آرامش ابدی

 

  

 

 

   روزی مردي نزد شيوانا* آمد

 

    و از او خواست تا راه رسيدن به آرامش ابدي را به او بياموزد.

 

    شيوانا تبسمي کرد و گفت:

 

    آرامش کامل و دايمي وجود ندارد.

 

    هر يک از ما شبيه قطرات آبي هستيم که

 

    در يک رودخانه بي نهايت و ابدي در حرکتيم.

 

   مرد به شدت عصباني شد و فرياد زد:

 

   اين يعني که ما انسان ها مجبوريم

 

    تا ابد در ناآرامي و بي قراري زندگي کنيم

 

   و هرگز روي آرامش را نبينيم!؟

 

    شيوانا لبخندي زد و پاسخ داد:

 

   مادامي که خود را قطره اي مستقل

 

    و بي ارتباط با ديگر قطرات رودخانه هستي بداني آري!

 

    هرگز روي آرامش را نخواهي ديد.

 

   اما وقتي خود را با رودخانه يکي بداني

 

   ديگر آرام ماندن براي تو اهميتي نخواهد داشت.

 

   تو کل رودخانه را  و تمام  عظمت آن را

 

    وقتي به صورت ابر در آسمان است

 

    و به شکل باران به اعماق زمين فرو مي رود

 

    و سپس به صورت چشمه از کوه ها جريان مي يابد

 

    و در نهايت به دريا مي ريزد

 

     تا زير اشعه خورشيد به بخار و ابر تبديل شود  يک جا حس مي کني.

 

   وقتي تو کل رودخانه را به اين شکل

 

    واحد و يک پارچه و يک جا ببيني

 

   آن گاه احساس مي کني

 

    آرامش مورد نظرت ناگهان در تمام وجود تو حاکم مي شود

 

    و تو ابديت يک آرامش پويا

 

    اما ماندگار را با تمام اجزاي وجودت حس مي کني.

 

   تنها در اين صورت است که

 

    آرامش ابدي را درک خواهي کرد.

 

    مرد از شيوانا پرسيد:

 

    چگونه مي توانم کل اين ارتباط يک پارچه و عظيم را به يکباره درک کنم!

 

   شيوانا تبسمي کرد و گفت:

 

   از طريق جست و جوي دايمي معرفت!

 

   اين همان روشي است که من عمري در تلاش آن هستم.

 

 

 

*در تاریخ مشرق زمین شیوانا را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانند.

 

 

 

دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق را

 

 

 

پرواز را یاد بگیر، زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی

وقتي راه رفتن آموختي، دويدن بياموز

 

و دويدن که آموختي، پرواز را.

 

راه رفتن بياموز،

 

زيرا راه هايي که مي روي جزيي از تو مي شود

 

و

 

سرزمين هايي که مي پيمايي بر مساحت تو اضافه مي شود

 

دويدن بياموز،

 

چون هرچيز را که بخواهي دور است و هر قدر که زود باشي

 

دير.

 

و

 

پرواز را ياد بگير

 

نه براي اينکه از زمين جدا باشي

 

براي آنکه به اندازه فاصله زمين تا آسمان گسترده شوي

 

من راه رفتن را از يک سنگ آموختم

 

دويدن را از يک کرم خاکي

 

و پرواز را از يک درخت.

 

باد ها از رفتن به من چيزي نگفتند

 

زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند

 

پلنگان، دویدن را یادم ندادند

 

زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند

 

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند

 

زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که

 

آن را به فراموشی سپرده بودند!

 

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت

 

و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید

 

و درختی که پاهایش در گِل بود، از پرواز بسیار می دانست

 

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و

 

 از اشتیاق به معرفت

 

وقتی رفتن آموختی، دویدن بیاموز

 

و دویدن که آموختی ، پرواز را.

 

راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام

 

برداری.

 

دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی

 

و

 

پرواز را یاد بگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.
 

شرط بندی

 

  

   در جنگ جهانى دوم وقتى که قواى متحدین (آلمان و ایتالیا و ژاپن )

   فرانسه را که جزء قواى متفقین (انگلیس و فرانسه و آمریکا و شوروى )

   بود، شکست دادند.

   و در جولاى سال ۱۹۴۰ میلادى

   انگلستان در میدان نبرد جهانى با دشمن پیروزمند،

   تنها ماند،

   در پاریس کنفرانس سرى بین سه نفر از سران جنگ جهانى

   (یعنى بین چرچیل رهبر انگلستان،

   و هیتلر رهبر آلمان، و موسولینى رهبر ایتالیا)

   در قصر (( فونتن بلو )) به وجود آمد،

   در این کنفرانس، هیتلر به چرچیل گفت:

   حال که سرنوشت جنگ، معلوم است

   و بزرگترین نیروى اروپا و متفق انگلیس

   یعنى فرانسه شکست خورده است،

   براى جلوگیرى از کشتار بیشتر بهتر است،

   انگلستان قرداد شکست و تسلیم را امضاء کند،

    تا جنگ متوقف شود و صلح به جهان باز گردد.

