در این راهروهای کاخ مادی کوروش روح رهنمای خود فروشی

را حاضر می دید که در طرف راست او با او همراهی می کند و او

را آهسته اگاه می سازد که از پیش و پس خطر متوجه او است.

گوشت تنش می لرزید و فروشی به او دستوز می داد هر چه

زودتر به طویله برود و همراه امبا به فردوس پارساگرد شتابد.

ولی او پشت سر خواجه نفس گرفته ، رفت و فکر کرد که تنها

تدبیر او می تواند در این کمین گاه دشمنان او را حفظ کند.

خواجه او را از در پشت به موزاری برد.در انتهای آنجا پرچینی

دیده می شد که دری سنگی داشت و بر فراز آن یک حجاری

ازدهاک را در حالی که شیری را با نیزه می زد نشان می داد.

کوروش در ابتدا به معنی این نقش پی نبرد. خواجه به اطراف

خود نگاهی کرد و به در دیوار تیربند رسید. در بسته بود ولی او

میله ای را از سوراخ شبکه ی باریکی برکشید و در را باز کرد و

داخل شدند و گفت: در اینجا کسی سراغ تو نخواهد آمد. بعد به

دیوار خاکستری کاخ پشت باغ، که بر فراز آن یک مهتابی

دیده می شد ،و با سایبانی چادر مانند پوشیده بود. اشاره کرد

و آهسته گفت: "آنجا اتاق های ماندانه است که با اسلحه ی تیز

حراست می شود دستور او این است که هنگامی که ستاره

کاملا بدرخشند به سراغ او بروی. اگر جرات پیوستن به ماندانه

را داشته باشی نجات خواهی یافت." کوروش تا پا به داخل

پرچین نهاد خواجه ی ملکه در را بست و میله را به جای خود

استوار نمود و به هخامنشی و آثار خوشوقتی در چشمان

سیاه او نگاهی انداخت و در موزار ناپدید گشت. کوروش اول

آثار سُم چهار پاران بر خاک دید. سپس در داخل نرده

پرچین ها به بوته و گیاه وحشی بر خورد و خواست در بوته های

عر عر پنهان گردد. یک جفت بز کوهی بدر جستند و فرار کردند

و یک گورخر پرید و پشت سر آنها رفت. کوروش که در کوهستان

به رسم حیوانات معلوف بود فهمید که آنجا شکار گاه است

و ازدهاک قرار داده بود حیوانات بدام افتاده را داخل کاخ خود

شکار کند. کوروش تازه در پناه بوته های عر عر دراز کشیده بود

که شیری تناور پیدا شد که به سوی در نزدیک می شد و از زیر

آن دم می کشید. با اینکه کوروش سلاحی در کمر نداشت با

این حال از نزدیک شدن شیر به در، باکی به خود راه نداد. البته

اگر شیر مورد آزاری واقع می شد به او حمله می کرد ولی

این شاه حیوانات چنانکه مردم شهر او را بدین نام می خوانند

بیشتر متوجه نجات خود بود تا آدمی که مانند او به دام

افتاده بود. بالاخره شیر برگشت و سر به سوی تارمی دراز

کشید و کوروش نیز دراز کشیده ، به انتظار فرو رفتن آفتاب

پشت قله های برف پوش گردید. چون پاسبانان در باغ بیرونی

پدیدار شدند و با نیزه ها بر دوش دو به دو روانه گشتند توقفی

نمودند و به شکار گاه نگاهی انداختند و کوروش صدای

خنده ی آنان را شنید. ناگهان فکری به سر کوروش زد که این

مادها جایگاه او را می دانند و در این صورت ناچار خواجه به

آنان خبر داده و حتما درباریان از این خوشمزه گی خوشحال

خواهند شد. در عین حال اگر او بخواهد از میان پاسگاه ها

که مراقب او بودند ولو در تاریکی بدر رود، بس دشوار

خواهد بود. در عین این خیالات از مرگ ولکا غمگین بود و

می اندیشید که به جای تعقیب خدمتکار خود که در حال

مرگ بود کاش شمشیر خود را در نیام نگه می داشت و به

جنگ قاتلان او نمی پرداخت و عمل بی فکری انجام نمی داد.

ولی اکنون که با آرامش مطالعه می کرد دریافت که خواجه

ظاهرا خیر خواه او بوده که برای او برگشتن به کاخ را محال

ساخته. و در باب اینکه ماندانه چگونه زنی ممکن است باشد

یا اینکه چرا یکباره اظهار لطف به او می کرد تعجبی نمی نمود

زیرا کمترین خبری در خصوص یک بانوی شاهی بابل نداشت

بلکه بیشتر نقشه ی فرار از میان پاسبانان باغ را می کشید و

بهترین راه که به نظرش رسید این بود که آنان را به چیز دیگری

متوجه سازد. چون آخرین لمعه ی غروب ناپدید گشت و

دسته های ستارگان طلوع نمود کوروش منتظر شد تا دو تن

از نگهبانان برای نگاه کردن به در نزدیک شدن آنگاه کوروش هم

به سوی در نزدیک شد و میله ی قفسه در را بر کشید و زود به

کنار رفت. شیر از دریچه به در جست و بنای غرش به پاسبانان

گذاشت و انان رو به فرار نهادند. از سرو صدایی که برخاست

معلوم شد شیر اینور و آنور می دوید تا راهی پیدا کند. کوروش

قدم زنان به سوی دیوار باغ رو کرد و چون تند رفتن در جای

ناشناس خطر داشت، با دست سنگ های درشت و کج و پیچ

نهاده شده را لمس می کرد و می چسبید، و در شکاف ها

جای پا پیدا می کرد و به سوی بالا می رفت. در زیر، مشعل ها

شعله می زدند ، و آنان پی صید شیر افتادند. و بالای سر او

سیمای زنان در نور مهتاب پیدا شد. آنان نقاب نداشتند و از این

حیث کوروش دانست که برده اند. به بالا آمد و چون او را دیدند

فرار کردند. کوروش به سرعت پشت سر آنان رفت که راه را

گم نکند. دخترکان تند به داخل پرده های آویزان رفتند. ناگهان

نور سفید اتاقی که از شعله ی چراغ ها و انعکاس آن به پرده

سفید ابریشمی بوجود آمده بود چشمان او را خیره نمود و آن

نور روی زنی می افتاد که با تنی راست و بی حرکت بالای

تخت مرمر سفید نشسته و پاهای خود را روی مجسمه ی

مرمری دو شیر نهاده بود. در اولین نگاه وی مانند مجسمه ی

یک الهه جلوه می کرد. چشمان او زیر تاق های ابروان ممکن

بود عقیقی باشد ولی زنده بود و کنیزکان دور سر او دور

می زدند. بدون اینکه او را تماس کنند. از بیرون نعره ی

خشمناک شیر به گوش می رسید و کوروش فهمید که زخمی

شده و عنقریب کشته می شود. چشمان بانو درشت شد و

به صدای آهسته گفت: تن خدمتگذار مرا با آهن سوراخ

می کنند که زیانی به آدمی نرساند. سپس با دیده

خشمناک رو به کوروش نهاد

                                ادامه دارد . . .

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA