ادامه معبود هاي مختلف ديني

توتم و توتم پرستي

تقريبا هر حيواني، از سوسك مصري گرفته تا فيل هندي، در گوشه اي از

زمين، روزي به عنوان خدا مورد پرستش بوده است.هنديان اوجيبوا حيوان

خاص مورد پرستش خود را توتم مي ناميده و قبيله ي خود و هر يك از افراد

آن را نيز چنين نام مي داده اند، علماي مردم شناسي ،پرستش اشيا را ،

توتم پرستي ناميده اند. اين توتم ها ، معمولا، حيوان يا گياه هستند.كه در ميان

قبايل هنديشمردگان آمريكايي و آفريقا و قبيله ي دراويدي هندوستان و قبايل

استراليا، انواع توتم يافت مي شود.توتم كه رنگ ديني داشته، براي متحد

ساختن افراد قبيله موثر بوده است، همه مي پنداشتند كه بوسيله توتم با

يكديگر ارتباط دارند يا همه از آن بوجود آمده اند. افراد قبيله ايركوئوي، تصور

مي كنند كه زناشويي زنان با خرس، گرگ و آهو بوجود آمده است.توتم رفته

رفته از جنبه ديني خود خارج شده ، عنوان علامت خوشبختي يا نظر قرباني

پيدا كرده( مارال: مانند جغد كه شوم است، نعل اسب در جلوي بعضي از

مغازه ها كوبيده مي شود) ، يا همچون شير و عقاب ، وارد علامت پرچم هاي

دولت ها گشته، يا مانند گوزن علامت جمعيت هاي برادري شده، اين كه در

ابتداي دين مسيح، كبوتر، ماهي و بره حالت رمزي براي اين دين داشته. خوك،

زماني توتم يهوديان بوده. توتم از محرمات محسوب مي شد و كسي حق

خوردن يا دست زدن آن را نداشت (مانند گاو در هند) ، مگر اينكه خود خوردن

آن نوعي از مناسك ديني باشد، اينچنين انسان خداي خود را به عنوان عبادت

مي خورد. مردم گالا، در حبشه در تشريفات ديني خاص ، ماهي مخصوص

را كه مي پرستند، مي خورند و مي گويند : هنگامي كه آن را مي خوريم،

احساس مي كنيم كه روح در ما وارد مي شودو نفوذ مي كند.

***************************************************************************************

پي نوشت:

توتم از نظر دكتر شريعتي

قلم توتم من است، امانت روح القدس من است، وديعه مريم پاك من است،

صليب مقدس من است. در وفاي او، اسير قيصر نمي شوم، زر خريد يهود

نمي شوم، تسليم فريسيان نمي شوم. بگذار بر قامت بلند و راستين قلمم

به صليبم كشند، به چهار ميخم بكوبند، تا او كه استوانه حياتم بوده است،

صليب مرگم شود، شاهد رسالتم گردد، گواه شهادتم باشد، تا خدا ببيند كه

به نامجويي بر قلمم بالا نرفته ام، تا خلق بداند كه به كامجويي بر سفره

گوشت حرام توتمم ننشسته ام، تا زر بداند و زور بداند و تزوير بداند، كه امانت

خدا را فرعونيان نمي توانند از من گرفت، وديعه عشق را قارونيان نمي توانند از

من خريد و يادگار رسالت را بلعميان نمي توانند از من ربود. . .

. . . هر كسي را، هر قبيله اي را توتمي است، توتم من قلم است.

قلم زبان خدا است، قلم امانت آدم است، قلم وديعه عشق است،

هر كسي را توتمي است، و قلم توتم من است.

چای با طعم خدا

 

این سماور جوش است

پس چرا می گفتی

دیگر آن خاموش است؟!

