کوروش پیشگویی پدرش راموقعی که به همراهی"ولکا" به شکار بز
کوهی رفت به خاطر آورد. این شخص سگایی یک بز کوهی از دور بر
فراز آبادی دید و کوشید تا آن را تیری به پایین اندازد. فقط یک سگایی
می توانست چنین عملی کند و موفق هم بشود. سگایی ها به کره
اسب های روستایی سوار می شدند و در میان درختان کمین
می کردند و دیوار سنگی بالا سر خود را مراقبت می نمودند. در چنان
جایی ممکن بود دیوها باشند و نعره راه بیندازند و در چنین مواردی
پاسارگردی ها به زحمت می توانستند جسارت کرده به آن قله ها
نزدیک گردند ولی چون ولکا در کوهستان تولد یافته بود از خدایان
جبالی بیمی نداشت. ناگهان سگ های شکاری که همراه آنان بودند
برجستند و از اسب ها گذشتند و به سویی که بو کشیده بودند
رو نهادند. این سگ ها ایز یک یوز پلنگ را تعقیب می کردند ولی پی
بزکوهی را نمی گرفتند . کوروش نیزه خود را محکم گرفت و به اسب
خود هی زد و پشت سر سگ ها تاخت و مشاهده کرد یک مرد
کاسپی مسن که لباس چرمی داشت از سگ ها فرار می کند و
او درست موقعی رسید که سگ ها پای آن مرد را که موی سفید
بزرگ خانواده از زیر بند سرش سرازیر شده بود زخمی می کردند و
فورا آنها را با دستگیره نیزه خود عقب زد. این مرد دستمال پری به
بازو بسته بود و کوروش به رغم اینکه اشیای دزدیده ای باشد دستور
داد آن را باز کند ولی معلوم شد توی آن نان جو و پنیر و انار است.
عجیب به نظر می آمد که یک ریش سفید ده غذای یک روز را به قله
کوه بردارد که در آنجا صرف کند. کوروش به بالا نظر کرد و مدخل غاری
را دید و مردی غیر کاسپی را مشاهده کرد که در آن غار ایستاده و
او را می پایید و او به صدای بلند گفت: خیلی ممنونم که سگ ها
رفیق مرا نخوردند، آیا مایلید با من شام صرف کنید؟ این غریبه مانند
کوروش جوان بود و اسلحه نداشت و صورتش آفتاب خورده بود.
کمربند ریسمان مویی قبای خاکستری او را به هم می بست و به
جای چکمه پای افزار معمولی داشت.زبان نرم خاوری حرف می زد و
تزیینات درخشانی نداشت تا رتبه او را نشان دهد .کوروش پیاده شد
و دستمال بند را به سوی او برد و سگ ها پس از بو کردن آن غریبه
ساکت شدند. کوروش با کنجکاوی نام خانوادگی و قبیله و مقصد او
را پرسید. وی پس از مبادله اشارات با مرد کاسپی اظهار اشت که
دیگر خانواده ای ندارد و منظورش از مسافرت استراحت است.
کوروش گفت: راستیش را بگو.تو از یک سرزمین خاوری آمده ای و
پناهنده هستی و میان دهاتیان پناه جسته ای و تو را نهانی
اعاشه می کنند.چشم های زاغی مرد غریبه از خشم برق زد.و با
قهر خندی اظهار داشت: اتفاق میفتد که باور نمودن به حقیقت
مشکل تر از باور کردن به دروغ های مفید باشد.ای شکاری جوان،
حقیقت این است که یک مغ، دیگر خانواده یا قبیله ندارد.آنگاه پارچه را
با دقت بر زمین گسترد و غذا را دو قسمت نمود. کوزه آبی هم با
کاسه ای در مدخل غار بود . دست و پای این شخص که خود را مغ
می نامید پاکیزه تر و لطیف تر از آن بود که از مسافتی گریخته باشد.
در این حال چنین گفت: گمان می کنم من از مرگ پناه آورده ام.
به این پناهگاه برای آن آمده ام که دهاتیان دره به من گفتند آنچه
می جویم در اینجا خواهم یافت.
ادامه دارد . . .