار چوبه ای بوده که افراد را در درون

خود نگاه می داشته است، همان گونه که اجبار ، رفته رفته ، سبب

ایجاد تمایل ارادی می شود، ترس نیز ، تغییر شکل یافته ، به صورت

محبت درآمده است، پرستشی که از روی ترس بود جای خود را به

حس احترام و تقدیس مردگان داد. و در آخر کار ، به صورت ورع و

تقوای دینی در آمد. همه ی خدایان را رسم چنین است که از صورت

 غولان آغاز می کنند و در پایان به شکل پدری مهربان در می آیند،

با مرور زمان و پیدایش اطمینان و امنیت و وجدان اخلاقی، از توحش

 اولیه ی خدایان کاسته می شود و خرده خرده به صورت کمال

 مطلوب هایی در می آیند. و اینکه خدایان دیر به حالت مهربانی و

شفقت رسیده اند دلیل بر آن است که مدنیت با کمال کندی

 پیش می رود.

چکیده ای از مطالب گفته شده در معبود های مختلف دینی

 توجه به خدایی بشری آخرین مرحله  یک تطور و تکامل طولانی

به شمار می رود، و پس از آنکه انسان از مراحل مختلف روح پرستی

 گذشت ، این مرحله کم کم آشکار شد. ظاهرا بشر، پس از پرستش

 نیروهای مبهم و اسرار آمیز ، متوجه قوای آسمانی و نباتی و جنسی

گردیده ، و بعد از آن نوبه حیوانات، و در آخر کار زمان نیا پرستی

رسیده است . مفهوم خدا به عنوان "پدر" نیز از پرستش آبا و اجداد

سرچشمه گرفته و مفهوم اولیه ی آن ، چنین بوده است که

 انسان ها ، به معنی زیست شناسی کلمه، از خدایان متولد

 شده اند و تنها روحشان مخلوق خدایان نبوده است، به همین

جهت ، در علم الاهی زمان های قدیم، حدفاصل مشخصی ، از

لحاظ ماهیت ، میان انسان ها و خدایان دیده نمی شود، مثلا یونانیان

 قدیم نیاکان خود را خدا ، و خدایان خود را نیاکان خود تصور می کردند.

مرحله بعد ، از میان مخلوط بی شمار نیاکان ، مردان و زنان مشخصی

 را ، که امتیازات خاص داشتند ، انتخاب و جنبه ی خدایی آن را بیشتر

 تقویت کرده اند، به همین جهت بسیار از پادشاهان، حتی پیش از مرگ

خود ، به درجه ی خدایی رسیده اند. هنگامی که به این مرحله از تکامل

می رسیم، مدنیت وارد دوره تاریخی خود می شود.


کریتوس روح اسپارتا

برای خواندن زندگی کریتوس به اینجا مراجعه کنید

شرط بندی

 

  

   در جنگ جهانى دوم وقتى که قواى متحدین (آلمان و ایتالیا و ژاپن )

   فرانسه را که جزء قواى متفقین (انگلیس و فرانسه و آمریکا و شوروى )

   بود، شکست دادند.

   و در جولاى سال ۱۹۴۰ میلادى

   انگلستان در میدان نبرد جهانى با دشمن پیروزمند،

   تنها ماند،

   در پاریس کنفرانس سرى بین سه نفر از سران جنگ جهانى

   (یعنى بین چرچیل رهبر انگلستان،

   و هیتلر رهبر آلمان، و موسولینى رهبر ایتالیا)

   در قصر (( فونتن بلو )) به وجود آمد،

   در این کنفرانس، هیتلر به چرچیل گفت:

   حال که سرنوشت جنگ، معلوم است

   و بزرگترین نیروى اروپا و متفق انگلیس

   یعنى فرانسه شکست خورده است،

   براى جلوگیرى از کشتار بیشتر بهتر است،

   انگلستان قرداد شکست و تسلیم را امضاء کند،

    تا جنگ متوقف شود و صلح به جهان باز گردد.

   چرچیل در پاسخ گفت:

   بسیار متاسفم که من نمى توانم چنین قراردادى را امضاء کنم،

   زیرا هنوز انگلستان شکست نخورده است

   و شما را پیروز نمى شناسم،

   هیتلر و موسولینى از این گفتار ناراحت شده

   و با او به تندى برخورد کردند.

   چرچیل با خونسردى گفت:

   عصبانى نشوید، انگلیس به شرط بندى خیلى اعتقاد دارد،

   آیا حاضرید براى حل قضیه با هم شرط ببندیم،

   در این شرط هر که برنده شد باید بپذیرد.

   سران فاشیست و نازیست (هیتلر و موسولینى)

   با خوشروئى این پیشنهاد را قبول کردند،

   در آن لحظه هر سه نفر در جلو استخر بزرگ کاخ نشسته بودند،

   چرچیل گفت:

   آن ماهى بزرگ را در استخر مى بینید،

   هر کس آن ماهى را تصاحب کند، برنده جنگ است،

   هیتلر فورا (پارابلوم) خود را از کمر کشید

   و به این سو و آن سوى استخر پرید

   و شروع به تیراندازیهاى پیاپى به ماهى کرد

   ولى، سرانجام بى نتیجه و خسته و درمانده بر صندلى خود نشست،

   و به موسولینى گفت:

      حالا نوبت تو است.

   موسولینى لخت شده به استخر پرید و ساعتى تلاش کرد

   او نیز بى نتیجه، خسته و وامانده بیرون آمد و بر صندلى خود نشست.

   وقتى که نوبت به چرچیل رسید،

   صندلى راحت خود را کنار استخر گذاشت و لیوانى بدست گرفت،

   در حالى که با تبسم سیگار برگ خود را دود مى کرد

   شروع به خالى کردن آب استخر با لیوان نمود،

   رهبران آلمان و ایتالیا با تعجب گفتند:

   چه مى کنى؟

   او در جواب گفت:

   من عجله براى شکست دشمن ندارم

   با حوصله این روش مطمئن خود را ادامه مى دهم،

   سرانجام پس از تمام شدن آب استخر،

   بى آنکه صدمه اى به ماهى بخورد،

   صید از من خواهد بود!!!                          

                      با تشکر از دوست خوبم سارا              

 

                                                                               

 

آخرین قسمت داستان سیاوش از شاهنامه

فرنگيس سياوش را پند داد كه بر اسبي نشيند و سرخويش گيرد و

آني درنگ نكند. اما سياوش دانست كه خوابش راست گشته و

زندگيش سر آمده است. خود را براي جنگ آماده كرد. با فرنگيس

وداع كرد و گفت: تو پنج ماه آبستني. فرزندي بدنيا مي آوري كه

شهريار ناموري خواهد شد. او را كيخسرو نام كن و چون بخت من

به فرمان افراسياب بخواب رود

ببرند بر بيگنه اين سرم

به خون جگر برنهند افسرم

نه تابوت يابم نه گور و كفن

نه بر من بگريد كسي ز انجمن

بمانم بسان غريبان به خاك

سرم گشته از تن به شمشير چاك

پس افزود :
به خواري ترا روزبانان شاه

سر و تن برهنه برندت به راه

پس از آن پيران ترا از پدرت مي‌ خواهد و به ايوان خويش مي‌ برد و

همانجا بارت را بر زمين مي‌ نهي و چون روزگاري سر آمد و خسرو

بزرگ شد پهلواني ازايران مي ‌رسد بنام گيو كه پنهاني ترا با پسر

به ايران زمين مي ‌برد و او را بر تخت شاهي مي‌ نشاند. از مرغ و

ماهي به فرمانش در مي‌آيد و پس از آن لشكري گران به

كين خواهي من برمي‌ خيزد و سراسر زمين را پر آشوب

مي‌ كند.سياوش با فرنگيس بدرود كرد

و او را با دل پردرد و رخساري زرد بر جاي گذاشت.

فرنگيس رخ خسته و كنده موي

روان كرده بر رخ ز دو ديده جوي

سياوش بر شبرنگ بهزاد سوار گشت و به گوش او رازي گفت و به

ميدان جنگ روي نهاد. چون با ايرانيان نيمه فرسنگي راه رفتند به

 سپاه توران برخوردند. ايرانيان آمادﮤ خون ريختن شدند, اما سياوش

 به افراسياب گفت: چه شده است كه عزم جنگ كردي و بيگناه

كمر بر كشتنم بستي ؟گرسيوز ناگهان فرياد زد: اگر بيگناهي پس

چرا با زره و كمان نزد شاه آمدي؟

سياوش دانست كه كار كار اوست. جواب داد:

به گفتار تو خيره گشتم ز راه

تو گفتي كه آزرده گشتست شاه

پس از آن رو به افراسياب كرد و گفت :

نه بازيست اين خون من ريختن

ابا بي گناهان در آويختن

به گفتار گرسيوز بدنژاد

مده شهر توران و خود را به باد

گرسيوز نگذاشت كه افراسياب با سياوش به گفت و شنود بپردازد,

بلكه وادارش كرد تا جنگ را شروع كند و سياوش را دستگير نمايد.

