ادامه زندگی کوروش _ سرود غارت نینوا-قسمت نوزدهم
ازدهاک از فراز تخت بلند مرمر سفید خود بر این مجمع پر غوغا ریاست
می کرد و صورت رنگ پریده ی او میان تاج آبی زرین و ریش مجعد نوک
دارش نمودار می شد و میان جمعی نگهبانایستاده ی مادی که آرایش
و درجه های مختلف داشتند بر سریر خود می نشست. کوروش او را
با حیرت نظاره می کرد و یکباره حاجبی زیر آرنج او زد و آهسته گفت:
به زنان امپراطوری نگاه نکن. یک تالار پشت سر ازدهاک واقع بود و
جلو آن پرده ای از عاج سوراخ دار کشیده شده بودند که ظاهرا زنان از
پشت آن مجلس مهمانی را می پاییدند ولی کوروش آنان را نمی دید.
شاعری در پایگاه تخت فریاد خود را فوق نعره های مجلس قرار داد.
از آن جا تا تاج پردار لرزان کمبوجیه را دید دادی زد تا همه ساکت
گردند و برخاست و تعارف کرد و گفت: اینک عموزاذه ی من پادشاه
انشان و اینک فرزند او! و از این که تعارف او با همین اظهار پایان یافت
کوروش متعجب شد، سپس حاجب برای آنان راه باز کرد و آنان را به
میز کوچکی در جوار شاعر و پایین تخت ازدهاک بر اطراف سر بر نشاند
و کوروش را به نیمکتی در فاصله ی پنج طول نیزه از سریر راهنمایی
کرد. با اشاره عصای خود او را میان یک سر عشیره ی آموری (1) که
بوی شتر می داد و یک کلدانی که ریشی حلقه دار مصنوعی و
گردن بند طلایی طلسم بند داشت برنشاند. در این بین صدای
خستگی ناپذیر شاعر از نو آغاز نمود و از این قبیل خطاب نمود. در
مقابل سربازان فاتح مادی خون در کوچه های نینوا به مچ پای
اسب ها رسید. شش هزار و چند صد تن در برابر چشم فرمانفرمای
ما به یوغ اسیری در آمدند. کی می توانست شماره ارابه های با زر
آراسته و استرها و دام و خرها را تعیین کند؟ صدای ناله در
گوش های پادشاه ماد که حکمران ممالک زیاد است مانند موسیقی
نای می آمد.این خطاب های شاعر در میان سرو صدای مهمانی
مستغرق شد و این نغمه غارت نینوا به نظر کوروش شبیه بود به
محتویات لوحه ی فیروزی که از طرف فرمانفرمای نینوا یعنیآشو بنی
بعل بر ویرانه های شوشان نصب شده بود. کوروش به مناسبت
رفتار خلاف ادب که با پدرش به عمل آمده بود خشمگین بود ولی با
هم سفره های جدید خود از راه ملایمت صحبت کرد و در میان صحبت
گفت: آیا این مجسمه ی سنگی زن هم جزو غنایمی است که از
آشوریان گرفته شد؟ روبروی ازدهاک سنگی مسطح ارغوانی رنگ بر
دیوار نصب شده بود که تصویر زن خلعت پوش تاجداری را در حالی که
روی شیر غرانی بر نشسته بود ، نشان می داد. بالای سرش ستاره ها
و به دستش نیزه ای دیده می شد. آموری پشمالو با کمال ادب پیش از
آنکه حرف بزند گوشت جویده را از دهن به بیرون تف کرد و گفت: نه!
این زن باید الهه ی نیرومند باشد زیرا سوار شیری شده !ولی کلدانی
حرف او را قطع کرد و گفت : این الهه ایشتار است که هم نیروی
نگهداری را مالک است وهم نیروی ویران ساختن را، وی نگهبان
ملکه ی ماندانه است که این بانوی بزرگوار بابلی را به این جا آورده!
