سپس با دیده خشمناک رو به کوروش نهاد و گفت: برو خودت

را پاکیزه کن. فورا دو تن از کنیزکان برخاستند و بازوان کوروش

را گرفتند و او را با ملایمت به اتاقی بردند که در آنجا حوض

کاشی وجود داشت و جوار آن پوشاک های کتانی آویزان بود.

این آب جاری نبود و جامی زرین برای آب مهیا نموده بودند.

دختران به سرعت بالا پوش او را در آوردند و پس از چرک و

خون دستو پای او تنش را باعطریات نظیر گرد کاج و کندر

مالیدند. سپس تیغ های بوته های کاج را از سرش شانه

کردند. حرکات آنان نرم بود و دست های لطیف آنان تن او

را نوازش می داد. به روی او با مهربانی تبسم می کردند

و خستگی او رفع می شد. معلوم می شد ماندانه کنیزان

خود را خوب تربیت کرده است. گرچه این بانوی تخت نشین

شیر کشته شده را خدمتگذار خود نامید و شیر در واقع

حیوان الهه ی بزرگ، یعنی ایشتار محسوب می شد

ولی صدای او صدای ملکه ماندانه بود. موقعی که کوروش به

تالار سفید برگشت روی فرش های بی صدا پا نهاد. در آن

صحن چراغ ها خاموش گشت و حلقه های بِخور معطر از

پیش پرده با تابش نور ضعیفی پیدا می شد که به شانه ی

کوروش می رسید. ماندانه همانطور با نقاب بود. و آن نقاب

عبارت از روسری ریش داری بود که سر و دهانش را می پوشانید

و از روی شانه ها به روی تنش آویزان می گشت. نیز شلوار

ریشه داری تا زانوی او را پوشانده بود. کوروش به زیبایی آن زن

پی برد ولی از سن و سال و نیز منظور او بی خبر بود.

ماندانه رل خود را خوب بازی می کرد. سکوت کوروش او را

متعجب ساخت و گفت: پسر من، کوروش، نمی دانم چرا در

تالار به حمایت تو برخاستم غیر از این که دیدم در نتیجه ی تهور

احمقانه ی هود بی دفاع هستی. من پسر دیگری ندارم.اکنون

آیتی بین ما پیدا شده و آن کشته شدن شیر است. موقع آمدن

تو و این ایت از مادر تو الهه ی بزرگ است! ماندانه این را گفت

و خاموش شده و البته اطوار الهه به خودش نیست و چنین

ادامه داد: کاش در معنی این آیت یقین داشتم، ناچار خدای

آسمان ناظر مناسبات ما است و به هر دوتای ما قدرتی نازل

شده.کوروش در حیرت بود که چرا ماندانه سخنی درباره ی

خصومت شوهرش ازدهاک نگفت. البته چون عروسی او،

عروسی سیاسی بود که از دربار بابل می آمد ممکن است

ذهن او پی مسائل دیگر می رفت. دیدن چشمان مشارالیها

در آن نیمه تاریکی دشوار بود و دود بخور جلوی گلوی کوروش را

می گرفت. ماندانه شبیه زن عابدی دیده می شد که حین

قربانی کردن در حال تفال باشد. کوروش متذکر شد که او را

سپاسگزاری ننموده پس چنین گفت: من از تولد مادری

نداشته ام ، من در مقابل حسن نیت ملکه ی با شکوه مادها

احترام قلبی دارم. به نظر کوروش مشارالیها خنده ی مختصری

زد ولی در واقع اظهارات تاثیر خشونت آمیز نموده بود. ماندانه سر

خود را تکان داد و روسری از صورت سفید او افتاد و چنین گفت:

جوان هخامنش تا کنون هیچ جرات بیرون رفتن از کوه ها و

میدان گاه های اسب های جنگی خود را کرده بودی؟ اگر تنها

شوشان باشد که جای حقیری است من تصور می کنم تو

به شهر های بزرگ مسافرت خواهی کرد و جز این راجع به

طالع تو اطلاعی ندارم مگر اینکه از علائم می دانم آن مسافرت

عادی نخواهد بود با اینهمه از اینکه تو را به پسری خود

داشته باشم محفوظم. سپس خم شد و دستش مچ کوروش

را تماس کرد و گفت: تو بر ضد شر تنها این طلسم پرها را به

بازو  کرده ای بهتر است آن را آزمایش کنم. به عقیده ی من یک

بازیچه ی کودکانه است. کدام قدرت از آسمان با پر آمده و

کدام قدرت می تواند شری را که در زمین ریشه انداخته چیره

شود؟ حقیقت اینکه بازوبند کوروش بیش از نشان خانوادگی نبود.

و ناهید الهه ی حامی دره ی خودش تنها در آب های سرد رودها

ظهور می کرد موهای مجعد ماندانه به صورتش افتاد که خیلی

مشکی بود. کوروش با تزلزلی گفت: خانم من بدی زیاد دیده ام

خشکی و بیابان خالی از سکنه، آفات و قحطی.

ماندانه با اینکه به او نزدیک شد فکرش به دور متوجه بود و گفت:

پسرم کوروش همه اش همین است، تنها یک بانو است که

الهه ی بزرگ است و او را زنان بیشتر می شناسند تا مردان.

زیرا تنها مردان خواجه می توانند در عبادت گاه او خدمت کنند.

تو مشکل از آنان باشی. اغلب او خون مردان دیگر را به عنوان

قربانی بر می دارد و نطفه ی آنان را به منظورتولید

دیگران می گیرد.