داستان زندگی کوروش - بچه های دروازه- قسمت چهارم
قسمت چهارم:
وقتی دست های جوینده او سنگ تار سردی راکه بلند تر از خودش بود
تماس نمود، فریاد خود را در سینه حبس کرد وسنگ بزرگ، به چشم او،
با سه سر دیده شد که گویا به سوی او خم می شد. ناگهان به زانو افتاد
و دست های برکشیده اش در گِل یخ زده فرو رفت.در انتظار بماند تا اینکه
صدایی خاموشی را بشکست . گویی آن ذی روح بود ، زیرا صدای شهیق
و زفیر او شنیده می شد. پسر با انگشتان لرزانش بازوبند را چنگ زد و
آهسته گفت: من کوروش هستم ، پسر پادشاه بزرگ هخامنشی از نژاد
آریایی .حیوان در پشت سر او در لجن نمک تقلا می کرد و نفس می زد.
کوروش یکباره فریادی بر آورد و خنده زد. چون او "گر" بوده که به سوی
او می آمد. این سگ نیرومند شکاری از دست سگبان رها شده و ایز
اسب ها را گرفته و به سنگ باطلاق رسیده بود. در آنجا نفسی برآورد
و به اطراف نگریست . روی یک بوته پهن شده به روی دست های خود
بیارمید و خواب او را در ربود. بسی نگذشت که گر سر خود را بلند کرد
زیرا از پشت بوته ها و پرده مه ف صدایی آمد. گر سر خود را برگرداند و
بو کشید و سر خود را روی پنجه ها نهاد.ظاهرا گر آنچه را به سوی آنان
می آمد می شناخت. آینده از حرکت باز ایستاد، فریادی بلند زد و چنین
گفت: " ای آدمیزاد، برای اژدهای سه سر ، نگهبان ظلمت زیر زمین چه
ارمغان آوردی؟ آن را فرو گذار و دعا کن تا جانت در امان باشد." سگ
ساکت ماند . کوروش ارمغانی نداشت تا اهدا کند . چون نور فجر محیط
را روشن نمود راه را به سوی عقب پیدا کرد . در کنار باتلاق مهرداد با
همراهان و اسب های زین کرده ایستاده بود. جوانان با دقت به کوروش
و سگش نگاه می کردند و مهرداد ازو سوال نمود : آیا سه صورت دیو را
دیدی و صدای او را شنیدی؟ کوروش پیش از پاسخ تاملی نمود سپس
گفت : نه من فقط سنگ ایستاده ای رو دیدم و صدای شما را شنیدم.
مهرداد گفت: صدای مرا شنیدی؟ این چه حرفی است که می زنی؟
کوروش جواب داد: بلی ، زیرا غیر از شما کسی جای مرا نمی دانست
که تا دم صبح آنجا ماندم. مهرداد خشمگن سوار اسب شد و چیزهایی
گفت و به راه افتاد و به همراهان خو گفت : این کوروش هخامنشی
را بپایید مخصوصا وقتی که دوره بلوغ و تعلق او برسد. کوروش برای
مصون ماندن از شر آنان از رود تند با شنا عبور کرد و به ساحل مقابل
رسید و در فراز سنگ ها داخل غاری رفت . از این غار جنگل های
پاسارگرد و آتشکده جفت دیده می شد. کوروش در میان سنگ ها
آرمیده و به صدای ناهید که او را می خواند گوش می داد. چون
می دانست آن الهه گرامی ارتفاعات در چشمه سارهای کوهستان
به سر می بردو به ندرت به چشم آدمیان ظاهر می گردد. کوروش
صدای این الهه را در نجوا و قهقهه اب که از گردنه سرازیر می شد،
استماع می کرد. صدای موسیقی درون غار منعکس می گردید و
به نام ناهید تقدیس می گشت. آریایی ها مواظب بودند آب جاری
را آلوده نسازند. کوروش که به ده سالگی رسید به این الهه زیبا
ارادت ورزید و بیعت نمود؛ شاید او را با مادر خودش که او را ندیده بود
و فقط می دانست در دخمه ای نزدیک غار ناهید مدفون است ، اشتباه
می کرد. در هر حال عقیده داشت که دست های الهه او را موقع تصادم
با تخته سنگ ها یا ربوده شدن به وسیله سیلاب ها نگه می دارد.
مهرداد درباره او می گفت وی خیال پرست است. ما هم یک عقایدی
داریم ولی او می کوشد خیال او را صورت عمل دهد.
ادامه دارد...
*********************************************************************
واژه ناهید کوتاه گشته واژه ی آناهیتا
است.واژه آناهیتا در اوستامرکب از دو
بخش "آن (پاد،ضد)+ اهیته (آلوده)" و
در یک جا به چم نا آلوده یا پاک
می باشد.
نام این ایزد پس از روی کار آمدن آیین و
دین زرتشت در اوستا بیشتر با ریخت
"اردویسور آناهیتا(Aredvi-sura )
آمده که به چم" رود نیرومند پاک"
می باشد