بچه های دروازه- شهر مرگ

گوبارو بیدرنگ اظهار نمود در صورتی که مهمانان ترجیح دهند خدمتکاران

غذا را بیرون قلعه می آورند و از آنان پذیرایی می کنند. کوروش پیش خود

اینچنین قرار داد که ممکن است این فرماندۀ زیرکِ شهرِ ویران خطرناک

واقع شود. پس گفت بهتر است شما بدوا کلیۀ قوای مسلح را از قلعه

بیرون آورید تا پارسیان آنجا را بازدید کنند. و افزود که من خیلی مایلم

کارهای شما را ببینم زیرا اخیرا که آمده بودم این جاها مسکن رویاها بود.

گوبارو پیش از آنکه تعظیم به جای آورد و خود رامطیع فرمان میهمان

معظم خود نشان دهد، کمی مکث نمود. ولی بعد گویا به زبان عیلامی

فرمان داد تا قصر را تخلیه کنندو قلعه بانان به سوی ساحل رودخانه روانه

شدند. کوروش جنگاوران خود را با گرمانیان بی آرام مامور حفظ دروازه و

اسب ها نمود و پارسیان دیگر پشت سر او در حال مراقبت این که مبادا

دامی گسترده شده باشد،موضع گرفتند.در تالار مدخل که با کاشی های

آبی پوشیده و هنوز ساروج آن نخشکیده بود با کمال تعجب فواره ای

مشاهده نمودند که آب فشان می کردو در جنب آن دختری بلند قامت که

با پارچۀ کتان شاهی نیمه نقاب انداخته و ابروانش همچو کمان های

سیاه کشیده شده و عطر بر تن نازک خود زده در انتظار ایستاده بود. تا

برابر کوروش کرنش کرد و برخاست و یک سینی شربت و کاسه آب انگور

به او تقدیم نمود. چهره نیمه باز او کوروش را به یاد کاسندان که در پشت

فواره ناهید تبسم می کرد، انداخت و آن را به فال نیک گرفت.

گوبارو اظهار داشت که این دختر من است که زیبایی های بابل را برای

خاطر خواب های خاک اجدادی عیلام که آن جا را هرگز ندیده بود ،

فراموش کرد.معلوم بود که آنان تمولی نداشتند زیرا ستون ها عبارت از

ساقه های معمولی درخت خرما بود که به ساروج استوار شده بود.

کوروش موقع آشامیدن آب انگور و قبل از تعارف آن به سران عشایر

شروع به تعریف چشمۀ جاری و زیبایی شاهزاده خانم نمود و عقیده پیدا

کرد که آنچه گوبارو به او گفته، راست است و تا دختر در گرو آنان است

خطری در کار نیست. گوبارو بیان نمود که موقع خدمت در سپاه

بخت النصر مهندسی آموخته و سر تجدید شوشان را چنین هم توضیح

داد که پس از ویران شدن آن سرزمین به دست آشوریان، بعضی از

بقیه السیف عیلامیان به سوی کوهستان شرقی به حکومت هخامنشی

پناه بردند و عده ای که در آن میان خانواده گوبارو باشد به سوی مغرب به

باروهای محکم بابل گریختند. پس از سقوط نینوا خشم و خصومت

آشوری ها مانند گرد باد در برابر باد از بین رفت. پس گوبارو ماموریت خود

را نزد بخت النصر کنار گذاشت و به موطن خود برگشت و بذل کوشش

نمود تا آن سرزمین را دوباره حاصلخیز گرداند.آن وقت به کوروش خطاب

کرد و گفت اگر در چنین حالی بودید و پارساگرد مجلل شما به ویرانه

مبدل می شد، سوی مدفن نیاکان خود باز نمی گشتید.ولی به نظر

کوروش در پارس ابنیۀ خراب کردنی زیاد نبود و هنوز در کنار رود او(1)

نیاکانی از او مدفون نبودند. با این حال منظور مرد عیلامی را دریافت و

تصدیق کرد. عجب اینکه در این بین دخترک زیبا که نامش آمیتش(2)

بود سکوت را شکست، و به صدای ارام گفت: ای پسر پادشاه بزرگ به

حال ما ترحمی نما، بیچارگی ما را مشاهده کردی!

*******************************************

پی نوشت:

1)  منظور رود کور یا کورو است که به نام کوروش نامیده می شود.

2)  Amytis به تلفظ ایرانی آمیتش

                                                     ادامه دارد . . .