گفتگوی تمدن ها
باري از زمان بر دوشمان
خستگي راه
کينه از بديها
بدبينگي در نگاه ها
دور از هر گونه خوبيها
بي معني در خنده ها
نشاط را دار آويختن
زندگي را سنگسار کردن
تاريخ را خفه کردن
نزاييدن آينده
در حال ساکن ماندن
تو بگو آيا مي توانيم با هم به گفتگو بنشينيم؟!
تو خسته هستي! حوصله داري حرفهامو بشنوي؟
من دلم پر از کينه است! ميتونم بهت اطمينان کنم؟
حرفات راسته؟ صادقانه !!!
آيا تو مي دوني خوبي يعني چي؟ تا حالا خوبي رو اصلا ديدي؟
منکه هميشه با ديدن زمان خنده هام خشک شده
گل خنده هام، وقتي غنچه بودند خشکيدن
من وقتي، تو نشاط را دار مي زدي ديدم
توي چشمام خون جمع شده بود
من رفتم زندگي را سنگسار کردم
مي بيني، منم شدم مثل همه
گل خنده هامو زير پا له کردم، خشکوندم
ديگه ديدن تو برام مفهومي نداره
من ازت مي ترسم، ولي رو نمي کنم
حتما تو هم مي ترسي، مگه نه؟
من ديگه حرفي ندارم که بزنم
اصلا از کي، از چي، از کجا حرف بزنيم؟
تو مي دوني؟ اين زمان بار سنگيني رو روي دوشم گذاشته
اي کاش مي تونستم خستگي در کنم
يا اي کاش، تو هم بهم کمک مي کردي
اي کاش مي تونستم بهت اعتماد کنم
اي کاش بعد از مدت ها تنهايي
مي تونستيم همديگر رو ببينيم
از تنهايي هامون، غصه هامون، شادي هامون
از خوبي ها و بدي هامون با هم حرف بزنيم
بدون آنکه همديگرو خفه کنيم
بار سنگينمونو سبک کنيم
اي کاش هموني که هستيم همديگرو مي ديديم
خودمونو افسانه نکنيم
اي کاش خارو خار مي ديديم
گل رو گل مي ديديم
مواظب بوديم خار توي تنمون نره
و گل رو لگد نزنيم
هر دوشون زندگي هستن
اي کاش موقع طوفان
چشمامونو باز بکنيم
دستامونو بهم بديم
و از وسط طوفان عبور کنيم
لذت سختي اونو بچشيم
بدون اينکه داغون بشيم
مي ياي؟!!!
بار هامونو تقسيم کنيم...
کينه رو دور بريزيم...
نشاط رو دار نزنيم...
زندگي رو سنگسار نکنيم...