ادامه زندگی کوروش-قسمت هجدهم
سرود غارت نینوا
همدان شهر پادشاهی که به ملوک دیگر حکومت می کرد،در
شمالی های سردسیر دور دست واقع بود.قلاع آنجه که از سنگ های
جدید خاکستری رنگ ساخته شده بود ، بر فراز کاج های تیره رنگی
دیده می شد که در پایین قله های برفی رشد کرده بود. نام شهر معنی
مجمع عام می داد زیرا ماد ها می گفتند که نخستین نیای نامی آنان
کلیه قبایل مادی را اولین بار در آن جا پای کوه مقدس الوند گرد آورد.
همچنین همدان در نقطه ملتقای کاروان شرقی و غربی و خط سیر میان
دریای گرگان و دروازۀ راه به دشت نینوا واقع می شد. خود مادها ایرانی
یعنی همنژاد پارسیان بودند و هنوز قبایلی نداشتند. مادها و پارس ها هر
دو به یک زبان تکلم می نمودند.ولی در باب امور مختلف نظم آنان یکسان
نبود زیرا ماها سه نسل پیش از پارسی ها سرزمین هایی را فتح کردند.
در صورتی که پارسیان در آن زمان راسا جایی را نگرفتند ولو شوشان نیمه
ویران باشد. مادها از زمان هوخشتره(1)فیروزمند گشتند . این پادشاه
جنگاور نخستین سپاه منظم را روی نظام آشوری ها به وجود آورد. مگر
اینکه سوار نظام پارسی را هم به آن افزود .بنابراین مادها هوخشتره را
بانی امپراطوری خود می دانستند با اینکه هنوز فکر صحیحی راجع به
امپراطوری نداشتند.فتح آشور آسان ولی اقتباس طرز کشورداری آشور
دشوار بود.ازدهاک نیزه انداز فرزند رشید هوخشتره دستور داد لوحۀ
سیمی بسازند و بر آن کارهای سه تن ازنیاکان نامی او را نقره کرده بودند
این لوحه را در تالار مهمانی به مهمانان نشان می دادند.ازدهاک تاریخ
خاندان خود را حفظ بود و نقل می کرد ولی به خاطرش نمی رسید که
پدرش هوخشتره تمام عمر خود را بر کمر اسب گذراند. در صورتی که او
اوقات خود را سر سفره های مهمانی و در حرمسرای زنان صرف می کرد
که در آنجا شاهزادگانی از دربارهای مختلف میزیستند که از آن جمله
ماندانه دختر بخت النصر معروف بود.با این شرایط عقیدۀ ازدهاک این بود
که شکوه شاهی او با آن بخت النصر برابر است و صلح بین دو کشور
مستند به احترام متقابل و موازنۀ قوا است. مادها یک نیروی جنگی
شکست ناپذیر و از آن سوی کلدانی ها مستحکمات رخنه نابردارداشتند.
واقع امر این است که ازدهاک تازه به مقام اصالت رسیده بود و در برابر
آشور یک غبطۀ باطنی داشت. این است که از تملق خوشش می آمد تا
جبران غبطه کند. در اینحال بخت النصر دیوانه وار به ساختمان سنگرهای
معابر و سد ها اشتغال ورزید. بازرگانان جهانگرد عبری که گاو آهن های
تخم افشان را به گوبارو فروخته بود در برابر پاهای پای افزارپوش ازدهاک
زانو زد و پارچۀ ارغوان شاهی خود را به سهولت در کاخ همدان نقد کرد.
اشراف ماد هرگز چانه نمی زدند زیرا بازرگانی بلد نبودند ولی اگر
خشمگین می شدند ممکن بود کالای بازرگانی را توقیف و خودش را
طعمۀ سگان قرار دهدن. عبری در وصف وضع راه ها بنابر مصلحت شهر
نازیبا و خشن هخامنشی را مانند باغ بهشت تعریف نمود و چون در
زبان ها دست داشت باغ ایرانی را که آب در آن زیر سایۀ درختان جاری
می شد با کلمۀ ایرانی فردوس (که او را پارادایز تلفظ می کرد) نامید.
بالطبع پیش آمد نمود بازرگانان عبری که شرح مسافرت خود را به بابل
می دادند ، نقل کردند که یهوه باغی به سوی مشرق آفریده است که
فردوس آدم است. و این موضوع جزو اقوال انبیای آنان گشت. ولی آن
عمل البته بعد ار تحولات بزرگ یعنی بعد از مرگ زمین تحقق پیدا نمود.
به حساب تقویم بعدی عیسویان کمبوجیه و کوروش به سال 563 میلادی
به سوی همدان رهسپار شدند. این تاریخ یک سال پیش از مرگ
بخت النصر و دو سال پیش از آزاد شدن جهویه کیم(2) شاه عبری ها بود.