سياوش كه با افراسياب پيمان آشتي بسته بود دست به تيغ و نيزه

نزد و كس را اجازﮤ پاي پيش گذاشتن نداد. اما افراسياب دستور داد

 تا همگي كشتي بر خون نهند. سپاهيان ايران همه كشته شدند و

دشت از خونشان لاله گون گشت. سرانجام سياوش به زير باران تير

 دشمنان خسته شد و از پاي در آمد و بر خاك در افتاد. گروي زره

 دستش را از پشت بست و برگردنش پالهنگ نهاد و پياده به زاري زار

 تا پيش افراسياب كشاندندش. شاه توران فرمود:

كنيدش به خنجر سر از تن جدا

به شخي كه هرگز نرويد گيا

بريزيد خونش بر آن گرم خاك

ممانيد دير و مداريد باك

سپاهيان زبان به اعتراض گشادند :

چه كردست با تو نگويي همي

كه بر خون او دست شويي همي

چرا كشت خواهي كسي را كه تاج

بگريد برو زار هم تخت عاج

پيلسم برادر پيران نيز او را پند داد و از ين كار زشت بازداشت و

شتابزدگي را كار اهرمن دانست. كين خواهي كاوس و رستم و

پهلوانان ايران را گوشزد كرد و صواب آن دانست كه حالي به بندش

 دارند تا روزي كه فرمان كشتنش را بدهد. همينكه شاه نرم گشت,

گرسيوز بيشرمانه كينش را برنگيخت و سياوش را چون ماري زخمي

 دانست كه ماندنش صدبار خطرناكتر خواهد شد.

گر ايدو نكه او را به جان زينهار

دهي من نباشم بر شهريار

روم گوشه اي گيرم اندر جهان

مگر خود بزودي سر آيد زمان

گروي و دمور هم به اين ترتيب سخناني گفتند و به خون ريختن

سياوش واداشتندش.افراسياب در انديشه فرو ماند. چون هم

خون ريختن و هم زنده گذاردنش را نا صواب دانست.

رها كردنش بدتر از كشتن است

همان كشتنش رنج و درد منست

فرنگيس كه اين خبر را شنيد بيمناك و خروشان نزد پدر رفت و خاك

بر سر ريخت و از پدر آزادي سياوش را درخواست كرد و او را از كين

 پهلوانان ايراني برحذر داشت و به نفرين خلق گرفتارش دانست.

كه تا زنده‌ اي بر تو نفرين بود

پس از مردنت دوزخ آيين بود

به سوك سياوش همي جوشد آب

كند چرخ نفرين بر افراسياب

پس از آن به سياوش رو كرد و اشك از ديده روان ساخت.

هر آنكس كه يازد به بد بر تو دست

بريده سرش باد و افكنده پست

مرا كاشكي ديده گشتي تباه

ديدي بدين سان كشانت به راه

مرا از پدر اين كجا بد اميد

كه پر دخته ماند كنارم ز شيد

افراسياب كه از گفتار فرزند, جهان پيش چشميش سياه گشت

چشم دختر خود را كور كرد و به روزبانان فرمود تاك كشان كشانش

 به خانه‌ اي دور ببرند و در سياهيش اندازند و در به رويش ببندند.

آنگاه دستور داد تا سياوش را هم به جايي ببرند كه فريادش به كسي

نرسد. گروي به اشارﮤ گرسيوز پيش آمد و ريش سياوش را گرفت و

 بخواري به خاكش كشاند. سياوش ناليد و از خدا خواست تا از نژادش

 كسي پديد آيد كه كين از دشمنانش بخواهد. پس روي به پيلسم كرد

 و پيامي به پيران فرستاد:

                                             پایان

سکونتگاه اولیه آریایی ها

 

در طول تاریخ بارها اقوام دامدار استپ اوراسیا به سمت ایران یا اروپا

مهاجرت کرده اند، در این مهاجرت ها با موفقیت روبرو می شدند. زیرا

در مهاجرت از اسب استفاده می کردند. در حدود 3000 سال ق. م.

دراستپ اوراسیا مردمی زندگی می کردند که بعد ها به آنها

هندو اروپایی گفته اندزیرا بعد از مهاجرت به دو دسته تقسیم شدند که

 یک دسته به اروپا و دسته دیگر از طریق ایران به هند عازم شدند.