   چرچیل در پاسخ گفت:

   بسیار متاسفم که من نمى توانم چنین قراردادى را امضاء کنم،

   زیرا هنوز انگلستان شکست نخورده است

   و شما را پیروز نمى شناسم،

   هیتلر و موسولینى از این گفتار ناراحت شده

   و با او به تندى برخورد کردند.

   چرچیل با خونسردى گفت:

   عصبانى نشوید، انگلیس به شرط بندى خیلى اعتقاد دارد،

   آیا حاضرید براى حل قضیه با هم شرط ببندیم،

   در این شرط هر که برنده شد باید بپذیرد.

   سران فاشیست و نازیست (هیتلر و موسولینى)

   با خوشروئى این پیشنهاد را قبول کردند،

   در آن لحظه هر سه نفر در جلو استخر بزرگ کاخ نشسته بودند،

   چرچیل گفت:

   آن ماهى بزرگ را در استخر مى بینید،

   هر کس آن ماهى را تصاحب کند، برنده جنگ است،

   هیتلر فورا (پارابلوم) خود را از کمر کشید

   و به این سو و آن سوى استخر پرید

   و شروع به تیراندازیهاى پیاپى به ماهى کرد

   ولى، سرانجام بى نتیجه و خسته و درمانده بر صندلى خود نشست،

   و به موسولینى گفت:

      حالا نوبت تو است.

   موسولینى لخت شده به استخر پرید و ساعتى تلاش کرد

   او نیز بى نتیجه، خسته و وامانده بیرون آمد و بر صندلى خود نشست.

   وقتى که نوبت به چرچیل رسید،

   صندلى راحت خود را کنار استخر گذاشت و لیوانى بدست گرفت،

   در حالى که با تبسم سیگار برگ خود را دود مى کرد

   شروع به خالى کردن آب استخر با لیوان نمود،

   رهبران آلمان و ایتالیا با تعجب گفتند:

   چه مى کنى؟

   او در جواب گفت:

   من عجله براى شکست دشمن ندارم

   با حوصله این روش مطمئن خود را ادامه مى دهم،

   سرانجام پس از تمام شدن آب استخر،

   بى آنکه صدمه اى به ماهى بخورد،

   صید از من خواهد بود!!!                          

                      با تشکر از دوست خوبم سارا              

 

                                                                               

 

طناب

 

داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوهها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.

او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي مي‌رفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد.

به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند. حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند.

كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد.

سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است. 

 

 

حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چاره‌اي نداشت جز اينكه فرياد بزند:

 خدايا كمكم كن

 

ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟

- نجاتم بده.

- واقعاٌ فكر مي‌كني مي‌توانم نجاتت دهم.

- البته تو تنها كسي هستي كه مي‌تواني مرا نجات دهي.

- پس آن طناب دور كمرت را ببر.

براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.

 

روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت... 

 

 

و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود ‌چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟

هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده مي‌شود شك نكنيد!

هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.

هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نمي‌كند و به ياد داشته باشيد خدا همواره مراقب شماست.

 

 

 

نکته های کوچک زندگی(۱)

۱. هر روز به سه نفر سلام کن.

۲. با صمیمیت دست بده.

۳. نواختن یک ساز را یاد بگیر.

۴. کمتر از درآمدت خرج کن.

۵. در مبارزه ضربه اول را بزن محکم هم بزن.

۶. قرض هایت را زودتر پس بده.

۷. دوستان تازه پیدا کن اما دوستان قدیمی را عزیز بدار.

۸. راز نکهدار باش.

۹. شادی ها را به فردا نینداز.

۱۰. هرگز تسلیم نشو، هرروز معجزه ای جدید اتفاق می افتد.

۱۱. طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند به یاد تو بیفتند.

۱۲. خواستار تعالی باش و بهایش را بپرداز.

۱۳. همواره دستی را که به سویت دراز شده بپذیر.

۱۴. شجاع باش، حتی اگر قلبا شجاع نیستی به آن تظاهر کن؛ هیچ کس تفاوتش را نخواهد فهمید.

۱۵. از گفتن کلمات کنایه آمیز اجتناب کن.

جکسون براون

 

با ما همراه باشید...