گامی به پس

 

 

 

شنزارها دگر بار روان شدند

 

مرداب ها جا به جا شدند

 

تنگه ها در هم شکافتند

 

صخره های غول آسا به هم سودند

 

و در پرتگاه فرو غلتیدند

 

 

احساس کردم در این فروپاشی

 

زمین زیر پایم به لرزه درآمد

 

اما گامی به پس نهادم

 

و خود را از سرنگونی رهاندم

 

جهان در برابرم آوار شد

 

آنگاه باد و باران باز ایستاد

 

و آفتاب به گرم کردنم برآمد

 

                                                 "رابرت فراست" 

                                          "ترجمه  استاد بزرگوارم آفای سعیدپور"  

 

ادامه زندگی زندگی کوروش-شهر مرگ-قسمت دوازدهم

 

وی مانند شاعری حرف می زد، گر چه شاعران معمولا دربار پادشاه را ترجیح

می دادند .کوروش پرسید: آنچه می جویی چیست؟ جواب داد :صلح و امان

هخامنشیان. این را گفت و کاسه را از آب کوزه پر کرد. معلوم است که غریبه

نمی دانست با شاهزاده سخن می گوید. کوروش گفت: می خواهی من باور

کنم که دهاتیان ، چه در امن چه در ستیزگی در باب...، هخامنشیان اطلاعی

دارند ؟ غریبه گفت: بلی، اینطور به نظر می آید. چنان که داستانی دارند که

سرتاسر سرزمین کاسپی ها معروض تاخت و تاز آریایی ها قرار گرفت که با

شمشیر و آتش آمدند و گذشتند ولی این مهاجمین در سرزمین پادشاه

هخامنشی توقف کردند و سکنا جستند و امنیت برقرار نمودند. شما که علامت

پرهای هخامنشی بر خود زده اید آیا در باب پناهندگان کبود و فراریان از مرگ خاک

شوشان خبر ندارید.آنگاه با رفتاری که شبیه به رفتار نجبا باشد از پرستش خشن

خود پوزش طلبید و خواهش کرد که کوروش بنشیند و در صرف شام شرکت کند

ولو اینکه شرکت در طرز فکر نداشته باشد. کوروش اول میل نمود ولی بعد امتناع

ورزید زیرا نمی خواست با پناهنده ای به واسطۀ شرکت در نان پاره کردن هم

پیمان شود و در آن مغ مدعی کمربند شمشیر نداشت یک نوع غرور مخفی

احساس نمود و با یک حال تودیع رو به سوی مسیر ولکا نهاد که از پی بز کوهی

رفته بود. وچون به پشت سر نگاه کرد غریبه و ریش سفید ده را با هم مشغول

صرف غذا دید و بالای سر آنها قله خاکستری رنگ مانند حصاری در زیر ابرها

جلوه می کرد. به نظر کوروش چنین رسید که این مغ با وجود داستان

شاعرانه اش از رفتن با دروازۀ پاسارگرد احتراز نمود.

شهر مرگ- پناهندۀ دیگری از دربار احتراز نمی نمود ولی به در خانۀ کوروش آمد.

باربرانی که پشت سر ش می آمدند بارهای اجناس را که با کاروان خر آورده بودند

بر زمین نهادند. وی خود را "هیبرو" یا عبری معرفی کرد و گفت پناهنده است به

این معنی که شاهش را در جوار آب های بابل اسیر کرده بودند. آن آب ها در واقع

کانال هایی بودند و قابل مقایسه با رود پارساگرد نبودند. این بازرگان ریشوی عبری

بر گوش خود حلقه ای سیمین داشت که یک نوع علامت نیمه بردگی بود و در لای

برگی مقداری مر معطر به کاسندان تقدیم نمود. سپس بوقچه ای باز کرد که دارای

پارچۀ ارغوانی شاهانه بود و از عمق دریای بزرگ حاصل شده و شایستۀ یک بانوی

هخامنشی شمرده می شد. کاسندان میل به داشتن آن قماش کرد گر چه عبری

هر زراع آن را دوشه کل (1) می گفت: کوروش پارچه را نپسندید و به جای آن یک

بازوبند زرین برای او برداشت که بر روی آن صورت شیر دال نقش شده بود .

و اظهار داشت که آرایش واقعی این است وگرنه پارچه را همه کس تواند پوشید.

پس از پایان معامله و بعد از آنکه عبری بر وفق معمول بازرگانان اخبار خارجه را

نقل نمود به گردش پیرامن پارساگرد پرداخت و گویی چیزی را می جست و

نمی یافت. سر شام به هخامنشیان گفت: این شهر دیوار ندارد و اظهار نمود

که اولین بار در عمرش است که شهر بی دیوار می بیند. حتی گرد شهرهای

بزرگ مانند نینوا و بابل باروهای ایگوربل و

نیمیتی بل توسط بخت النصر ساخته شد.

******************************************

پی نوشت:

۱ - (shekel) نام یکی از اوزان و واحد پول دربل و میان عبرانیان

دولت ماد- هووخشتر- اژدهاک

 

دولت ماد و کلده متحد شدند و متفقا پایتخت آشور را در محاصره گرفتند. در نتیجه

در سال 612 ق.م. نینوا سقوط کرد. چند سال بعد دولت کلده آخرین مقاومت های

 آشوریان را نیز در هم شکست و با نابودی آشور دولت های ماد و کلده مبدل به دو

دولت بزرگ آسیای غربی شدند. قلمرو دولت ماد در این زمان بخش وسیعی از فلات

ایران و هگمتانه شهری آباد و پرجمعیت به شمار میرفت.پس از این فتوحات و

استقرار امنیت ، وظیفه بعدی دولت ماد توجه به امور اقتصادی بود. اقتصاد ماد که

بر اساس گله داری بود نمی توانست جوابگوی نیازهای این دولت وسیع باشد.

لذا دست یافتن به تجارت آسیای غربی یعنی راههایی که از ایران و بین النهرین

به سواحل مدیترانه منتهی می شد می توانست دولت ماد را در منابع تجاری این

 منطقه سهیم سازد. ظاهرا کلدانی ها زودتر متوجه این امر شده بودند. لذا

بلافاصله پس از سقوط آشور قلمرو خود را در امتداد رود فرات به سوی شام و

 سواحل مدیترانه گسترش دادند. مادها نیز که در غیاب آشور خواهان کسب

منافع بیشتر بودند در امتداد دجله متوجه آسیای صغیر شدند.

اما به عکس کلدانی ها که در سواحل مدیترانه دولت شهرهای نامتحد فنیقی

را پیش رو داشت . هووخ شتر در آسیای صغیر با دولت ثروتمند لودیه که سربازان

مزدور فراوانی را به خدمت گرفته بود روبرو شد. لذا پنج سال دولت ماد و لودیه با

هم جنگیدند بدون آنکه یکی بر دیگری غلبه یابد .صلحی که به دنبال این جنگ

منعقد شد هم مرز دولت را مشخص ساخت و هم موجب شد تا ولیعهد ماد دختر

پادشاه لودیه را به همسری بگیرد 

 کشمکش با دولت کلده-

 هووخ شتر اندکی پس از صلح با لودیه در گذشت در حالیکه منابع انسانی و مالی

بسیاری از ماد را صرف جنگ با لودیه کرده بود. پسر و جانشین او اژدهاک که

داماد پادشاه لودیه که در پی ازدواج اژدهاک با دختر پادشاه آن کشور و در اواخر

حیات هووخ شتر صورت گرفت سیاست توسعه قلمرو دولت ماد در آسیای صغیر

را متوقف ساخت و هیچگونه نفعی برای آن دولت به دنبال نداشت. زیرا ماد دولتی

بر مبنای اقتصاد شبانی و لودیه بر پایه تجارت بود و مسائل و مشکلات آنان مانند

هم نبود. در همان حال نیاز های مالی که دولت ماد را بسوی آسیای صغیر

کشانده بود همچنان وجود داشت در نتیجه مادها متوجه شام شدند که دولت

کلده به توسعه نفوذ خود در آنجا مشغول بود.

دولت ماد در بخش علیای فرات شهر حران را در نظر داشت، جایی که از زمان

سقوط آشور، دولت کلده بدان چشم دوخته بود. بدنبال آن اتحاد قدیمی ماد با

کلده که به پایان رسیده و دولت ضعیف شده ماد با فرمانروایی نالایقی چون

اژدهاک در جستجوی هدفی برآمد که توانایی دست یافتن بدان را نداشت.

در چنین شرایطی دولت کلده برای مقابله دست اتحاد به سوی کوروش

پادشاه پارس دراز کرد. زیرا به خوبی می دانست که پارس ها قدرت یافته اند

و دولت ماد را تهدید می کنند.


*************************************************************

پی نوشت:

فردا پنج شنبه، یکی از دوستان تارنگاری پیوند زندگی خود را خواهد بست.

ما نیز شما دوستان را به شادی در این محفل دعوت می کنیم!

درست است که نمی توانیم در جشن شادی آنان شرکت کنیم؛

اما قصد داریم از همین جا به آنان شاد باش بگوییم:

 

 

طبیعت به گل شکوفا می شود

 

 

زیبایی تمام گلها تقدیم تو باد

  

آدمی به عشق

 

 

جاودانه باد عشقت

 

جاودانه باد آغازین برگ افسانه زندگی مشترکتان

 

به پای هم پیر بشوید

چه زیباست باران

 

چه زیباست باران!

 

پس ازغبار وگرما،

 

در خیابان پهن و دلنشین،

 

در کوچه ی  باریک،

 

چه زیباست باران!

 

چه ضربی گرفته بر  بام ها

 

چون صدای سمکوب اسب ها،

 

چگونه از گلوی لبریز ناودان

 

می جوشد و بیرون می پاشد!

 

از پهنای قاب پنجره

 

شر شر  فرو  میریزد،

 

 و شتابان و گسترده،

 

با خیزاب های گل آلود

  

چون رودی در امتداد جوی میخروشد،

 

باران، باران خوش آیند

 

 

 

 

 

ادامه زندگی کوروش- بچه های دروازه-قسمت یازدهم


کوروش پیشگویی پدرش راموقعی که به همراهی"ولکا" به شکار بز

کوهی رفت به خاطر آورد. این شخص سگایی یک بز کوهی از دور بر

فراز آبادی دید و کوشید تا آن را تیری به پایین اندازد. فقط یک سگایی

می توانست چنین عملی کند و موفق هم بشود. سگایی ها به کره

اسب های روستایی سوار می شدند و در میان درختان کمین

می کردند و دیوار سنگی بالا سر خود را مراقبت می نمودند. در چنان

جایی ممکن بود دیوها باشند و نعره راه بیندازند و در چنین مواردی

پاسارگردی ها به زحمت می توانستند جسارت کرده به آن قله ها

نزدیک گردند ولی چون ولکا در کوهستان تولد یافته بود از خدایان

جبالی بیمی نداشت. ناگهان سگ های شکاری که همراه آنان بودند

برجستند و از اسب ها گذشتند و به سویی که بو کشیده بودند

رو نهادند. این سگ ها ایز یک یوز پلنگ را تعقیب می کردند ولی پی

 بزکوهی را نمی گرفتند . کوروش نیزه خود را محکم گرفت و به اسب

خود هی زد و پشت سر سگ ها تاخت و مشاهده کرد یک مرد

کاسپی مسن که لباس چرمی داشت از سگ ها فرار می کند و

او درست موقعی رسید که سگ ها پای آن مرد را که موی سفید

بزرگ خانواده از زیر بند سرش سرازیر شده بود زخمی می کردند و

فورا آنها را با دستگیره نیزه خود عقب زد. این مرد دستمال پری به

بازو بسته بود و کوروش به رغم اینکه اشیای دزدیده ای باشد دستور

داد آن را باز کند ولی معلوم شد توی آن نان جو و پنیر و انار است.

عجیب به نظر می آمد که یک ریش سفید ده غذای یک روز را به قله

کوه بردارد که در آنجا صرف کند. کوروش به بالا نظر کرد و مدخل غاری

 را دید و مردی غیر کاسپی را مشاهده کرد که در آن غار ایستاده و

او را می پایید و او به صدای بلند گفت: خیلی ممنونم که سگ ها

رفیق مرا نخوردند، آیا مایلید با من شام صرف کنید؟ این غریبه مانند

کوروش جوان بود و اسلحه نداشت و صورتش آفتاب خورده بود.

کمربند ریسمان مویی قبای خاکستری او را به هم می بست و به

جای چکمه پای افزار معمولی داشت.زبان نرم خاوری حرف می زد و

تزیینات درخشانی نداشت تا رتبه او را نشان دهد .کوروش پیاده شد

 و دستمال بند را به سوی او برد و سگ ها پس از بو کردن آن غریبه

ساکت شدند. کوروش با کنجکاوی نام خانوادگی و قبیله و مقصد او

را پرسید. وی پس از مبادله اشارات با مرد کاسپی اظهار اشت که

دیگر خانواده ای ندارد و منظورش از مسافرت استراحت است.