دسته ای که به اروپا مهاجرت کرد کشورهایی چون یونان و روم را بوجود

آوردند. تعدادی از آنان از طریق آسیای صغیر به آسیای غربی وارد شدند

.علت مهاجرت ، کمبود چراگاه ، جنگ های دائمی قبایل برای کسب

چراگاه و افزایش سرمای جلگه سیبری دانسته اند.در اوایل هزاره دوم

ق. م. یک دسته از اقوام هندو اروپایی که بسوی جنوب مهاجرت کرده بود

به نواحی شمالی فلات ایران رسیدند.این دسته از هندواروپایی را اقوام

هندو ایرانی نامیدند چون  بعد ها دو شعبه بزرگ شده ، یک شعبه  در

هند و شعبه دیگر در ایران ساکن شدند. این اقوام خود را آریایی نامیدند.

 آریایی به معنی اصیل، نجیب و شریف است. شاید به دلیل اینکه آنان

اقوام قدیمی ساکن در مسیر مهاجرت را مغلوب و مطیع خود

می ساختند. آریایی ها چون به دامداری و رمه گردانی اشتغال داشتند،

سوارکارانی ماهر و جنگجویانی دلیر و قوی بودند. زندگی قبیله ای نیز

که اتحاد و انضباط خاصی دارد بر قدرتشان می افزود.اقوام هندو ایرانی

(آریایی ها) مدت ها در سرزمینی به نام ایران وئج ( سرزمین ایران) در

نواحی شمال فلات ایران در نزدیکی سیحون و جیحون با یکدیگر زندگی

می کردند. بر طبق داستان هایی که از ایران و هند باستان باقیمانده ،

 در آن هنگام فرمانروای آنها جمشید نام داشته است، که او پس از آنکه

دیو ها را شکست داد جشن نوروز را به پا کرد. آریایی ها دشمنان خود

 را دیو می نامیدند. دشمنان آنها قبایل مهاجر دیگر یا اقوام قدیمی تر

ساکن در فلات ایران بودند.

استقرار آریایی ها در فلات ایران

ایرانیان- آریایی ها که در فلات ایران باقی ماندندو کم کم نواحی شرقی

و غربی ایران و سپس قسمت های مرکزی و جنوبی را تصزف کردند.

فلات ایران برای اقوام آریایی بسیار مناسب بود . زیرا هوا بسیار سرد

 نبود و همچنین کستردگی فلات ایران به اندازه کافی زمین در

 اختیارشان می گذاشت. بعلاوه فلات ایران به دلیل داشتن مراتع فراوان

 در نواحی کوهستانی و تنوع آب و هوایی متناسب با زندگی دامداری

 آریایی ها بود. به همین دلیل آنان به صورت قبیله ای و زندگی دامداری

در نقاط مختلف ایران سکونت گزیدند. قبیله های بزرگ آنان بعد ها به

نام ماد ها در غرب ایران، پارس ها در جنوب ایران، پارت ها در شمال

 شرقی ایران معروف شدند.قبیله و طایفه های دیگر معمولا

متحد یا تابع این قبیله ها بودند.

ادامه داستان سیاوش از شاهنامه

قبلا نقل شد که ُ گرسیوز بعد از مراجعت ُ در نزد افراسیاب از سیاوش

به بدی یاد کردو افراسیاب سه روز فرصت فکر کردن خواست.  اما روز

چهارم نتوانست از مهر خود چشم بپوشد و به آساني از سياوش دل

برگيرد. پس به گرسيوز گفت:

چو او تخت پرمايه بدرود كرد

خرد تار و مهر مرا پود كرد

ز فرمان من يكزمان سر نيافت

ز من او بجز نيكويي بر نيافت

زبان برگشايند بر من نهان

درفشي شوم در ميان مهان

بهتر است او را بخوانم و نزد پدرش بفرستم. گرسيوز رأي او را

برگرداند و گفت: اگر به ايران برود چون از راز ما آگاهست جز رنج

و درد نصيب ما نخواهد كرد .

نداني كه پروردگار پلنگ

نبيند ز پرورده جز درد جنگ

آنقدر گرسيوز از سياوش و فرنگيس و نخوت و غرور و بيوفايي و

 ناسپاسي شان سخن گفت تا دل افراسياب پر درد و كين شد و سرانجام

گرسيوز را به آوردن سياوش و فرنگيس برگماشت. گرسيوز با دلي پر كينه

نزد سياوش شتافت و پيام افراسياب را برد كه چون ما را به ديدار تو نياز

 است با فرنگيس برخيز و نزد من آي و چندي با ما شاد باش و همين جا

 به نخجير پرداز. چون به درگاه سياوش رسيد و پيغام را رساندـ سياوش

 شاد گشت و دعوت را پذيرفت. اما گرسيوز انديشيد كه اگر سياوش با

 اين شادي و خرد پيش افراسياب برود, دل شاه بر او روشن مي شود و

 دروغ وي آشكار مي ‌گردد. پس چاره اي كرد و از چشم اشك فرو ريخت.

