کوروش متوجه بود که مادها در موقع، به دروغ متوسل می شوند و ماندانه هم به علل

نا معلوم زنانه می کوشید او را تابع اراده ی خود سازد، هاروپیگ نیز چیزها را از او پنهان

می داشت. با اینحال سرنوشت نگهبان خودش ولکا را توام با رفتاری که با خودش

می شد فکر نکرد که او را چگونه از نظر پدرش دور می سازند و از همدان بیرون می برند

و به ارتفاعات غریبه و چمنزارهای بادیه نشین سوق می دهند که کسی را از آنچه در

آن جاها اتفاق بیفتد آگاهی حاصل نگردد. بنا نبود کوروش از آن تبعیدگاه برگردد.

ازدهاک سالدیده دستور داده بود او را نابود سازند زیرا اورا برای جانشینی کمبوجیه ی

ملایم صالح نمی دید.آنگاه که کوروش به اردوی تیراندازان رسید، نعره ی چارپایان حامل

بار و شیهه های اسب های نیسیا مانند نسیم کوهستانی نفس تازه به او دمید.

جنگاوران پارسی به سوی ارابه ی او دویدند و فریاد زدند: "خدا را سپاس که کوروش

اینجاست." نخستین کسی که به سوی او دوید مهترش امبا بود که خم شد تا پای

کوروش را بگیرد و سواران نیزه ای پرچم دار خود را تکان دادند و این تلاقی نمایش

دوستی و حسن نیت بود. در این موقع هاروپیگ گفت: امیدوارم اکنون به حسن نیت

من باور داری.پسرم در شمال با راهنمایان منتظر تو است. ایشتار(1) و شمش (2) من

نگهدار تو پسرم باد. این مرد زیرک و موقع شناس این را گفت و چرخ را به حرکت درآورد.

کوروش با تمام این حسن نیت باز شمشیری به کمر بست و به راه افتاد. البته یک جنگ

کوچک مادی هم در کار بود.مشارالیه خنجر ماندانه را هم با خود داشت زیرا سربازان آن

را دوست داشتند. ناگهان در راه خبر خوشی به او رسید و قاصدی از همدان وارد شد که

مبارکباد کمبوجیه را به مناسبت تولد دومین پسر او در پارساگرد به او می آورد. در این

موقع کوروش بیست و شش سال داشت زنش نام این پسر را بردیه نهاد که به معنی

برومند می آید(3).کوروش این نام را نپسندید ولی چاره ای نیافت.

همین که طوفان زمستان گردنه ها را مسدود ساخت، کوروش از شهرها بی خبر ماند.

به نابینایی می ماند که راه مجهولی را می پیماید.از مرگ بخت النصر و آزادی یهویاکیم

شاه عبری ها اطلاع نداشت. پیامی هم که گوبارو وعده کرد بفرستد به دست کمبوجیه

رسید که در باغ خود اندیشناک قدم می زد. و چون ازدهاک به واسطه مرگ بخت النصر

نیرومند گشت، همین که گوبارو به او آب و خاک فرستاد که علامت اطاعت محسوب

می شد. در بابل میان احبار مردوک و اخلاف ملوک سابق نزاع بود.یکی از انبیای عبرانی

به نام اشعیا این سانحه را مشاهده کرد و با صدای بلند چنین گفت: " همه زاری کنید

چون روز خدا نزدیک است. هر کس به سوی ملت خود خواهد برگشت و هر کس به

سرزمین خود خواهد گریخت. و بابل فخر دولت ها و زیبایی جلال کلده، مانند شهرهای

گوموره و سدوم خواهد شد که خدا زیر و رو کرد!" عده ای کمی گفته های او را استماع

نمودند که گویا در واقع ندای خداوند یهوه بود و می گفت:"من مادها را بر ضد آنان بر

می انگیزم همچنین تیرهای آن ها جوانان را خواهد کشت و رحم نخواهد نمود." اشعیا

مستمعین خود را صدا کرد که به سوی شمال و به کوهستان توجه کنند و گفت:" صدای

جمعیت کوه ها و سلطنت های ملت ها به هم گرد آمد. خداوند اقوام قوم قتال را

فراهم ساخت." حقیقت اینکه نیروی ازدهاک در کوهستان افزایش می یافت و میان مردم

آرارات و اورارتو و بین منّه ای ها و سگاها گسترده می شد. در این موقع کمبوجیه بیمار شد

و میان نوه های خود که در پارساگرد دور بستر ایستاده بودند، در گذشت

*****************************************

پی نوشت:                                                                                                                

1- ایشتار:برای اطلاع بیشتر به قسمت"ادامه زندگی کوروش 88/11/12 مراجعه کنید. 

2-شمش:در این قدیم ترین سکنه ی سامی بابل تثلیثی بود مبتنی به خدایان سه گانه:

ایشتارIshtar و سین Sin و شمش  Shamash . شمش همان است که به عربی شمش

گویند. و منظور خدای آفتاب بوده، سین خدای ماه یا در واقع ماه خدا و ایشتار هم الهه ی

بزرگ بوده   

         

                                تصاویر گوناگونی از خدای شمش (Shamash )  

3-بردیه به قول یوستی: برین و برز و بالا یا برآوردنده و برین کننده می آید نه بارور و برومند