گرچه این آزادی اسارت یهود را پایان نداد . درۀ پارساگرد به طور
بی سابقه ای دلکش بود و چون کمبوجیه و کوروش به گردنه که دروازۀ
شمال محسوب می شد، رسیدند کوروش اسب خود را برگرداند و
نگاهی به چمنزار بهاری منقش با گل های لاله افکند و گفت: عزیمت از
این دره مانند رنج زخمی دردناک است. کمبوجیه چون این را شنید گفت:
پسرم اگر اینطور حس می کنی ، پس چرا آنجا را ترک می گویی. این روح
نگهبان تو است که حرف می زند. وانگهی قانون هم تو را منع می کند که
همراه من از مرز بیرون شوی، حالا یادم آمد که دیشب به خواب دیدم دم
زهر آگین اژدهایی، تو را تماس کرد و به تو در این مسافرت صدمه زد. بدین
گونه کمبوجیه هر وقت در امور تطیر می نمود از خواب های خود نقل
می کرد. کوروش خیلی مایل بود برگردد ولی تسلیم تطیر نمی گشت.
پس خنده ای زد و گفت: منهم به خواب دیدم آنگاه که اسب خود را به
سوی همدان لگام کردم ، جمعی پیش من کرنش نمودند. کمبوجیه گفت:
تا تو چنین روزی را ببینی از تنت آتش زبانه خواهد کشید. بهتر است به
صدای روح نگهبان خودت گوش دهی. بالاخره یکی از سه دیو که تو را در
سایۀ خود گرفته زندگی را پایان خواهد بخشید. کوروش با تذکر درۀ خود
یکباره گفت: کدام سه؟ کمبوجیه برای توقیف اندیشۀ او شانه اش را
فشار داد و گفت: آن سه ، خشم است ، زن ناشناس و تهور کورانه !
کوروش پاسخی نگفت و پدرش عاقلانه چنین گفت: آخرین این سه
بدترین آنهاست. یک جنگاور خردمند پیش از جنگ اول ابزار خود و دشمن
را می سنجد و آدم دیوانه فورا دم مرگ می رود. در اینموقع کوروش اسب
خود را به پیش حرکت داد و واقعا شر در طالع او در کار بود. در مراتع
اسب های نیسیا توقفی کردند، دو اسب نر سفید و بیست راس مادیان
به عنوان ارمغان با ازدهاک با خود برداشتند ولی مامورین تشخیص مالیات
مادی که با مستوفیان در انتظار آنها بودند آن اسب های برگزیده را گرفتند،
بخصوص که در این موقع ، موقع بچه گذاری گذشته بود. کوروش مشاهده
کرد که آن چند اسب که با خود آوردند فقط جزیی از تعدادی بود که مادها
از پارسیان می خواستند.ولی مشاهدۀ ناگوار دیگری در کاخ همدان برای
او پیش آمد که هم او و هم پدرش در آنجا میان ازدحام انان که فشار
می آوردند که شاه را ببینند گم شده بود و برای او رنج آور بود که ببیند
که پدرش با اضطراب و شتاب تاج پردار مخصوص مراسم را بر سر و شنل
سفید پاکیزۀ خود را زیر ریش پریشان خود چنگول می زد. کوروش اقدامی
به تغییر موزه های نوک دار و کلاه منگوله دار خود نکرد. حتی ملازم
سگایی خود و ولکا بازوان خود را با بازوبند های زرین تزیین کرده بود تا
غنایمی را که پیش از حرکت به دربار ازدهاک بدست آورده بود ، عرضه
بدارد. موقع ورود آنان نگهبانان با کلاه خود برنجی و اسلحۀ درخشان از
فلس های ماهی نیزه های متصالب خود را عقب نکشیدند تا اینکه حاجب
دربار با عصایی شیر سر با شتاب برای خیر مقدم هخامنشیان دویدند ، با
اینهمه نیزه ها را عقب نکشیدند ، تا اینکه ولکا را واداشتند کمان و ترکش
خود را بردارد و او با اکراه عمل نمودتا بتواند پشت سر کروروش به مهمانی
برود. تالار بزرگ مانند جایگاه شگان شکاری در موقع غذا دادن پر از سر و
صدا بود. مهمان ها ایستاده یا روی نیمکت ها افتاده، در حال خوردن
گوشت یا مکیدن شیرینی به همدیگر به زبان های عجیب و غریب داد
می زدند. دود غذا و بخور در برابر قباهای ارغوانی که زیر زینت های
سیمین و جواهر می درخشیدند، پرده ای بوجود آورده بود.
***********************************************
پی نوشت:
Uvaakhshatra (1 به معنی دوست خوب (خوبشهر) می آید.
و نام پادشاه ماد
(2 Jahoiakim (بخت النصر 562 -605 ق.م.)
ادامه دارد . . .