گویند وقتی بخت النصر پادشاه بابل برای فتح همدان راهی شد به سادگی بر مردم آنجا

چیره گشت شب هنگام به مردم آن‌جا گفت تا فردا صبح به شما فرصت می‌دهم تا بگویید

دلیل این‌که من به سادگی بر شما پیروز شدم چه بود اگر پاسخی در خور داشتید از خون

شما می‌گذرم و گرنه همه را از دم تیغ می‌گذرانم. ریش سفیدان و بزرگان قوم هگمتانه

دور هم جمع شدند بلکه پاسخ این سئوال را پیدا کنند و بلکه راهی برای نجات از دست

بخت‌النصر پیدا کنند هر چه اندیشیدند راهی نیافتند تا اینکه پسری جوان بر جمع وارد شد

و گفت که می‌تواند مشکل را حل کند

و تنها به سه چیز احتیاج دارد :  یک شتر ،‌ یک بز  ،‌ یک خروس .

صبح وقتی بخت‌النصر به دنبال جواب خود آمد و لشکرش را آماده خون ریزی کرد

دید پسری جوان برای صحبت کردن آمده .

بخت‌النصر متکبر به او گفت در قوم شما فردی بزرگتر از تو نبود!؟

پسر شتر را نشان داد گفت اگر دنبال فردی بزرگ هستی برو با آن شتر صحبت کن.

بخت‌النصر به او گفت در قوم شما ریش‌سفیدی پیدا نمی‌شد

که تو را فرستادند برای صحبت کردن!؟

پسر جوان گفت برو با آن بز صحبت کن که ریش‌سفید هست.

بخت‌النصر پریشان شده گفت در قوم شما فردی آشنا به فن بیان و حراف‌تر

یافت نمی‌شد که تو را فرستادند.

پسرجوان گفت برو با آن مرغ صحبت کن که همواره در حال حرف زدن هست.

پسر رو به بخت‌النصر کرد و گفت ولی اگر دنبال پاسخ سئوال خود می‌گردی از من بپرس.

بخت‌النصر از دانش و فراست پسر یکه خورده بود منتظر پاسخ سئوالش شد.

پسر گفت ما چون فقط به فکر جان و مال

خودمان بودیم و اتحاد نداشتیم شکست خوردیم و تو بر ما غلبه کردی…

بخت‌النصر در آن هنگام گفت که مردم این شهر ” همه دانا ”هستند.و او آنجا را ترک کرد…

از آن به بعد آن شهر اسمش شد “همه دانا”‌ یا همان ” همدان ” امروزی.

******************************************

مارال:البته یکی از دوستان عزیزم گفتند که این اتفاق در زمان چنگیز خان مغول

روی داده است