آموری در حالی که انگشتان انگشتری خود را توی سینی انجیر
می کرد گفت که او را روسبی بزرگ بابل می نامند. کلدانی مانند
اسب رم کرده شیهه کشید و گفت: بهتر است بیش از آن که از
ایشتار بدگویی، تامل کنی که زهره ستاره ی او است و خدایان
همه او را دوست دارند و آن گاه که عیلامی ها جسارت به یغما
بردن مجسمه ی او را کردند و مرگ به سراغ آنان رفت. او نام های
گوناگون دارد زیرا در تمام سرزمین ها حاضر است. زنان رازهای او را
نگه می دارند و گویا او آنان را حمایت می کند و ممکن است مردان را
نابود سازد! این را گفت و چشمان سیاه او به طرف کوروش برگشت و
به صدای آهسته به او زمزمه کرد: زود چیزی بخور، ازدهاک دو بار به
طرف تو نگاه کرد. کوروش با هیجانی که داشت میل به میوه ای که
در پیشش روز هم چیده شده بود نداشت. گرچه ولکا با اشتهایی که
خود داشت به گوش او دم می زد.کوروش با شتاب پای مرغی برداشت
و از وری سر به ولکا داد و صدای پادشاه به گوشش رسید که
می گوید: کوروش غذای ما این اندازه بی مزه است یا اینکه از زهر
می ترسی؟ در حالیکه ازدهاک به او می نگریست کوروش خاموش و
ترشرو دیده می شد و کمبوجیه با نگرانی ایستاد. امساک از خوردن
در سفره شاهی خیلی زنندگی داشت زیرا نشان می داد که کوروش
مایل نبود مهمان ازدهاک گردد ولی در آن دقیقه نتوانست خود را به
خوردن وادارد و اگر هم می گفت بیمارم دروغ می شد. در فکر بهانه
پیدا کردن بود که دستی بازوی او را گرفت و توی ظرف ها کرد . این
کار را یکی از نگهبانان انجام داد . در یک نفس کشیدن جای خود را از
پای دیوار ترک کرده و می خواست او را بدین گونه به خوردن وادارد.
کوروش برافروخته و خشمناک بازوی مرد را به دور انداخت. ولکا
بیدرنگ نگهبان را گرفت و به شدت پرت کرد و سپر برنجی او بر سنگ
کوبیده شد. آنگاه دو سرباز از طرف دیوار دویدند و نیزه ی خود را بر
پشت سگایی فرو بردند و او در تشنج شدیدفرو غلطید.کوروش از
نیمکت خود برخاست و شمشیر خود را برکشید و به سپر قاتلین ولکا
کوبیدن گرفت و آن ها افتادند و خونشان جاری شد. عده ای از نگهبانان
مادی هجوم آوردند و از سپرهای خود، سدی دور کوروش کشیدند و راه
را بر او مسدود کردند و به طرف دیوار فشارش دادند. بالاخره کوروش
در اثر خشم خونریزی کرد و امان حریم شاهی را به هم زد.
و به سرعت تمام نیزه هایی را که از طرف خصم بر او بلند شده بود
بکوفت و ازدهاک با سکوت نظاره می کرد. یکباره صدای زنی در
تالار بلند گشت: من ماندانه هستم ، این پسر من است ،
نیزه ها را پایین بیاورید. این جوان هخامنشی را که فرزند من است
زیان نرسانید! هنوز گوینده ی این سخنان دیده نمی شد و پشت
پرده بود ولی فرمان او را ماننداین که خود ازدهاک فرمان می داد
کار بستند. کوروش هرگز اندیشه ی طالع خود را در دل راه نمی داد
و اعتمادش فقط به شمشیرش بود ؛ آن را فرو گذاشت و به ماد ها
اشاره کرد ولکا را بردارند . ولی تا به او برسند در گذشت.
کوروش نگاهی به او افکند و بی اختیار و کورانه به قصد خروج رو
به راهروهانهاد ولی پشت سر خود صدای پایی شنید و برگشت و
خواجه ای قبا پوش دید که نفس زنان با کفش های سرپاییآمد و به او
چنین گفت: ای کوروش بزرگوار، کار بدی کردیولی قلب ملکه ،
مادر تو ، متوجه تو است و دستور می دهد تا حلول شب و بسته
شدن درها در اینجا پنهان گردید، بیا به محل امنی! این را گفت و رو
به پیش نهاد و به کوروش اشاره کرد پشت سر او برود.
*******************************
پی نوشت:
آموری Amorite نام سکنه قدیم بومی کنعان و شرق و غرب بحرالمیت
که در تورات از آنها ذکر شده