آخرین قسمت داستان سیاوش از شاهنامه
آني درنگ نكند. اما سياوش دانست كه خوابش راست گشته و
زندگيش سر آمده است. خود را براي جنگ آماده كرد. با فرنگيس
وداع كرد و گفت: تو پنج ماه آبستني. فرزندي بدنيا مي آوري كه
شهريار ناموري خواهد شد. او را كيخسرو نام كن و چون بخت من
به فرمان افراسياب بخواب رود
ببرند بر بيگنه اين سرم
به خون جگر برنهند افسرم
نه تابوت يابم نه گور و كفن
نه بر من بگريد كسي ز انجمن
بمانم بسان غريبان به خاك
سرم گشته از تن به شمشير چاك
پس افزود :
به خواري ترا روزبانان شاه
سر و تن برهنه برندت به راه
پس از آن پيران ترا از پدرت مي خواهد و به ايوان خويش مي برد و
همانجا بارت را بر زمين مي نهي و چون روزگاري سر آمد و خسرو
بزرگ شد پهلواني ازايران مي رسد بنام گيو كه پنهاني ترا با پسر
به ايران زمين مي برد و او را بر تخت شاهي مي نشاند. از مرغ و
ماهي به فرمانش در ميآيد و پس از آن لشكري گران به
كين خواهي من برمي خيزد و سراسر زمين را پر آشوب
مي كند.سياوش با فرنگيس بدرود كرد
و او را با دل پردرد و رخساري زرد بر جاي گذاشت.
فرنگيس رخ خسته و كنده موي
روان كرده بر رخ ز دو ديده جوي
سياوش بر شبرنگ بهزاد سوار گشت و به گوش او رازي گفت و به
ميدان جنگ روي نهاد. چون با ايرانيان نيمه فرسنگي راه رفتند به
سپاه توران برخوردند. ايرانيان آمادﮤ خون ريختن شدند, اما سياوش
به افراسياب گفت: چه شده است كه عزم جنگ كردي و بيگناه
كمر بر كشتنم بستي ؟گرسيوز ناگهان فرياد زد: اگر بيگناهي پس
چرا با زره و كمان نزد شاه آمدي؟
سياوش دانست كه كار كار اوست. جواب داد:
به گفتار تو خيره گشتم ز راه
تو گفتي كه آزرده گشتست شاه
پس از آن رو به افراسياب كرد و گفت :
نه بازيست اين خون من ريختن
ابا بي گناهان در آويختن
به گفتار گرسيوز بدنژاد
مده شهر توران و خود را به باد
گرسيوز نگذاشت كه افراسياب با سياوش به گفت و شنود بپردازد,
بلكه وادارش كرد تا جنگ را شروع كند و سياوش را دستگير نمايد.
سياوش كه با افراسياب پيمان آشتي بسته بود دست به تيغ و نيزه
نزد و كس را اجازﮤ پاي پيش گذاشتن نداد. اما افراسياب دستور داد
تا همگي كشتي بر خون نهند. سپاهيان ايران همه كشته شدند و
دشت از خونشان لاله گون گشت. سرانجام سياوش به زير باران تير
دشمنان خسته شد و از پاي در آمد و بر خاك در افتاد. گروي زره
دستش را از پشت بست و برگردنش پالهنگ نهاد و پياده به زاري زار
تا پيش افراسياب كشاندندش. شاه توران فرمود:
كنيدش به خنجر سر از تن جدا
به شخي كه هرگز نرويد گيا
بريزيد خونش بر آن گرم خاك
ممانيد دير و مداريد باك
سپاهيان زبان به اعتراض گشادند :
چه كردست با تو نگويي همي
كه بر خون او دست شويي همي
چرا كشت خواهي كسي را كه تاج
بگريد برو زار هم تخت عاج
پيلسم برادر پيران نيز او را پند داد و از ين كار زشت بازداشت و
شتابزدگي را كار اهرمن دانست. كين خواهي كاوس و رستم و
پهلوانان ايران را گوشزد كرد و صواب آن دانست كه حالي به بندش
دارند تا روزي كه فرمان كشتنش را بدهد. همينكه شاه نرم گشت,
گرسيوز بيشرمانه كينش را برنگيخت و سياوش را چون ماري زخمي
دانست كه ماندنش صدبار خطرناكتر خواهد شد.
گر ايدو نكه او را به جان زينهار
دهي من نباشم بر شهريار
روم گوشه اي گيرم اندر جهان
مگر خود بزودي سر آيد زمان
گروي و دمور هم به اين ترتيب سخناني گفتند و به خون ريختن
سياوش واداشتندش.افراسياب در انديشه فرو ماند. چون هم
خون ريختن و هم زنده گذاردنش را نا صواب دانست.
رها كردنش بدتر از كشتن است
همان كشتنش رنج و درد منست
فرنگيس كه اين خبر را شنيد بيمناك و خروشان نزد پدر رفت و خاك
بر سر ريخت و از پدر آزادي سياوش را درخواست كرد و او را از كين
پهلوانان ايراني برحذر داشت و به نفرين خلق گرفتارش دانست.
كه تا زنده اي بر تو نفرين بود
پس از مردنت دوزخ آيين بود
به سوك سياوش همي جوشد آب
كند چرخ نفرين بر افراسياب
پس از آن به سياوش رو كرد و اشك از ديده روان ساخت.
هر آنكس كه يازد به بد بر تو دست
بريده سرش باد و افكنده پست
مرا كاشكي ديده گشتي تباه
ديدي بدين سان كشانت به راه
مرا از پدر اين كجا بد اميد
كه پر دخته ماند كنارم ز شيد
افراسياب كه از گفتار فرزند, جهان پيش چشميش سياه گشت
چشم دختر خود را كور كرد و به روزبانان فرمود تاك كشان كشانش
به خانه اي دور ببرند و در سياهيش اندازند و در به رويش ببندند.
آنگاه دستور داد تا سياوش را هم به جايي ببرند كه فريادش به كسي
نرسد. گروي به اشارﮤ گرسيوز پيش آمد و ريش سياوش را گرفت و
بخواري به خاكش كشاند. سياوش ناليد و از خدا خواست تا از نژادش
كسي پديد آيد كه كين از دشمنانش بخواهد. پس روي به پيلسم كرد
و پيامي به پيران فرستاد:
پایان