دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق را

وقتي راه رفتن آموختي، دويدن بياموز
و دويدن که آموختي، پرواز را.
راه رفتن بياموز،
زيرا راه هايي که مي روي جزيي از تو مي شود
و
سرزمين هايي که مي پيمايي بر مساحت تو اضافه مي شود
دويدن بياموز،
چون هرچيز را که بخواهي دور است و هر قدر که زود باشي
دير.
و
پرواز را ياد بگير
نه براي اينکه از زمين جدا باشي
براي آنکه به اندازه فاصله زمين تا آسمان گسترده شوي
من راه رفتن را از يک سنگ آموختم
دويدن را از يک کرم خاکي
و پرواز را از يک درخت.
باد ها از رفتن به من چيزي نگفتند
زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند
پلنگان، دویدن را یادم ندادند
زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند
زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که
آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت
و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید
و درختی که پاهایش در گِل بود، از پرواز بسیار می دانست
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و
از اشتیاق به معرفت
وقتی رفتن آموختی، دویدن بیاموز
و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام
برداری.
دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی
و
پرواز را یاد بگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.