بچه های دروازه - شهر مرگ

 

شبانگاه سران به دور کوروش گرد آمدند تا در باب مناسب ترین محل

اردوگاه مذاکره کنند . موقع روز که سوار بودند شوشانی در ید قدرت آنان

بودند ولی شبانگاه که می خوابیدند ممکن بود با کارد عیلامی ها کشته

شوند . کوروش دستور داد چادر ها را در پیرامن دروازه ی قلعه نصب کنند

که در آن صورت اگر از بیرون مورد حمله قرار گرفتند به داخل قلعه پناه برند

و اگر از قصر معروض  هجوم شدند بتوانند سوار اسب های خود گردند و به

راه افتند و مهتران را دستور داد سگ های نگهبان را به اطراف بگمارند.

آنگاه با کمال ملایمت به گوبارو گفت چون جنگاوران زیادند روا نیست در

اطاق های کاخ ازدحام کنند. گوبارو از الطاف شاهانه ی هخامنشی

سپاسگزاری کرد و خدمتکاران را فرمان داد غذاها را که با عجله تهیه

شده  و عبارت از کباب بره با ادویه و شیرین پلو بود بیاورند و می دانست

که پارسیان هرگز عادت به شراب خواری ندارند. بعد از غذا در یک

فاصله ی مطلوبی وی همراه با سرشناسان خود به خدمت کوروش

رسید تا علت آمدن او را سوال کند.به نظر کوروش عیلامی ها مقاصد

خود را زیر پرده ی تعارفات پنهان می دارند و چون به نطق های سیاسی

آشنا نبود فکر خود را صادقانه فاش کرد و کارهای آنان را در آباد کردن

 عیلام که به قول او بالاخره قسمتی از انشان است ستوده و پیشنهاد

کرد عیلام تحت الحمایه ی کمبوجیه در آید و در مقابل سالانه باجی

بپردازد. عیلامی بیشتر از ریاست ، قانون شناسی بلد بودند. گوبارو از

کوروش خواهش نمود برای او سالانه عده ای اسب به نیسیا بفرستد و

کوروش گفت به موجب قانون پارسیان از دادن اسب نیسیا به دیگران

ممنوعند. گوبارو خنده ای زد و گفت: با این همه هر بهار کمبوجیه خودش

اسب های نر و مادیانی به دربار ماد می برد و این در واقع باجی است.

کوروش پاسخ داد: پدر تاجدار من در انشان مستقل است و هدایای اسب

سفید فقط نشانه ی دوستی نسبت به ازدهاک(1) نیزه دار است.

کوروش اینطور حس می کرد که ظاهرا گوبارو می خواست اشاره کند به

این که عیلامی ها باج را به مادی ها باید بپردازند نه به پارسی ها .

ولی در جواب گفت : ما هم نشانه دوستی خود را به پیشگاه محترم 

هخامنشیان پیروزمند تقدیم خواهیم داشت. آنگاه سنگ سیاهی از جیب

کمربند خود بدر آورد و آنچه بر آن به خط میخی نوشته بود برخواند. من

بخت النصر کلدانی هستم . دادگستری من تا آن جاهایی که خورشید

میتابد ، می رسد.اینک می گویم بیچارگان و ستمدیدگان از من دادرسی

خواهند! و گفت این سرزمین احیا شدۀ من تحت حمایت بخت النصر

حکمدار بابل بزرگ بود. بالاخره کوروش دریافت که دیگر مطلبی نیست.

البته می توانست روز بعد با اسواران خود اموال ساکن شوشانیان را یغما

کند ولی التماس آهسته دختر را به یاد آورد. و قرار داد با آنان با مروت

رفتار کند. یکباره با قلبی روشن خنده ای زدو گفت: بسیار خوب آقای

گوبارو با هم دوست بشویم، فقط محض نشانه دوستی یکی از این

گاو آهن های تخم افشان خود را به من واگذار.گوبارو برای نخستین بار

به شگفتی اندر شدو گفت:سوگند به آفتاب شوشینک قول یک

هخامنشی از یک قانون نقش بر سنگ استوارتر است.

من تعهد تو را شنیدم ای کوروش!

بامداد دیگر موقعی که سواران پارسیان اشیای خود را به عرابه ها جمع

می کردند، گوبارو گاو آهنی با چند کیسه برنج و ادویه مهیا داشت.

گفت: برنج و ادویه مختصر یادگاری است برای کمبوجیه. سپس کوروش

را از کسانش جداگانه سر پل راهنمایی کرد که نعره آب صدای آنان را

خاموش می کرد. مدتی حکمران شوشان گویی با آب های جاری راز و

نیاز می کرد و خطوط صورت بر کشیده اش نرم شده بود. پس با صدای

ملایمی که کوروش آن را به زحمت می توانست بشنود چنین گفت:

کوروش من نه مانند آن مرد عبری پیامبرم و نه مانند کلدانیان

ستاره شناسم. روح من در گرو عیلام است. من با کمال صداقت نزد آن

بانی و نقشه کش بزرگ یعنی بخت النصر خدمت کردم. خدا او را طول

عمر دهد ولی در عین حال هفت دیو بیماری او را گرفتار کند !آنگاه صدای

خود را آهسته تر کردو ادامه داد: هرگاه بشنوی بخت النصر مرده ، سوار

اسب تندی بشو و پیش من آی . آن وقت مطالب مهمی را مورد بحث

 قرار می دهیم! تو با کمال اطمینان می توانی تنها بیایی. این آخرین

جمله را که می گفت با صورت متبسم به اب ها نظاره می کرد. با این

صحبت گوبارو رابطۀ تفاهم با هخامنشی را قویم تر نمود. سواران

پارسی از ترک گرد و گرمای شوشان ممنون شدند زیرا از مگس رانی و

مورچه پرانی درمانده شده بودند کوروش در بازگشت به پارساگرد کلیۀ

آنچه را که واقع شده بود از عذاب مرگ تا آخر حکایت کرد و فقط آخرین

صحبت خصوصی گوبارو را فاش نکرد. در این بین اشک چشمان

کاسندان را پر کرد و گفت: عیلامیان تو را گول زده اند  و باجی به تو

نداده اند. ولی کوروش از بابت گاو آهن ممنون بود ولی می گفت مشکل

بتوان به یک کاسپی یاد داد، کاری را که دو نفر انجام می دهد او یک تنه

انجام می دهد.کوروش که تصور نمود مسافرتش به پایان رسیده ، تصمیم

گرفت تا موسم حصاد دیگر همراه پدر به دربار ماد برود. آرزو داشت

شخصا معنی باجگذاری به ماد را دریابد. در این عزم زحمت تهیه نقشۀ

خاصی هم به خود نداد. وگرنه در صورتی که قبلا فکری می کرد

از خطر مصون می ماند.

*********************************************

پی نوشت: تلفظ یونانی استیاگس*Astyages* و به فارسی ازدهاک

نام آخرین پادشاه مادی و به معنی نیزه دار می باشد

                                                                ادامه دارد. . .