ادامه ی زندگی کوروش-قسمت بیست و دوم
کوروش از برج می گذرد
چون ماندانه کوروش را به تاریکی فرستاد، وی حیرت زده با تنی برافراشته و روحیه ای
آشفته روانه شد. کنیزکی دست او را گرفت و پله های باریک به چراغ ضعیفی رساند. در
جوار آن خواجه ی خوابزده ای می ایستاد، از پشت سر او مرد تنومندی به پیش آمد و از
زیر ابروان پر مویی به کوروش نگاهی انداخت. قبایی کوتاه، خشن چرمی بر تن و گلوبند
سنگین طلایی به سینه داشت، و صورت پهن پریده ی او از خستگی افسرده دیده
می شد. وی به خواجه ای اشاره ای کرد و او به شتاب به باغ رفت و چراغ را برداشت و پس
از آن سرکرده، کلاه خودی بر سر خود نهاد و جبه ی زربافتی به دوش های خود کشید و
شالگردن کوروش را به روی چانه اش برآورد. این سرکرده ی متشخص که ناچار همان
هاروپیگ بود کوروش را پشت سردر سایه ی خودش داشت تا اینکه وارد حیاط شدند که
در آنجا استرهای سپید بسته و به دکل عرابه خواب آلوده می ایستادند.راننده ی ارابه از
خواب پرید و لگام ها را برکشید. کوروش از ستاره های آسمان در سمت راس دریافت که
ساعتی به فجر مانده.هوای سرد مغز او را روشن کرد و متوقف شد وی در
کوه پیمایی های خود استر از این چرخ های بی ریخت به کار نمی برد. سرانجام گفت:
این چرخ مرا کجا برمی دارد؟ گویی دماغ سر کرده به سوی ریش مجعدش آویزان می شد
و این کلمات را خشم آلوده با آب دهان بیرون پراند: آن جا می روی گه او را می خواهد!
انگشت ابهام خمیده ی او دسته ی طلایی خنجر را که دست کوروش بود تماس کرد،
کوروش آن را تند بدر کشید و به کمر نهاد و به صدایی که گویی شمشیر بر سپر زدند
گفت:سرکار هاروپیگ من راهی می روم که خودم برگزینم،مگر اینکه افراد مسلح بیشتری
بخواهی مرا اسیر کنند.از روزی که من و پدرم به خاک شما قدم نهاده ایم با ما رفتار سگ
شکاری به عمل آمده که به حکم پادشاه غذا بدهند.آیا من اسیر هستم؟ هاروپیگ اولین
بار به دقت به روی کوروش نگریست و گفت: کوروش شاهزاده انشان، تو می توانی به
آنجا بروی که پدرت در نگرانی ریش خود را می جود، او تو را به موطن برمی دارد.
ممکن هم هست تا ازدهاک از خواب برخیزد نزد او بروی و از او و از اینکه در تالار
پذیرایی او خونریزی کردی و به حرمسرای او رفتی پوزش طلبی. هر یک از این دو
راهی را که بر گزینی مختاری : البته از ازدهاک حین تعظیم دست به شانه های تو
می زند و تو را که وارث اسب های انشانی هستی می بخشد.ولی بعد می کشود روح
تو را در نهاد بیمار کند. زیرا تو گناهی را مرتکب شدی که از قتل و خیانت
بزرگ تر است. و احمقانه به حیثیت و عظمت دربار بزرگ همدان لطمه ای وارد
آوردی .کوروش که تاثر خود را پنهان می داشت بی اختیار شد و داد زد :
عظمت دربار همدان، حرفی توخالی دهن دیوانگان است ، طبل بلند بانگ و بی معنی
است. ایا ممکن است عظمت ترس را بپوشاند، چنانکه جبه ی تو کثافت بدنت را
می پوشاند؟ آیا اگر این اشخاص ترس نداشته باشد باز هم در داخل دیواهای سنگی
پنهان می گردند؟ این نگهبانان دروازه های شما مردم بیگانه هستند که به زور نقود
سیمین اجیر کرده شده اند. ازدهاک روان مرا نمی تواند بیمار سازد زیرا روان
من از کثرت تنفر، خود بیمار شده است. هاروپیگ آنی به فکر فرو رفت در صورتی
که خطوط چشم های نیم بسته ی او چین خورده دیده می شد.پس بایک نوع انزجار
چنین گفت: بیان شما صادقانه است.کوروش گفت:حالا که این طور است یک هزار تن
از سواران پارس به من بده، سپاه نیزه داران شما را پامال کنم و دربار حکومت شما
را درون دیوارهایش محصور سازم. هاروپیگ خنده ای زد و گفت: من شما را
نزد یک هزار کمان دار پارسی می برم. کوروش با حیرت منتظر شد هاروپیگ این
حرف خود را توضیح کند. معلوم شد ملکه ی ماندانه حکم کرده کوروش نه از پدرش
یاری جوید و نه به مرحمت مادها پناه برد.کوروش هم هیچیک از آن دو راه را
نمی خواست برود و راه سومی را که خودش بجوید می خواست ولی آن راه کدام بود؟
هاروپیگ به او گفت:به نظر من شما میان هم میهنان خود مامون ترید که شما را با امتنان
به طوری که شایسته هستید استقبال خواهند نمود و هر دشمنی را که بخواهد به
شما نزدیک شود دفع خواهند کرد. پس تا این اندازه کار روبراه است ولی چیزی که هست
شما نمی توانید مانند شوشان در ارودو برابر دروازه ی همدان بمانید و این هنگ
بخصوص به میدان عزیمت می کند و حالا در تهیه ی عزیمت است.کوروش پرسید به کجا
می روی؟ هاروپیگ اشاره ای به سوی شمال نمود و گفت: آن سوی کوه های برفی،به
آن طرف آبادی های ما وجوار دریای نمک قبایلی وحشی سکنا دارند. ممکن است با
حمله به آنان شهرتی پیدا کنی، زیرا کسی نخواهد پرسید در آن جهات چه گذشته و در
ضمن به اعتبار ازدهاک از لحاظ توسعه ی قلمرو او افزوده و در ردیف فتوحات او محسوب
خواهد شد.در ضمن با گذشتن یک سال رفتار تو در مهمانی پادشاه و شکارگاه و
حرمسرا فراموش خواهد گردید. یا لااقل مانند فراموش شده خواهد بود. آیاموافقید؟
کوروش متوجه صدای زینهار فروشی خود از سمت راستش شد. در پیشنهاد هاروپیگ
هم مضمون مانوسی محسوس می شد. خود ملکه از بازگشت فیرزمندانه ی او سخن
گفته بود. آیا هاروپیگ با مشارالیها در این باب صحبتی کرده بود؟ در این صورت ناچار
آن صحبت شب پیش به عمل آمده هاروپیک گفت: اگر در نیت من شک داری من خودم
تو را به اردوی پارسیان بر می دارم و پسرم در گردنه ای کوه به شما ملحق خواهد شد.
کوروش ملتفت نشد هاروپیگ چرا این حرف را زد.
ادامه دارد . . .