کوروش گفت: راستیش را بگو.تو از یک سرزمین خاوری آمده ای و

پناهنده هستی و میان دهاتیان پناه جسته ای و تو را نهانی

اعاشه می کنند.چشم های زاغی مرد غریبه از خشم برق زد.و با

قهر خندی اظهار داشت: اتفاق میفتد که باور نمودن به حقیقت

مشکل تر از باور کردن به دروغ های مفید باشد.ای شکاری جوان،

حقیقت این است که یک مغ، دیگر خانواده یا قبیله ندارد.آنگاه پارچه را

با دقت بر زمین گسترد و غذا را دو قسمت نمود. کوزه آبی هم با

کاسه ای در مدخل غار بود . دست و پای این شخص که خود را مغ

می نامید پاکیزه تر و لطیف تر از آن بود که از مسافتی گریخته باشد.

در این حال چنین گفت: گمان می کنم من از مرگ پناه آورده ام.

به این پناهگاه برای آن آمده ام که دهاتیان دره به من گفتند آنچه

می جویم در اینجا خواهم یافت.

                                                 ادامه دارد . . .



داستان زندگی کوروش_ بچه های دروازه-قسمت دهم

کمبوجیه اهتمام نمود آنان را وادارد خشت را بپزند و آجرسازند

تا در برابر سیل و باران دوام داشته باشد و از شسته شدن با

آب باران مصون بماند. همچنین آنان را مجبور نمود برای ذخیره آب

به موسم تابستان و خشکسالی با سنگ و شاخه سد بسازند.

کاسپی ها با زبان بدوی تکلم می کردند و داستان های حماسی

نداشتند و از این لحاظ نسبت به فاتحین آریایی متمایز بودند. به

جای جنگ با اسلحه مردانه در دزدی ماهر بودند و در موقع معروض

شدن به مهاجمه از دهات خود می گریختند و به جنگل ها پناه

می بردند. پس کوروش در اکتشاف غارها ، تصور کرد از پناهگاهای

کاسپی ها است ولی در هر صورت این غارها مدت هاپای آدمیزاد

ندیده بودند. معمولا پارسیان با بومیان سرو کاری نداشتند مگر

گاهی که شکارچیان یا جنگیانی از راه تفنن در خرمن های جو به

روستایی دختران می رسیدند. در واقع میان کاسپی ها و

آریایی ها فرق زیادی بود. ایرانیان که این نام را از اطلاق به تمام

آریایی های فلات گرفتند . سوار اسب نیسایی می شدند ولی

کاسپی ها اسب های بلند موی داشتند و بارهای خود را کول

می کردند و صنعتگرانشان از مغفر و آهن ابزار و اسلحه

می ساختند. در صورتی که ایرانیان از فلزات نرمتر مانند نقره و

مس چیزهای ظریف تر می ساختند  و از نظر دام ایرانیان بودند

که گاو شیرده و گاومیش تربیت می کردند و رعیت بومی

گوسفند و بز نگه می داشتند و زنان البسۀ پشمی

می بافتند . از حیث عبادت کاسپی ها خدایان خود را پنهان

نگه می داشتند و برای پرستش و قربانی به جنگل ها

می رفتند. هیچ کاسپی جز غلامان حق ورود به پارساگرد

نداشت. کوروش بتدریج ملاحظه کرد که آنها در مسکن های

گلی خود فزونتر می گردند و به کمبوجیه خبر کرد ولی او

عیبی در آن افزایش ندید و گفت چیز خوبی است . کوروش

پرسید چه خوبی دارد که ایرانیان به کاسپی ها به این

شماره زیادحکومت کنند؟ آنگاه پدرش در حال کهانتی نگاهی

نمود و با سوال لغز مانندی چنین پرسید: آیا ما ایرانیان با کدامین

پنج چیز زندگی می کنیم ؟ کوروش بیش از پنج چیز می توانست

تصور کند ولی نمی دانست مقصود پدرش چیست و چه جوابی

را متوقع است. در این بین پاسخ ایام تحصیل خود را به یاد آورد

" با بذر و ابزاری که آنرا می کارد و آب که آنرا می رویاند و دام که

به کشت آن کمک می کند ، و زحمت انسانی که آنرا به بار

می آورد"کمبوجیه سر خود را تکان داد و گفت: اکنون فکرش را

بکن که ما هیچیک از این پنج چیز را جز تخمی که من ذخیره

کردم نداریم در صورتی که کاسپی ها همۀ آنها را دارند . خوب

می دانی که آنان از زمین معیشت می کنند و ما از آنان، و نتیجه

این است که از ما متنفرند و می ترسند . من فکر آنان را نسبت

به خودمان نمی توانم تغییر دهم ، ولی اگر کاری شود که آنان

بتوانند خانواده های بزرگ به وجود آورند و شکم سیر

داشته باشند ، البته ما را کمتر دشمن خواهندداشت.                                      


                                               ادامه دارد . . .

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA