ماندانه با اینکه به کوروش نزدیک شد فکرش به دور متوجه بود و گفت: پسرم کوروش

همه اش همین است، تنها یک بانو است که الهه ی بزرگ است و او را زنان بیشتر

می شناسند تا مردان. زیرا تنها مردان خواجه می توانند در عبادت گاه او خدمت کنند.

تو مشکل از آنان باشی.اغلب او خون مردان دیگر را به عنوان قربانی بر می داردو نطفه ی

آنان را به منظورتولید دیگران می گیرد.واضح است که تولیدات موقوف است ،به اراده ی او؛

زیرا هر وقت او"که نامش ایشتار است" به عالم پایین بی حدود ارالو که قلمرو ترگال(1) و

کانون شر، می رود. آن وقت زمین فوق از خورشید می سوزد و غلات می خشکد و آب

قطع می شود تمام سطح زمین می میرد؛ چنان که خودت مردن آن را دیده ای.ماندانه

مستغرق افکار خود دیده می شد و صدای نرم او ادامه می یافت که می گفت: تنها

ایشتار محبوب بود که جرات رفتن به هفت دروازه ی دوزخ و تختگاه نرکال رفت که قرن های

بیشمار است در انتظار مرگ زمین و پیروزی دوزخ است.دربان هر دروازه ی دوزخ مانع ورود

او می شد و بانوی محبوب هر یک را با رشوه راضی نمود و گذشت. کوروش گفت: پس

چرا چنین جرات داشته! ماندانه جواب داد: نه، هوش داشته. به اولین دربار خشن تاج

مرصع خود را به دومی گوشواره هایش را و به سومس گلوبند جواهر نشان را داد.کوروش

از اینکه ماندانه داستان خود را آغاز کرئ و از مطلب خارج شد بر خود می شورید.زلف

سیاه او روی گلوی سفیدش افتاد. موقعی که زنجیر جواهرات او روی فرش می افتاد

روسری او هم کنار رفت و روایت خود را ادامه داد:وقتی به دربان چهارم رسید بازوبند پر از

طلای خود را از بازو و مچ خود باز کرد. ماندانه در عین خم شدن به سوی پاهای خود،

بقیه ی مطلب را می گفت: به شمشی کمربند سنگی زایمان و به هفتمی پوشش

ران های خود را داد. در این بین روسری او به کنار رفت و او بپاخاست و خود را به آغوش

کوروش فشار داد و کوروش چون بازوان خود را به گردن او آویخت از کوچکی جثه ی او

تعجب کرد. شب دیر وقت بود که ماندانه رخت های خود را بر تن کرد و روسری خود را به

دوش انداخت، بدون اینکه کنیزان را احضار نماید، آنگاه که او کوروش را به بیرون راهنمایی

کرد تاریکی همه جا مسنولی شده بود.کوروش حرکت خود را درست جس نمی کردو فقط

حرکت ماندانه را در می یافت.و موقعی که جسارت حرف زدن نمود، یک سوال احمقانه

کرد: خوب سرانجام به آن بانو که به تخت نرگال رسید چه اتفاق افتاد؟ ماندانه آهی برآورد

و در صورتی که دست کوروش را گرفته بود گفت: پسرم کوروش تو هنوز باید خیلی چیزها

یاد بگیری با اینکه زنی را در برابر خود داری. حالا که می خواهی بدانی چون ایشتار برهنه

در برابر نرگال ایستاد و ملکه او که پهلویش ایشتاده بود از حسد فریاد کشید و با افسون

خود آفات و امراض خود را مانند دسته های سگ به سوی ایشتار روانه ساخت و با این

پیشامد ، بانو در دوزخ زندانی گشت تا ایانکه خدایان عالم بالا دریافتند که خشکسالی

و بیماری بر زمین ظهور کرد.پس یک صراحی آب شفا به آن عالم سفلی فرستادند تا به

روی ابانو ریخته شود و کسی را از فانیان برگزیدند ، قربانی کنند تا بانو را آزاد نمایند مگر

به زمین برگردد و خضارت و زراعت آن را باز گرد اند . در آن موقع کوروش یقین نداشت که

پایا این داستان اختراع زنی است که پهلوی او قرار دارد یا نیست. ولی بعدا معلوم کرد که

ملکه ی بابل حقیقت همان را گفته که آموخته است.عقیده ی مشارالیها این بود که باید

نفسی فدای ایشتار بشود و شاید در آنوقع کسی را هم در نطر داشت. موقع مرخص

کردن کوروش صدایش زنده تر شد و چنین گفت: کوروش، حالا ذهن من روشن تر شده

و اکنون معنی شگون کشته شدن شیر شکار شده را می فهمم. تو پیش از اکتساب

شکوه پادشاهی، مسافرت طولانی خواهی داشت و آنگاه در همین مهتابی پیش من

برمی گردی. پدر کوروش طریق جلب فال های نیک را می دانست ولی ماندانه به تفال

خودش عقیده داشت و به نظر کوروش خیلی مطبوع می آمد که وی بعد از پدر و ازدهاک

تنها به این کاخ ماندانه باز گردد. با این نظر به او گفت: بلی من به اینجا باز می گردم و

ماندانه سری با علامت تصدیق تکان داد و گفت: الان کار تو این است که برای رهایی جان

خود از اینجا بیرون روی، از این خواب و خیال بیرون شو و این را هم به دست بگیر!آنگاه در

تاریکی خنجری در غلاف به او داد که دسته ی آن به شکل سر زنی بود بر تن ماده شیری

و از زر ساخته شده بود و به او دستور داد آن را با خود بردارد که یادگار او باشد زیرا معنی

آن این خواهد بود که حمایت محبت آمیز ملکه ی ماد شامل حال کوروش است. وپرنه از

نظر حربه خیلی موثر نبود. سپس گفت: پسر من اکنون برو نزد تنها کسی که می تواند

تو را بی مدعی به راه اندازد.هاروپیک(2) کاوی خشتره(3) یا فرمانده ی کلیه ی نیروهای

مسلح است و فرمان مطاع کلیه ی نیروهای دولت پادشاه است.به گول زدن هاروپیگ

اهتمام نوروزی که پیگ دادن دم یک گاو وحشی آسان تر و ساده تر از آن خواهد بود.

کوروش جوابی نداد و او سر خود را به سینه ی کوروش فشار داد و آهی بر آورد و گفت:

برو و به فکر بازگشت فیروزمندانه باش، ولی چنین فکری از ناحیه ی من، احمقانه است.

 

             

                                                        ایشتار

این پلاک به طول 49.5 و عرض 37.5 سانتی‌متر ساخته شده بین 1800 تا 1750 پیش از

میلاد در بابل قدیم، نقش برجسته ی بانویی برهنه را نشان می دهد. این تندیس که در

ابتدا به رنگ سرخ بوده، کلاهی از نوع کلاه خدایان میانرودان به سر و میله ای همراه با

حلقه ی عدالت در دست دارد. بالهای بلند و رنگارنگ او رو به پایین دارد که نشانگر این

است که او ایزدبانویی از جهان پایین است. پاهای او به چنگالهایی شبیه به چنگالهای

پرندگان شکاری، چون دو جغد کنارینش، منتهی می شود. پس زمینه ی این اثر رنگ سیاه

داشته که ارتباط این ایزدبانو با شب را می رساند.

 

 

                                                               ادامه دارد . . .