باز لبخند بزن

قوری قلبت را

 زودتر بند بزن

توی آن

مهربانی دم کن

بعد بگذار که آرام آرام

چای تو دم بکشد

شعله اش را کم کن

دستهایت:

سینی نقره نور

اشک هایم:

استکانهای بلور

کاش

استکانهایم را

توی سینی خودت می چیدی

کاشکی اشک مرا می دیدی

خنده هایت قند است

چای هم آماده است

چای با طعم خدا

بوی آن پیچیده

از دلت تا همه جا

پاشو مهمان عزیز

توی فنجان دلم

چایی داغ بریز

 

عرفان نظرآهاری     

 

 

ادامه داستان سياوش از شاهنامه


سياوش با دل تيره اين راز را با سرداران خود در ميان نهاد و از بخت بد

خود ناليد و روزگار گذشته را بياد آورد
:


بديشان چنين گفت گز بخت بد


همي هر زمان برسرم بد رسد



بدان مهرباني دل شهريار

بسان درختي پر از برگ و بار



چو سودابه او را فريبنده گشت


تو گويي كه زهر گزاينده گشت



شبستان او گشت زندان من


بپژمرد از آن بخت خندان من


از پيمان شكستن‌ و به جنگ‌ گراييدن با پيش پدر بازگشتن سرباز زد و

تنها چاره را در گوشه گيري دانست.



شوم گوشه‌ اي جويم اندر جهان


كه نامم زكاوس ماند نهان


دستور داد تا گروگان و خواسته ها همه را نزد افراسياب بفرستند و او

 را از پيش آمد آگاه گردانند‌, هرچه دلاوران پندش دادند و از چشم پوشي

از تخت و تاج بازش داشتند, سودمند نيفتاد و خود را به افراسياب وفادار

نشان داد و نوشت:



از اين آشتي جنگ بهر من است


همه نوش تو درد و زهر من است


ز پيمان تو سر نكردم تهي

و گرچه بمانم زتحت مهي



از او راه خواست تا به شهر امني برود و زماني آسوده و از خوي پدر در

امان باشد.
افراسياب كه حال را چنان ديد پر درد گشت و با پيران به شور

پرداخت و درمان كار خواست. پيران از سياوش و فرهنگ و شايستگي و

خردش سخنن گفت و او را به خوي خوش و درستي پيمان ستود و چنان

ديد كه شاه در كشور خود جايش بدهد و با ناز و آبرو نگهش دارد تا چون

كاوس درگذرد و تاج شاهي به سياوش برسد, هردو كشور از آن او گردد.

افراسياب پسنديد و نامه ‌اي به سياوش فرستاد و در آن از تيرگي دل پدر

با پسر تأسف خورد و به مهر خود دلگرمش ساخت:



تو فرزند من باش و من چون پدر


پدر پيش فرزند بسته كمر



سپاه و زر و گنج و شهر آن تست


به رفتن بهانه نبايدت جست


چون نامه به سياوش رسيد: از سويي شاد گشت و از سويي ديگر دردمند

شد كه دشمن اگرچه بظاهر دوست شود جز دشمني از او نيايد.

سرانجام نامـﮥ گله آميزي به پدر نوشت و با ديدگان پر اشك از جيحون

گذشت. پيران با سپاه و پيل و تخت پيروزه و درفش پرنياني و صد اسب

گرانمايه و شكوه بسيار به پيشبازش آمد و سراپايش را بوسيد. سياوش

از آنهمه ناز و نوازش شاد شد ولي مهر ايران و دوري از سرزمين

خويش همچنان غمگين و آزرده خاطرش مي داشت.


پيران كه او را چنان دردمند ديد به مهر خود و افراسياب دلگرمش ساخت:



مگردان دل از مهر افراسياب


مكن هيچگونه به رفتن شتاب


فداي تو بادا همه هرچه هست

كز ايدر كني تو به شادي نشست


تمدن هاي نواحي مختلف ايران - ادامه تمدن ايلام


تاريخ سياسي ايلام

با قدرت يافتن دو دولت آشور و كلده ، ايلام رو به ضعف نهاد . با اين حال دولت

ايلام براي حفظ موقعيت خود از مداخله در بين النهرين خودداري نمي كرده ،

در نتيجه آشوري ها و كلداني ها چندين بار به ايلام لشكر كشيدند. در سال

640 ق. م. آشور باني پال (پادشاه آشور) به ايلام تاخت و همه جا را ويران

كرد و شهر شوش را با تمام توان خراب نمود . او به منظور نابود ساختن دولت

ايلام كشتار و ويراني فراواني مرتكب شد. آخرين كشمكشهاي ايلام با

دولت هاي آشور و كلده در زماني صورت گرفت كه اقوام آريايي در ايران

مستقر شده بودند. آريايي ها كه حدود قرن پانزدهم قبل از ميلاد وارد ايران

شده بودند، تا قرن هفتم قبل از ميلاد سراسر ايران را در تصرف داشتند. آنان

اقوام مختلف ساكن ايران را شكست داده و مطيع خود ساختنه بودند. از

جمله آريايي ها كه گروهي پارسي نام داشتند. آنان در زمان ضعف دولت ايلام

به انشان وارد شدند و آنجا را تصرف كردند.پارس ها چون در سال 550 ق. م .

دولت هخامنشي را بوجود آوردند سرزمين ايلام را كه بدست دولت بابل

افتاده بود تصرف كردند.


تمدن و فرهنگ ايلام:

از ميان همه اقوامي كه در ايران قبل از ورود آريايي ها زندگي مي كرده اند،

ايلامي ها متمدن تر بودند. داشتن دولت ، دارا بودن قلمرو وسيع و پرداختن به

كشاورزي از نشانه هاي تمدن عالي آنها بوده است. علاوه بر شهر شوش

(پايتخت ايلام) شهر هاي ديگري نيز داشته اند. پادشاهان ايلام براي

رب النوع هاي طرفدار خود معابدي در اين شهر ساخته بودند كه از مهمترين

آنها زيگورات چغازنبيل است،  كه در خوزستان قرار دارد.مهمترين اين

رب النوع ها شوشنياك نام داشت كه به معناي خداي شوش بود.يكي از

مهمترين آثار تمدن ايلامي خط ايلامي است. ايلامي ها كه خط را از ساكنان

بين النهرين اقتباس كرده بودند، در آن زمان در فلات ايران تنها قومي بودند كه

از خط استفاده مي كردند. خط ايلامي ها آنچنان رايج بود كه دولت هخامنشيان

براي امور مختلف از آن استفاده مي كرد و منشيان ايلامي را بكار مي گرفت.

ادامه داستان سياوش از شاهنامه


افراسياب آشفته دل گشت و راي خويش را از جنگ و كين برگرداند و به

آشتي مبدل كرد و مصمم شد كه سرزميني را كه از دست داده است

 به ايرانيان واگذارد و بلا را از خود دور كند. پس گرسيوز با اسبان تازي و

نيام زرين و شمشير هندي و تاج پر گوهر و صد شتر بار گستردني و غلام

كنيز براه افتاد تا به لب جيحون رسيد و فرستاده‌ اي نزد سياوش گسيل

داشت و پس از آن با كشتي از آب گذشت تا به بلخ در آمد. سياوش او را

 با محبت و نوازش پذيرفت و نزد خويش نشاندش
. گرسيوز پس از تقديم

 هديه ‌ها درخواست صلح افراسياب را به گوش رستم و سياوش رساند.

رستم هفته ‌اي مهلت خواست و با سياوش دور از انجمن به شور پرداخت
.

 سرانجام قرار بر اين نهادند كه براي رفع بدگماني از افراسياب گروگاني از

 نزديكان خود بخواهد و سرزمين هايي كه از ايران در دست تورانيان

بوده است به ايشان واگذارد و خود به توران زمين برود. افراسياب هردو

پيشنهاد را پذيرفت. از خويشان نزديك صد نفر گروگان فرستاد و شهرهاي

 ايران را به ايشان واگذاشت. پس از آن رستم با نامه ‌اي از طرف سياوش

به درگاه كاوس شاه رفت
. چون شاه از مضمون نامه اطلاع يافت

خشمگين گشت و از وضع آنها برآشفت و رستم را سرزنشها كرد. رستم

 با هيچ دليل و برهاني نتوانست شاه را خرسند سازد تا آنكه كاوس گناه

اين كار را به گردن او انداخت و به تنبلي نسبتش داد
.


كه اين در سر او تو افكنده‌ اي


چنين بيخ كين از دلش كنده‌ اي


تن آسايي خويش جستي در اين

نه افروزش تاج و تخت و نگين


ترا دل به آن خواسته شاد شد

همه جنگ در پيش تو باد شد



فرمود تا طوس بجاي رستم به جنگ برود. رستم غمگين شد و پر از

خشم از پيش كاوس بيرون رفت و روي به سيستان نهاد. كاوس از طرف

ديگر نامه اي هم به سياوش نوشت و او را سرزنش كرد
.