سياوش از غم و دردش پرسيد گفت: افراسياب اگرچه بظاهر مهربانست,

 اما بايد پيوسته از خوي بدش بركنار بود. برادرش را بيگناه كشت و چه

بسيار نامور به دستش تباه شدند. اكنون اهريمن دلش را از تو پر درد و

كين كرده است من دوستانه ترا مي ‌آگاهانم تا چارﮤ كار خود كني. و چون

 سياوش او را آسوده خاطر ساخت كه دل پر مهر را بر رويش مي‌ گشايد و

جان تيره‌ اش را روشن مي‌ كند, گرسيوز پاسخ داد: اين كار مكن و روزگار

 گذشتـﮥ او و رفتار ناپسنديده اش را با خويشان و پهلوانان در نظر بيارر و

فريبش را نخور. صلاح در آن است كه به جاي رفتن نامه اي نويسي و

خوب و زشت را پديدار كني. اگر ديدم كه سرش از كينه تهي گشت

سواري نزدت مي‌ فرستم و جان تاريكت را روشن مي‌ كنم و اگر سرش

 را پر پيچ و تاب ببينم باز ترا مي‌ آگاهانم تا چارﮤ كار بكني.سياوش فريب

گفتار او را خورد و نامه اي به افراسياب نوشت كه از دعوتت دلشادم, اما

 چون فرنگيس رنجور است به بالينش هستم تا بهبود يابد. همينكه رنجش

 سبكتر شد به درگاهت مي ‌شتابم. گرسيوز نامه را گرفت و شتابان شب

و روز مي‌ رفت تا راه دراز را در سه روز پيمود. چون به درگاه رسيد

 افراسياب از شتابش در شگفت ماند. گرسيوز زبان به دروغ برگشاد و

گفت: سياوش به پيشباز من نيامد و به من نگاهي نينداخت و پاي تخت

به زانو نشاندم. سخنم را نشنيد و نامه ام را نخواند. از ايران نامه ‌هاي

 فراوان بر او فرستاده مي‌ شود و شهرش بروي ما بسته مي‌ گردد.

تو بر كار او گر درنگ آوري

مگر باد از آن پس به چنگ آوري


اگر دير سازي تو جنگ آورد

دو كشور بمردي به چنگ آورد

از سوي ديگر سياوش با دل خسته نزد فرنگيس رفت و آنچه شنيده بود

 باز گفت: فرنگيس روي خراشيد و موي كند و گفت: چه مي ‌كني كه

پدرم از تو دل پر درد دارد و از ايران هم سخني نمي تواني گفت, سوي

چين نمي ‌روي كه از اين كار ننگست. پس

زگيتي كه را گيري اكنون پناه

پناهت خداوند و خورشيد و ماه

سياوش او را تسلي داد و گفت:

به دادار كن پشت و انده مدار

گذر نيست از حكم پروردگار

سه روز از اين واقعه گذشت. نيمه شب چهارم سياوش ناگهان از خواب پريد

 و لرزان خروش برآورد. فرنگيس شمعي افروخت و سبب پرسيد. گفت: در

خواب ديدم كه رود بيكراني مي ‌گذرد كه در سوي ديگرش كوهي از آتش

برپاست. جوشنوران بر لب آب جا گرفته اند و به پيش همه افراسياب بر

 پيل نشسته است. چون مرا ديد روي دژم كرد و آتش بردميد. گرسيوز

آتش افروخت و مرا سوخت. فرنگيس او را دلداري داد. اما چون دو بهره

از شب گذشت خبر رسيد كه افراسياب با سپاه فراوان از دور تازان

 مي ‌آيد و سواري از طرف گرسيوز رسيد و پيام آورد كه نتوانستم دل

افراسياب را روشن كنم, گفتارم سودي نبخشيد و از آتش جز دود

تيره ‌اي نديدم. اكنون ببين چه بايد كرد

                                                  ادامه دارد...

*********************************************

پ.ن:

از تمامی دوستانی که در این مدت ما را یاری کردند

بسیار سپاسگزاریم