ادامه ی زندگی کوروش - کوروش از برج عبور می کند-قسمت بیست و سوم
فکر در این نقشه های تو در تو کوروش را خسته می کرد.در هر صورت سخن از کوهستان
دورادور او را تحریک می نمود و نمی توانست از ترس عقب نشینی کند. در پاسخ گفت:
بسیار خوب، سرکرده ی ماد ها، می روم. و این را گفت و به عرابه برجست و راننده
لگام ها را برکشید. کم کم روشنایی فجر دیده می شد. در دست چپ که طرف نحس
باشد یک شعله آفتاب اوج قله برف الوند کوه را روشن کرد و به تدریج به سرخی مایل
شد. کوروش این نشانه ی بدشگون را اهمیتی قادل نشد زیرا هنوز گرم محبت های
ماندانه بود. در باب نحوست برج نگهبانی هم فکری نکرده بود. این برج در دروازه ی شمال
به آسمان بلند می شد و در همدان فقط مادها اجازه داشتند در داخل دیوارهای آن بروند.
خود برج به افتخار ازدهاک پسر هوخشتره ساخته شده و در واقع از زیگورات(به معنی برج
مدرج بابلی و آشوری که به منظور معبد می ساختند) بابل تقلید شده بود که قله اش سر
به آسمان می رفت و برج بابل نامیده می شد و کلمه ی بابل معنی باب الله
(یا دروازه ی خدا) می دهد. طبقه ی اول آن را ساروج سیاه و طبقه ی دوم صاف و سفید،
طبقه ی سوم به رنگ خون قرمز و طبقه ی چهارم به رنگ نارنجی و طبقه ی پنجم که رو
به آسمان اوج می گرفت به رنگ ارغوانی و طبقه ی ششم از نقره ی خالص و طبقه هفتم
که بایست به زر ساخته شود هنوز بنا نشده بود.
در این موقع در چوب بست برج، کارگری دیده نمی شد. فقط یک ذیروح در کنار ظاهرا رو
به خاور نماز می خواند. هاروپیک دستور داد عرابه را نزد آن آدم خاموش نگه داشتند و به
دقت به روی او نگاه کرد و در عین حال نگهبانان پشت دیوار در قلعه را به روی فرمانده ی
خود گشودند. کوروش نمی دانست در باب این برج عظیم رنگ رنگ که به شکل
حلزونی رو به آسمان بلند می شد چه بگوید. سرانجام چنین گفت: تا قله ی این برج
خیلی راه است. هاروپیک گفت: با اینحال به هر کسی که به اینجا می آید، شکوه پادشاه
مادها را نمایان می سازد! موقعی که تاج زرین فراز برج ساخته شد، امپراطوری مادها
استقرار می یابد. در این موقع زایری که در جوار آنان با قبای خاکستری رنگ می ایستاد و
هنوز بازوانش به منظور دعا بالا بود ، یکباره اظهار نمود: تا قله ی برج تاج پوش گردد،
حکومت مادها در هم می شکند و نابود می گردد!
کوروش پرسید: چه می گویی؟ جواب داد : زرتشت چنین می گوید! کوروش او را شناخت،
همان مغ جوان بود که به غار بالای پارساگرد پناه جسته بود. هاروپیک یکباره سربازان
دروازه را صدا زد و آنان دوان آمدند و در عین حال سرشان را با بیم در برابر فرمانده فرود
آوردند. فورا فرمان داد مغ را برهنه سازند و بازوانش را از شانه به یوغ گاو ببندند و آنقدر
تازیانه زنند که تن سفیدش سرخ گردد و بعد نظری گریزان به کوروش انداخت و با تاکید
چنین اظهار داشت: این زرتشت پیامبر بی سر و پایان است، عاصی و عنود است.کوروش
به ملاحظه ی بی قیدی که این مغ در خانمان هخامنشیان نسبت به میهمان نوازی آنجا
نشان داده بود از شفاعت او خودداری نمود .
ولی وقتی سربازان با کمال خشونت با آن جوان رفتار می کردند، چنین گفت: اگرمن به
جای ازدهاک بودم این اواره را احضار می کردم و می پرسیدم سبب این که می خواهد بر
ضد حکومت شورش شود چیست؟ هنگامی که یوغ را به گردن مغ فشار دادند، چشمان
سیاه مغ به سوی کوروش برگشت ولی او چیزی نگفت. هاروپیک به کوروش گفت: شما
ازدهاک نیستید. و با اشاره فرمان داد چرخ را از دروازه عبور دهند. این عمل برای کوروش
عبرتی بود ولی هنوز بر این کوهستان بالای شهرها به عنوان شاهزاده
به امنیت جانی کادب تکیه می کرد.
************************************************
پی نوشت: معرفی زیگورات را در ادامه مطلب مطالعه فرمایید