تو با ماهرويان بياميختي


ببازي و از جنگ بگريختي


و او را به فرستادن گروگانها به دربار ايران و شكستن پيمان برانگيخت و

 او را نزد خود خواند
.

سياوش چون از نامه و خشم پدر بر رستم و گسيل داشتن طوس آگاه

 شد. بسيار خشمگين گشت و انديشيد كه اگر صد مرد گرد و سوار را

كه همه از خويشان افراسياب هستند به دربار ايران بفرستد همه به

فرمان پدر به دار آويخته مي ‌شوند و اگر هم پيمان را بشكند و با شاه

 توران بجنگد, زبان سرزنش به رويش گشاده مي ‌گردد, همه او را از

 عهد شكني ملامت مي كنند و خدا هم اين كار بد را نمي ‌پسندد و اگر

 جز اين كند و سپاه را به طوس بسپرد و نزد پدر باز گردد از او و سودابه

هم جز بدي نخواهد ديد

معبود هاي مختلف ديني


زمين، خود، نيز يكي از خدايان بوده و وبر هر يك از اوضاع اساسي آن،

خدايي حكومت مي كرده است، براي درختان روحي قائل بوده و انداختن

آنرا، با كشتن يكي مي دانسته، هنديشمردگان آمريكا غالبا شكست و

انحطاط خود را نتيجه ي آن مي دانستندكه سفيد پوستان درختان را بريده

و از اين رو ارواح محافظ آنان از بين برده اند. در جزاير مو لوك به درختان

شكوفه دار همان گونه نگاه مي كردند كه به زنان آبستن. در كنا آنها داد

نمي كشيدند، آتش درست نمي كردند، تا مبادا سقط جنين كنند و

ميوه ها نارس ، بريزند.در قاره آسيا ، تا آن اندازه كه مي توان ار آن

اطلاع يافت، عبارت بوده استاز پرستش درخت، رود خانه و كوه .

زمين لرزه هنگامي رخ مي داد كه خدايي ، خسته يا خشمگين شانه ي

خود را بالا مي اندازد

عشتر و كوبله، دمتر و كوس، آفروديته و ونوس و فريبا مجسم شده هاي

نسبتا جديد الاهه ي قديمي زمين به شما مي روند، كه همه ي باور هاي

خود را به زمين داده اند و سبب بيرون آمدن خير و بركت از آن شده اند

همان گون كه روح عميق شاعرانه ي انسان اوليه اسراري الاهي در

نمو گياه مي ديد، باردار شدن جنين زن و ولادت را نيز از تاثير موجودي برتر

از طبيعت مي شناختو انسان وحشي از موجود ذره بيني نطفه مرد و

تخمك زن آگاهي ندارد و تنها چيزي كه مي بيند همان آلات تناسل مرد و

زن است، كه مشتركا در عمل توليد مثل دخالت دارند، به همين جهت به

آن ها نيز رنگ خدايي مي دهد. چون همان گونه كه عمل باروري تخم

گياه در زمين صورت مي گيرد. عمل توليد مثل انسان نيز دراين آلات صورت

مي گيرد. ناچار به تصورات او ، در جوف آن ها ارواحي وجود دارد كه اين

نيروي خلاقي را كه در جوف آن ها نهفته و از شگفت انگيز ترين عجايب

بشمار مي رود هدايت مي كند، قطعا قدرت الاهي ست كه به اين صورت

مجسم در آمده  و بايد مورد پرستش قرار گيرد. تقريبا تمام ملت هاي

قديمي ، هر يك به شكلي، آلات تناسلي را مي پرستيدند . مانندمردم

مصر، هند،بابل،آشور، يونان و روم.


*********************************************************************

پي نوشت :

امروز كه با مترو خونه ميومديم . موقع سوار شدن خانمي هم با پسر بچه
 3 ، 4 ساله ش
سوار شدند . پسر بچه مدام گريه مي كرد و به مامانش
 مي گفت: خسته شدم ، من نميام و يك گوشه كنار در كز كردش

. مامانش با رنگي پريده ، بهش گفت : تا دستمو بالا نياوردم ، صداتو ببر.
من خيلي اعصباني شدم.
پيش خودم فكر مي كردم كه چرا يك مادر با
بچه ش بايد اين رفتارو بكنه. كه ديدم بساطشو باز كرد:
 جوراب ساق بلند
 خانم ها... 
كه فهميدم كاسبه .كوچولو همينطور ناله مي كرد، كه
 خانم ها گفتند :چرا خونه نمي ذاري . مادره گفت: نمي تونم . تازه
سرما هم خورده ، خانم ها هم اعتراض  مي كنند ، والا چاره ندارم .
هر چي تو كيفم گشتم
خوراكي ، شكلاتي پيدا كنم، نشد كه نشد.
در حالي كه پياده مي شديم صداي پسرك رو مي شنيدم كه با ناله
 مي گفت : مامان  بغلم كن. كه مامانش گفت : آخه اونطوري نمي تونم

جنسارو نشون بدم....
اون بايد تو رختخواب باشه براش سوپ گرمي بدن بخوره!!!!!!!!!!!!!!

در قیر شب

دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
 در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
 شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
 دست ها پاها در قیر شب است

 


سهراب سپهری     

ادامه داستان سياوش از شاهنامه



پدر همداستان شد و او را نواخت و دلشاد گشت, رستم را خواند و

 سياوش را به او سپرد. تهمتن با جان و دل پذيرفت. شاه در گنج گشاد

 و شمشير و گرز و سنان و سپر و دليران جنگي و گردان نام آور و همه

چيز و همه كس را در اختيار سياوش گذاشت و خود با ديدگان پرآب تا يك

 روز راه با او همراه شد. سرانجام يكديگر را در آغوش گرفتند و چون

 ابر بهار گريستند و زاري كردند
.


گواهي همي داد دل در شدن


كه ديدار از اين پس نخواهد بدن



بدين ترتيب پدر و پسر از يكديگر جدا شدند و سياوش و تهمتن با سپاه

 روي به جنگ افراسياب نهادند و آنقدر پيش رفتند تا به بلخ رسيدند. از آن

 سو خبر به افراسياب رسيد كه سياوش و تهمتن با سپاهي ‌گران

پيش آمدند. شاه توران گرسيوز را مأمور كار زار كرد و در دروازﮤ بلخ جنگ

در گرفت تا سه روز جنگ كردند و روز چهارم سياوش با لشكر‌گران به

 شهر بلخ در آمد و نامه ‌اي به كاوس فرستاد و از پيروزي و پيشرفت

 سخن گفت:


به بلخ آمدم شاد و پيروز بخت

به فر جهاندار با تاج و تخت


كنون تا به جيحون سپاه من است

جهان زير فر كلاه من است


از سوي ديگر افراسياب از خبر جنگ سياوش و پيروزيش خشمگين گشت

 و نامداران را خواست و دستور كمك داد و شب با سري آشفته به خواب

رفت‌, چون بهره‌اي ازشب گذشت افراسياب خروشي برآورد و از تخت بر

 زمين در غلطيد, همه از فرياد و غوغايش از خواب برخاستند. گرسيور نزد

 برادر آمد, چون او را لرزان ديد از حالش پرسيد. افراسياب پس از آنكه

 اندكي بهوش آمد گفت: خواب هولناكي ديده‌ام كه سخت پريشانم

 ساخت: بياباني پر مار ديدم و زمين و زمان را پر گرد و خاك. سراپردﮤ

من در بيابان برافراشته بود و گردا گردش را سپاهي از پهلوانان

فراگرفته بودند, ناگهان بادي برخاست و درفش مرا نگونسار كرد و

سراپرده و خيمه سرنگون گشت. سپاهي از ايران برمن تاخت. از تخت

 به زيرم كشيدند و با دستهاي بسته پيش كاوس بردند. جواني چون ماه

نزد كاوس بود. برمن حمله كرد و از كمر بدو نيمم كرد, من ناليدم و از

خروش درد از خواب بيدار گشتم.
پس از آن اختر شناسان و مـﺅبدان را

خواست تا خواب را تعبير كنند. ايشان پس از زنهار خواستن او را حمـلـﮥ

سپاه بيگران ايرانيان به سر كردگي شاهزادﮤ دلاورد راهنمايي

 جهانديده ‌اي آگاه ساختند و او را از كشتن شاهزادﮤ جوان بر حذر

 داشتند, زيرا فرجام اين كار را جز ويراني و تباهي نديدند
.
                                      
                               ادامه دارد...


روز کوروش بر همه آریائی ها ی عزیز گرامی باد

باشد که شخص بزرگواری چون کوروش ، سر مشق زندگی قرار گیرد

چون او مقاوم در سختی ها ، مشورت در گرفتاری ها، احترام به همه ادیان،

تمسخر نکردن آنان، کمک و یاری رساندن، گذشت برای خطاکاران، تنبیه

مناسب برای مجرمین.

آیا ما نیز در زندگی خود چنین می کنیم؟ متاسفانه خیر!!!

فقط شعار کوروش ، کوروش را سر می دهیم، حرف های نامناسب و

 بی احترامی به همنوعان خود و در کل دموکراسی را رعایت نمی کنیم.

چون معنی آنرا یا نمی دانیم یا به کل فراموش کرده ایم و یا خود را برتر از

دیگران می دانیم .

                                کوروش وار زندگی کنید

تمدن هاي نواحي مختلف ايران - ایلامی ها و سرزمین آنان


مهمترین تمدنی که در ایران قبل از آریائی ها بوده تمدن ایلامی میباشد.

 این تمدن در دشت خوزستان و کوهستان های اطراف آن بوجود آمده

 است. خوزستان بخاطر وسعت فراوان و داشتن رود پر آب و بزرگی مانند

 کارون از دیگر نقاط فلات ایران مشخص می باشد.خاک مساعد، آب

 فراوان و هوای گرم این منطقه را برای کشاورزی مساعد ساخته و 5000

 سال پیش کشاورزی و شهرنشینی در آنجا رایج بوده است. مهمترین

 مرکز زندگی و تمدن در خوزستان آن زمان شوش بوده و آنان سرزمین

خود را حتمتی می نامیدند. همسایه های ایلام در سمت مغرب

تمدن های بین النهرین یعنی سومرو الد و سپس بابل و آشور بوده اند.

 ایلامی ها در روزگار قدرت خود همسایگان کوه نشین خود را مطیع خود

ساخته بودندو در کوه های زاگرس متصرفاتی بدست آوردند که مهمترین

 آن در کوه های زاگرس، انشان (محل اقامت آریائی ها) نام داشت که در

مغرب استان فارس امروزی قرار داشت.


 
تاریخ سیاسی ایلام- سابقه دولت ایلام به 3000 سال ق. م می رسد.

 از آن زمان تا 550 ق. م. که دولت هخامنشیان سراسر ایران را تصرف

 کرد. قرن ها ایلام درگیر جنگ وجدال بود. اوج قدرت ایلام در قرن  13 

 ق. م. بود. که دولت بابل ضعیف و دولت آشور قدرتی نداشت. در این

زمان دو پادشاه معروف ایلام بنام های شوتروک ناخونته اول و پسرش

کوتیر ناخونته دوم قدرت بسیار داشتند. که برای مدتی بین النهرین را

تصرف کردندو ستون سنگی را که قانون حمورابی بر روی آن نوشته بود

 به غنیمت گرفته به شوش آوردند.

قانون حمورابی


قدیمیترین قانون نامه مدنی که تمدن بشری سراغ دارد قانون حمورابی

است، این پادشاه پس از آنکه توانست از قبایل پراکنده و قدرت ضعیف

بابل حکومت نیرومندی به وجود آورد و امنیت و آسایش نسبی را در بابل

حکمفرما نماید، قانوننامه تاریخی خود را صادر و دستور به تدوین آن داد.

قانون حمورابی که بر روی ستونی از سنگ به ارتفاع 45/2 متر و به شکل

 منظم و زیبایی نوشته شده است،که براثر کاوشهای باستانشناسان در

خرابه های شهر شوش پیدا شد و اکنون در موزه لوور پاریس نگهداری

میشود. بالای ستون سنگی صورت مردی است که روی کرسی نشسته

و مرد دیگری روبروی وی ایستاده او را میپرستد، آنکه روی کرسی

 نشسته رب النوع یا خداوند آفتاب است و آنکه روبروی خداوند آفتاب

 ایستاده ،حمورابی است. متن قانون مشتمل بر 282 ماده و یک

 مقدمه
است. در قسمتی از مقدمه حمورابی به بیان هدف خویش از

 تنظیم قوانین میپردازد و اعلام میکند که مقصودش این است که: «عدالت

 در زمین غالب شود و فساد از میان برود و چنان باشد که نیرومند نتواند

به ناتوان ستم کند و این قانون همچون خورشید بر بالای سر سیاه

سران مردم برآید و زمین را روشن سازد

                                           ادامه دارد...

ادامه داستان سیاوش از شاهنامه

پس بسوي آتش روانه شد و با داور پاك راز گفت و زاري نمود و اسب

 برانگيخت سودابه از سوي ديگر به بام آمد و به آتش نگريست و در دل

آرزو كرد كه بر سياوش بد رسد. مردم همه چشم به كاوس دوخته بودند

 و خشمگين مي‌ گريستند
.

سياوش با اسب خود را به ميان آتش انداخت و چنان در ميان شعله ‌ها

مي ‌تاخت كه گويي اسبش با آتش سازش دارد, اما آتش چنان زبانه

 مي‌ كشيد كه اسب و سياوش را در خود پنهان كرد.


يكي دشت با ديدگان پر زخون


كه تا او كي آيد زآتش برون



پس از لحظه ‌اي سياوش با لبان پرخنده از آتش بيرون آمد, همينكه

 چشم جهانيان به او افتاد ازشادي خروش برآوردند.


چنان آمد اسب و قباي سوار


كه گفتي سمن داشت اندر كنار


كمترين اثري از آتش در لباس و اسب و تن سياوش ديده نمي ‌شد.

همه به يكديگر مژده
مي‌ دادند كه خدا بر بيگناه بخشيد, اما سودابه

از خشم موي مي‌ كند و اشك مي ‌ريخت. همينكه سياوش پيش پدر

رفت و كاوس اثري از دود و آتش و گرد و خاك در او نديد از اسب فرود آمد

 و تنگ به برش گرفت و با او به ايوان شتافت و سه روز به شادي

 نشستند پس از آن در كار سودابه با ايرانيان شور كرد. همه او را

 سزاوار مرگ دانستند. شاه با دلي پردرد و رنگ رخساري زرد فرمان

به دار ِآويختناو را داد. سياوش انديشيد كه روزي شاه از اين كار پشيمان

مي ‌شود و او را مسبب اندوه خود مي داند پس از شهريار خواست تا

 سودابه را به او ببخشد شايد پند بپذيرد و از اين راه برگردد. شاه او را

بخشيد و به شبستان فرستادش.

چون روزگاري گذشت دل شاه بر سودابه گرمتر گشت.


چنان شد دلش باز در مهر اوي

كه ديده نه برداشت از چهر اوي


اما سودابه باز جادويي ساخت تا دل شاه بر سياوش بد شود. كاوس از

گفتار او در گمان افتاد و اين راز را با كسي نگفت تا حادثــﮥ تازه اي پيش

 آمد و آن لشكر كشي افراسياب بود. كاوس از اين خبر بسيار تنگدل

شد وخود را آمادﮤ كارزار كرد, اما مـﺅبدان پندش دادند كه او خود به جنگ

 نرود و اين كار را به پهلواني دلير واگذارد. سياوش:


به دل گفت من سازم اين رزمگاه

به چربي بگويم بخواهم ز شاه


مگر كم رهايي دهد دادگر

ز سودابه و گفتگوي پدر


دو ديگر كزين كار نام آورم

چنين لشكري را به دادم آورم


پس از پدر خواست كه او را به جنگ افراسياب بفرستد

دیروز، امروز، فردا

 

                  دیروز را ندانسته آمدیم و امروز ندانسته عاشقیم و فردا روز را...

 

ای رند مانده بر دو راهی دریا و دایره! خدا را چه دیدی...

 

هی میرسم کنار ستاره و باز مقصدم جای دیگریست؛ باید به گونه ای از کف هفت دریا و

بگذرم!          

 

هی میرسم کنار  دانستگی، اما باز ندانسته عاشقم.         

 

هی میرسم کنار خویش و باز سایه سار صدای تو جای دیگریست.

 

                زور که نیست!

 

کوتاه بیا دل نامسلمان من خراب.

 

پنهان گریز! قید و قاعده را اختیاری از آبروی آیینه نیست.