سیمرغ آریایی
تاریخ سرزمین ایران 
قالب وبلاگ

                             


کمبوجی، پسر بزرگ کوروش از کاساندانه، دختر فرناسپس از خانواده هخامنشی، هنگام

گشودن بابل یک مرد رسیده ای بود. تحریک های ازار رساننده ی اندرون هنوز به دربار

پارسیان راه نیافته بود، گرچه در آینده ی نزدیکی انتظار آن می رفت. برای برطرف

کردن هر گونه خطر، کمبوجی بیدرنگ به عنوان"شاه پور" شناخته شد. در فر گفتی که

کوروش برای بابلی ها بیرون داد آنها را آگاه نمود که بغ بزرگشان، مردوک، نه تنها او

را بلکه پسر خود"کمبوجی" را افرین داده،" و ما، در پیشگاه او و بیریا، بشادی خداوندگاریی

والای او را ستودیم." هر گاه که بغان همه بابل در خوانده می شدند که هر روز در پیشگاه

بیل و نبو برای زندگی دراز برای خود او دعا کنند، و سخن فیض پیش خداوند مردوک به

زبان آورند، در دعا کمبوجی را با کوروش با هم یاد می کردند. پیش از آنکه سال به تخت

نشستن اش به پایان برسد، کوروش به همدان بازگشتف و کمبوجی را همچو نماینده ی

شخصی خود بازگذاشت تا آیین دستور داده شده برای شاه را در جشن سال نو که نزدیک

می شد، انجام دهد. در چهارم نیسان، 27 مارس 538، کمبوجی به عنوان پسر کوروش به

پرستشگاه نبو در بابل در خیابان مقدس اشتار میان جشنکده و اسا گیلا رفت. آنجا سر پریستار

همراه با پریستاران دیگر کمبوجی را پذیرفتند، و کمبوجی به آنها چیزهای نیک،

پیشکش های معمول سال نو، هدیه کرد. آنگاه که کمبوجی دستان نبو را گرفت، این بغ به او

چوبدستی راستکاری را پیشکش نمود، "شاهپور" که گرداگرد او را نیزه داران و کمانداران

گوتیوم گرفته بودند از راه مقدس اساگیلا روان گشت و آماده ی انجام دادن تمام آیین شد.

نبو هم با او به راه افتاد. پرده میان مردوک و پسرش برداشته شد، و شاهپور چوبدستی

را به مردوک پیشکش کرد، و پس از آنکه خود دستان مردوک را گرفت و در برابر او

کرنش نمود، چوبدستی را بازیافت. فقط پس از آنکه کوروش بدین گونه بوسیله ی نماینده ی

خود خوشنودی خداوند بزرگ بابل را به دست آورد، دلگرم شد که عنوان "شاه بابل"

را پیش از عنوان عمومی " شاه سرزمین ها" بیفزاید

[ سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389 ] [ 10:25 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]

کوروش متوجه بود که مادها در موقع، به دروغ متوسل می شوند و ماندانه هم به علل

نا معلوم زنانه می کوشید او را تابع اراده ی خود سازد، هاروپیگ نیز چیزها را از او پنهان

می داشت. با اینحال سرنوشت نگهبان خودش ولکا را توام با رفتاری که با خودش

می شد فکر نکرد که او را چگونه از نظر پدرش دور می سازند و از همدان بیرون می برند

و به ارتفاعات غریبه و چمنزارهای بادیه نشین سوق می دهند که کسی را از آنچه در

آن جاها اتفاق بیفتد آگاهی حاصل نگردد. بنا نبود کوروش از آن تبعیدگاه برگردد.

ازدهاک سالدیده دستور داده بود او را نابود سازند زیرا اورا برای جانشینی کمبوجیه ی

ملایم صالح نمی دید.آنگاه که کوروش به اردوی تیراندازان رسید، نعره ی چارپایان حامل

بار و شیهه های اسب های نیسیا مانند نسیم کوهستانی نفس تازه به او دمید.

جنگاوران پارسی به سوی ارابه ی او دویدند و فریاد زدند: "خدا را سپاس که کوروش

اینجاست." نخستین کسی که به سوی او دوید مهترش امبا بود که خم شد تا پای

کوروش را بگیرد و سواران نیزه ای پرچم دار خود را تکان دادند و این تلاقی نمایش

دوستی و حسن نیت بود. در این موقع هاروپیگ گفت: امیدوارم اکنون به حسن نیت

من باور داری.پسرم در شمال با راهنمایان منتظر تو است. ایشتار(1) و شمش (2) من

نگهدار تو پسرم باد. این مرد زیرک و موقع شناس این را گفت و چرخ را به حرکت درآورد.

کوروش با تمام این حسن نیت باز شمشیری به کمر بست و به راه افتاد. البته یک جنگ

کوچک مادی هم در کار بود.مشارالیه خنجر ماندانه را هم با خود داشت زیرا سربازان آن

را دوست داشتند. ناگهان در راه خبر خوشی به او رسید و قاصدی از همدان وارد شد که

مبارکباد کمبوجیه را به مناسبت تولد دومین پسر او در پارساگرد به او می آورد. در این

موقع کوروش بیست و شش سال داشت زنش نام این پسر را بردیه نهاد که به معنی

برومند می آید(3).کوروش این نام را نپسندید ولی چاره ای نیافت.

همین که طوفان زمستان گردنه ها را مسدود ساخت، کوروش از شهرها بی خبر ماند.

به نابینایی می ماند که راه مجهولی را می پیماید.از مرگ بخت النصر و آزادی یهویاکیم

شاه عبری ها اطلاع نداشت. پیامی هم که گوبارو وعده کرد بفرستد به دست کمبوجیه

رسید که در باغ خود اندیشناک قدم می زد. و چون ازدهاک به واسطه مرگ بخت النصر

نیرومند گشت، همین که گوبارو به او آب و خاک فرستاد که علامت اطاعت محسوب

می شد. در بابل میان احبار مردوک و اخلاف ملوک سابق نزاع بود.یکی از انبیای عبرانی

به نام اشعیا این سانحه را مشاهده کرد و با صدای بلند چنین گفت: " همه زاری کنید

چون روز خدا نزدیک است. هر کس به سوی ملت خود خواهد برگشت و هر کس به

سرزمین خود خواهد گریخت. و بابل فخر دولت ها و زیبایی جلال کلده، مانند شهرهای

گوموره و سدوم خواهد شد که خدا زیر و رو کرد!" عده ای کمی گفته های او را استماع

نمودند که گویا در واقع ندای خداوند یهوه بود و می گفت:"من مادها را بر ضد آنان بر

می انگیزم همچنین تیرهای آن ها جوانان را خواهد کشت و رحم نخواهد نمود." اشعیا

مستمعین خود را صدا کرد که به سوی شمال و به کوهستان توجه کنند و گفت:" صدای

جمعیت کوه ها و سلطنت های ملت ها به هم گرد آمد. خداوند اقوام قوم قتال را

فراهم ساخت." حقیقت اینکه نیروی ازدهاک در کوهستان افزایش می یافت و میان مردم

آرارات و اورارتو و بین منّه ای ها و سگاها گسترده می شد. در این موقع کمبوجیه بیمار شد

و میان نوه های خود که در پارساگرد دور بستر ایستاده بودند، در گذشت

*****************************************

پی نوشت:                                                                                                                

1- ایشتار:برای اطلاع بیشتر به قسمت"ادامه زندگی کوروش 88/11/12 مراجعه کنید. 

2-شمش:در این قدیم ترین سکنه ی سامی بابل تثلیثی بود مبتنی به خدایان سه گانه:

ایشتارIshtar و سین Sin و شمش  Shamash . شمش همان است که به عربی شمش

گویند. و منظور خدای آفتاب بوده، سین خدای ماه یا در واقع ماه خدا و ایشتار هم الهه ی

بزرگ بوده   

         

                                تصاویر گوناگونی از خدای شمش (Shamash )  

3-بردیه به قول یوستی: برین و برز و بالا یا برآوردنده و برین کننده می آید نه بارور و برومند

[ سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 ] [ 9:4 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]

مرگ کوروش ناگهان آمد. ماساگتی های نیمه صحرا گرد که یک تیره ی سکایی آن ور

رودخانه ی اراکسس بودند مرز شمال شرقی را تهدید می کردند. یک جنگ کینه توزی

پرهیزناپذیر شده بود و کوروش بر آن شد که شخصا آن را رهبری کند. شاه سالخورده

جانشین خود، کمبوجیه را با عنوانشاه بابل گذاشت و روانه شد. پلی برای گذر کردن از

رودخانه ی اراکسس، در مرز شاهنشاهی، ساخته شد و کوروش به کشور دشمن

تاخت. نخست تا اندازه ای کامیاب شد، آنگاه شهربانو تومیریس او را به درون سرزمین

به دام انداخت، و کوروش در نبرد بزرگی شکست خورد و خود زخم برداشت. پس از سه

روز، کشورگشای توانا مرده بود، قربانی یک شهربانوی ناشناس سکایی.کمبوجیه نسای

پدرش را بازآورد و در قبری که در "اردوگاه پارسیان " آماده شده بود به طرزی شایسته به

خاک سپرد.

وقتی خبر کشته شدن کوروش به گوش شاعران یونانی رسید،آنان جنبه داستانی به آن

بخشیدند؛ مانند اینکه کوروش مفتون شاهزاده بانوی سرمتی به نام تیمریس گشت و به

جلگه ها رفت. سپس تیمیریس او را کینه جویانه به جنگ دعوت نمود و پس از کشته

شدن او، سر او را با دو دست بلند نمود تا ریزش خون را از صورت او نظاره کند!

و در جایی دیگر نیز گفته شده که در جنگ های قبلی کوروش پسر ملکه سرمتی به

دست کوروش یا سپاهیان کوروش کشته شده بود که باعث بوجود آمدن کینه در ملکه

شده بود و به همین خاطرملکه برای گرفتن انتقام پسر خود با کوروش جنگی ناجوانمردانه

کرد و بعد از درگذشت کوروش او را مومیایی می کنند تا به ارامگاهش در پاسارگاد ببرند

و احتمال داده می شود که این روایات مربوط به پدربزرگ همنامش(کوروش یکم) بوده

است. روایات دیگر حکایت از این می کند که کوروش به جنگ با سکاها نمی رود و مرگ 

کوروش بزرگ به طور طبیعی بوده است

کمبوجی نسای پدرش را باز آورد و در قبری که در "اردوگاه پارسیان" آماده شده بود به

طرزی شایسته به خاک سپرده شد.

همراهان جنازه برای درآمدن به آرامگاه، جلوی در کوتاه چوب نما که فقط 31 در 54 اینچ

بود، خم شدند و در سنگی چرخان را پس زدند، و چون برای باز کردن در دوم بایستی جا

داشته باشند و در اول را به بندند، درون آرامگاه خود را در تاریکی محض یافتند. نسای

کوروش را در تابوتی از زر گذاشتند که برتختی نهاده شده بود که پایه هایش از زرساخته

شده بود. میزی برای برات گذاشته شده بود که بر آن شمشیرهای کوتاه پارسی،

گردنبندها، و گوشواره هایی از سنگ های گرانبها در زر نشانده بودند. سندس و کتان

دوخت بابل، تنبانهای مادی،جامه های آبی،ارغوانی و رنگ های دیگر ،لباس"کاوناکس" و

بافته های گل و بوته دار بابلی، همه را روی هم چیده بودند تا پادشاه در گذشته با

شکوه شایسته و آیین درست به جهان دیگر نیاکان آریاییش در آید.

خانه ی کوچکی در نزدیکی برای نگاهبانان مجوسی ساخته شد که بایستی این مقام را

به جانشینی ارثی نگاه دارند.به آنها هر روز یک گوسفند و با آرد و شراب جیره می دادند؛

هر ماه نیز یک اسب برای قربانی.

و کمبوجیه رخت های کوروش را پوشید و برگشت پیش مردم و هخامنشیان او را به جفت

آتشکده که بر ارتفاع بود همراهی کردند و او در آنجا تعهد نمود که ملت خود را نگهبانی

کند و در آنجا بر طبق رسوم غذایی مرکب از انجیر و ماست و پسته کوهی صرف کرد .

این غذای ساده معنیش این بود که پادشاه با یک دهاتی ساده فرقی ندارد. پس از این

مراسم، کمبوجیه دستور داد آتشکده ها را از نو روشن سازند. . . .

    

 هرگاه به ارامگاه کوروش نزدیک می شوید این را در ذهن خود داشته باشید

" ای شخص، هر که هستی ، بدان که کوروش بنیانگذار شاهنشاهی ایران و

فرمانروای
جهان است. این یادگاه او را با حسودی منگر."    
[ شنبه هفتم فروردین 1389 ] [ 2:39 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]


روح دینی در مصر قدیم به اندازه ای قوی بود که مصریان تنها به پرستش

مصدر زندگی بس نمی کردند، بلکه تقریبا هر یک از صور مختلف زندگی

را نیز می پرستیدند. پاره ای از گیاهان نظیر خرما، :ه در سایه آن در وسط

صحرا آرام می گرفتند، چشمه ابی که در واحه ها عطش ایشان را فرو

می نشاند؛ انجیر بیابانی که به صورت عجیبی در میان شن های صحرا ر

شد می کرد و برای خیار و انگور و انجیر قربانی می کردندو یک سری

سبزیجات پست که درجاهای دیگر بی ارزش بود،اما در مصر مورد پرستش

قرار می گرفت. خدایان حیوانی رواج بیشتر داشت و تنوع آنان به اندازه ای

بود که معابدصورت نمایشگاهی از حیوانات به خود می گرفت. گاو نر و

نهنگ و یاز وماده گاو و غاز وبزغاله و قوچ و گربه و سگ و مرغ و شب پره

و شغال و افعی را می پرستیدند. و بسیاری از این حیوانات همان آزادی

را داشتند که گاو مقدس در هند امروزی دارد!!!!

و در آن هنگام که خدایان رنگ آدمی پیدا کردند، صورت مزدوج حیوانی و

رموز آن محفوظ ماند.مثلا آمون به صورت غاز یا قوچ، رَع به صورت ملخ

یا گاو نر، اوزیروس به صورت گاو نر یا قوچ، سبک را به صورت تمساح،

هوروس را به صورت باز، حاتحور را به صورت بوزینه و ...تصور می کردند

و گاهی زنان را به عنوان همسری تقدیم انان می کردند.

به گفته پلوتارک، در مندس، زیباترین زنان را برای همخوابگی تقدیم بز

مقدس می کردند!!!!!!غالبا اوزیریس را با آلات تناسلی بزرگ ترسیم

می کردند و پیکرش را بزرگ می ساختند، تا به این ترتیب نیروی فراوان

وی را نشان دهند.مصریان در مراسم دینی نمونه هایی از این خدایان را

به این صورت یا به صورت دیگری،با سه آلت مردی، با خود حرکت

می دادند.آثار پرستش جنسی منحصر در نقاشی هایی که بر دیوارهای

معابد برجای مانده و آلت مردی را، به صورت راست ایستاده، نمایش

می دهد نیست.بلکه در بسیاری از رموز مصری، که به صورت صلیب

دسته داری است و علامت اتحاد جنسی و نیروی حیاتی است، نیز

جلوه گر می شود.دوقتی خدایان رنگ آدمی پیدا کردند، در واقع انسان ها

به صورت خدایان در امدند،چیزی جز مردان و زنان برجسته ای نبودند که

اندام درشت پهلوانی داشتند، ولی همه ی آنان با استخوان و عضله و

گوشت و خون  آفریده شده بودند، گرسنه می شدند، اب می خوردند،

عشق می ورزیدند، زناشویی می کردند، و در آخر به سالخوردگی

می رسیدند و از جهان می رفتند. به عنوان مثال اوزیریس خدای نیل

پر برکت به شمارمی رفت، که هر سال مرگ و رستاخیزی وی را جشن

می گرفتند، این خود رمزی از طغیان و فرو نشستن نیل و شاید رمزی از

مردن و زنده شدن زمین بوده است.

تصاویری چند از خدایان مصری


سبک شبیه تمساح یا نهنگ

                     sobek                                 hothor



و تصاویر زیبای دیگری می توانید از اینجا نگاه کنید

[ شنبه بیست و هشتم آذر 1388 ] [ 3:26 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]


با عرض ادب و احترام به همه دوستان عزیز

به خاطر مشکلی که برای یکی از چشمانم بوجود آمده بود

به کل از فعالیت چشمی معاف بودم .خدارو شکر خطر رفع شد

اما باز هم حدود دو ماه برایم طول درمان داده شده است.

از آنجایی که دلم برای شما دوستان عزیزم و تارنگارم تنگ شده

تصمیم گرفته ام با کمک عزیزانم طبق روال قبلی مطالب رو

بنویسم، اما از دیدار شما در تارنگارتان معذورم. نظرات خوب

شما همیشه باعث دلگرمی من می باشد. امیدوارم هر چه

زودتر این مدت هم طی بشه، تا بتونم از مطالب

مفید شما دوستان استفاده کنم

                      

                                     مارال


[ دوشنبه نهم آذر 1388 ] [ 10:9 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]

دین در مصر بالای همه چیز و پایین همه چیز بود. دین از توتم تا

فلسفه ی الاهی و علم لاهوت، در آن سرزمین وجود داشت.و اثر آن

در ادبیات و شکل حکومت و هنر، و هر چیز دیگر جز اخلاق، آشکار بود.

جز سرزمین های روم و هند، در هیچ جای دیگر جهان به اندازه مصر

خدایان متعدد وجود نداشته است.فرد مصری می گوید که آغاز آفرینش

از آسمان شده، این آسمان و رود نیل پیوسته بزرگترین رب النوع او به

شمار می رفت. به اعتقاد وی، اجرام عجیب آسمانی تنها جسم نبوده،

 بلکه صورت خارجی ارواح بزرگ خدایان صاحب اراده ای را نمایش

می داده اند، و این اراده که پیوسته با یکدیگر هماهنگی نداشته،

سبب پیدایش این همه حرکات پیچیده و متغیر فلکی شده است.

خود آسمان، به نظر مصریان قدیم، همچون گنبدی بوده است که در

فضای بیکران آن ماده گاوی به نام الاهه ی حاتحور جای داشته، و زمین

 در زیر پای او قرار می گرفته، و ده هزار ستاره شکم او را

می پوشانیده است. چون اساطیر از ناحیه ای به ناحیه ی دیگر تغییر

شکل می دادند، عقیده دیگر آن بوده که آسمان خدایی به نان سیبو

است که بملایمت بر روی زمین، که الاهه ای به نام نویت است، دراز

کشیده و از همسری این دو خدای عظیم الجثه، همه چیز در این دنیا

وجود آمده است.از معتقدات دیگر ایشان آن بود که صورت های فلکی

و ستارگان ممکن است خدایانی باشند، و از جمله چنان تصور

می کردند که ساپو و سوپدیت(یعنی دو ستاره جبار و شَعرا) دو خدای

عظیم الجثه بوده اند؛ ساحو هر روز سه بار ،به صورت منظم، خدایان دیگر

را می خورده است. گاهی چنان اتفاق می افتاد که یکی از این خدایان

بزرگ جثه ی ماه را می خورد، ولی این کار زیاد طول نمی کشد، زیرا

دعای مردم ، و خشم خدایان دیگر، آن شکم پرست ماهخواره را ناچار

می سازد که قی کند و ماه را دوباره از درون شکم بیرون اندازد. توده ی

مردم مصر خسوف ماه را اینگونه تعبیر می کنند.ماه یکی از خدایان،

شاید کهنه ترین خدایی بود که در مصر مورد پرستش بود؛ ولی در

مراسم دینی، خورشید عنوان بزرگترین خدا را داشت.خورشید را گاهی

به نام خدای برین رُع و یا رِع می پرستیده اندو آن را پدر درخشنده ای

می دانستند که مادر زمین را با شعاع های نافذ نور و حرارت خویش

باردار ساخته است؛ گاهی نیز خورشید را همچون گوساله مقدسی

تصور می کردند که در هر بامداد یک بار ولادتش تجدید می شود و با

جلال تمام، بر روی کشتی فلکی، صفحه ی آسمان را طی می کند،

و همان گونه که مرد سالخورده به طرف گور خویش سرازیر می شود،

او نیز به طرف مغرب سرازیر می شود.گاهی خورشید را همان خدای

موسوم به هوروس تصور می کردند، که صورت باز زیبایی را دارد و با

عظمت و جلال در آسمان پرواز می کند و از بلندی بر مملکت خویش

نظر دارد؛ همین صورت باز است که بعد ها به صورت یکی از علائم و

رموز دینی و سلطنتی در آمده است، و چون نخستین بار تابید و

جهان را بیابان خشک بی حاصل دید، شعال خود را بر آن فرو ریخت،

و همه ی چیزهای زنده ، از گیاه و جانور و انسان، آمیخته به یکدیگر،

از چشم های آن بیرون آمدند و در سراسر زمین پراکنده شدند، از آن

جا که مردان و زنان نخستین فرزندان بلاواسطه ی رَع بودند، همه

کامل و خوشبخت بودند، ولی فرزندان ایشان خرده خرده به گمراهی

افتادند و آن سعادت و کمال ابتدایی از دست ایشان رفت. رَع که چنین

دید، بر آفریده های خود خشم گرفت و گروه فراوانی

از جنس بشری را هلاک کرد.

                                                  ادامه دارد. . .

[ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ] [ 8:48 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]

 

همشهریان عزیز! این شهروند نمونه،

 

کسی است که سازمان آمار و اطلاعات

 

یک شکایت رسمی هم علیه او نیافته است،

 

و همه گزارش ها درباره کردارش حاکی است

 

که او به معنای نوین کلمه ای کهنه، "قدیس" بود،

 

زیرا خدمتگزار سینه چاک مام میهن بود.

 

در استخدام کارخانه ای بود و هرگز اخراج نشد،

 

و به جز غیبتش در دوران جنگ

 

رضایت کارفرمایش را تا زمان بازنشستگی

 

در شرکت ماشین سازی فوج فراهم می ساخت.

 

با این همه هیچ تکرو یا خود رای نبود

 

زیرا اتحادیه اش گزارش میدهد

 

که بدهی هایش را مرتب می پرداخت،

 

(گزارش ما از اتحادیه، صحت این اظهارات را تاکید میکند.)

 

بنا به گزارش روانشناسان اجتماعی ما

 

او محبوب همکارانش بوده

 

و گه گاه لبی تر می کرده است.

 

مطبوعات ما مجابند که او، هر روز روزنامه ای می خریده

 

و واکنش اش در برابر تبلیغات از هر نظر عادی بوده است.

 

پرونده بهداشتی این شهروند نمونه

 

حاکی است که او بیمه کامل بوده

 

یک بار در بیمارستان بستری شده،

 

و به محض درمان مرخص شده است.

 

سازمان های "رفاه عالی" و "تحقیقات تولیدی"

 

اعلام میدارند که این شهروند از دست رفته

 

به مزایای زندگی قسطی وقوف کامل داشته

 

و از کلیات ضرورات انسان مدرن بهره مند بوده:

 

رادیو، تلویزیون، یخچال، رادیو گرام.

 

پژوهشگران آرای عمومی ما خرسند

 

که او نان را به نرخ روز میخورد _

 

زمان صلح، صلح طلب بود

 

و زمان جنگ، جنگ جوی جان بر کف جبهه ها.

 

متاهل بود و  پنج شهروند کوچولو تحویل جامعه داد،

 

که به گزارش کارشناس پالایش نژاد ما

 

برای والدین هم نسل او رقم شایانی بوده است.

 

آموزگاران فداکار ما مفتخرند که او هرگز

 

در آموزش فرزندانش دخالت نمیکرد.

 

آیا او آزاد بود؟ آیا او خوشبخت بود؟

 

چه پرسش بیهوده ای!

 

اگر اشکالی در کارش بود،

 

ما حتما آگاه میشدیم.

 

 

 

 

*  اقتباس از یادبودهای سرباز گمنام در اروپا،

این مدیحه طنز آمیز، انسان مدرن را در چنگال بوروکراسی و تکنولوزی تصویر میکند.

 

 

 

 

[ یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ] [ 1:32 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]
 

عاقبت آزادی

 

 

     از آزادی اگر گفتند، بدان دریا سرابی هست                 

 

                       بگو بین بد و بدتر چه حق انتخابی هست

                                    

 

اگر روباه جای شیر نصیبش تاج زرین شد

 

                                            بدان که سرنوشت ما همه از پیش تعیین شد

 

[ یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 ] [ 12:49 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]

 

تابلوی نقاشی شب پر ستاره اثر ون گوگ

 

شهر وجود ندارد

 

جز آنجا که تک درختی سیاه گیس

 

چنگ میزند سوی آسمان داغ مثل زنی غریق

 

شهر خاموش است. شب با یازده ستاره در جوش است.

 

آی شب پر ستاره! دلم میخواهد

 

اینگونه بمیرم

 

 

جنبنده اند. آنها همه زنده اند

 

حتی ماه در آهن نارنجی اش آماس کرده

 

تا بچه ها را همجون ایزدی فرو چکد از چشمش

 

افعی پیر نادیده ستاره ها را فرو می بلعد

 

آی شب پر ستاره! دلم میخواهد

 

اینگونه بمیرم:

 

در اندرونه آن درنده پرشتاب شب

 

فرو مکیده در کام اژدهای بزرگ، تا جدا شوم از جانم

 

از جانم بی هیچ نشان

 

هیچ شکم

 

هیچ گریه.

 

          "   آن سکستن  "                 

پی نوشت:

* شاعر از تابلوی نقاشی "شب پر ستاره اثر ون گوگ " الهام گرفته.

* در قسمت ادامه مطلب خلاصه وار در مورد تابلوی ون گوگ توضیح داده شده

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ] [ 10:0 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]


کوروش پیشگویی پدرش راموقعی که به همراهی"ولکا" به شکار بز

کوهی رفت به خاطر آورد. این شخص سگایی یک بز کوهی از دور بر

فراز آبادی دید و کوشید تا آن را تیری به پایین اندازد. فقط یک سگایی

می توانست چنین عملی کند و موفق هم بشود. سگایی ها به کره

اسب های روستایی سوار می شدند و در میان درختان کمین

می کردند و دیوار سنگی بالا سر خود را مراقبت می نمودند. در چنان

جایی ممکن بود دیوها باشند و نعره راه بیندازند و در چنین مواردی

پاسارگردی ها به زحمت می توانستند جسارت کرده به آن قله ها

نزدیک گردند ولی چون ولکا در کوهستان تولد یافته بود از خدایان

جبالی بیمی نداشت. ناگهان سگ های شکاری که همراه آنان بودند

برجستند و از اسب ها گذشتند و به سویی که بو کشیده بودند

رو نهادند. این سگ ها ایز یک یوز پلنگ را تعقیب می کردند ولی پی

 بزکوهی را نمی گرفتند . کوروش نیزه خود را محکم گرفت و به اسب

خود هی زد و پشت سر سگ ها تاخت و مشاهده کرد یک مرد

کاسپی مسن که لباس چرمی داشت از سگ ها فرار می کند و

او درست موقعی رسید که سگ ها پای آن مرد را که موی سفید

بزرگ خانواده از زیر بند سرش سرازیر شده بود زخمی می کردند و

فورا آنها را با دستگیره نیزه خود عقب زد. این مرد دستمال پری به

بازو بسته بود و کوروش به رغم اینکه اشیای دزدیده ای باشد دستور

داد آن را باز کند ولی معلوم شد توی آن نان جو و پنیر و انار است.

عجیب به نظر می آمد که یک ریش سفید ده غذای یک روز را به قله

کوه بردارد که در آنجا صرف کند. کوروش به بالا نظر کرد و مدخل غاری

 را دید و مردی غیر کاسپی را مشاهده کرد که در آن غار ایستاده و

او را می پایید و او به صدای بلند گفت: خیلی ممنونم که سگ ها

رفیق مرا نخوردند، آیا مایلید با من شام صرف کنید؟ این غریبه مانند

کوروش جوان بود و اسلحه نداشت و صورتش آفتاب خورده بود.

کمربند ریسمان مویی قبای خاکستری او را به هم می بست و به

جای چکمه پای افزار معمولی داشت.زبان نرم خاوری حرف می زد و

تزیینات درخشانی نداشت تا رتبه او را نشان دهد .کوروش پیاده شد

 و دستمال بند را به سوی او برد و سگ ها پس از بو کردن آن غریبه

ساکت شدند. کوروش با کنجکاوی نام خانوادگی و قبیله و مقصد او

را پرسید. وی پس از مبادله اشارات با مرد کاسپی اظهار اشت که

دیگر خانواده ای ندارد و منظورش از مسافرت استراحت است.

کوروش گفت: راستیش را بگو.تو از یک سرزمین خاوری آمده ای و

پناهنده هستی و میان دهاتیان پناه جسته ای و تو را نهانی

اعاشه می کنند.چشم های زاغی مرد غریبه از خشم برق زد.و با

قهر خندی اظهار داشت: اتفاق میفتد که باور نمودن به حقیقت

مشکل تر از باور کردن به دروغ های مفید باشد.ای شکاری جوان،

حقیقت این است که یک مغ، دیگر خانواده یا قبیله ندارد.آنگاه پارچه را

با دقت بر زمین گسترد و غذا را دو قسمت نمود. کوزه آبی هم با

کاسه ای در مدخل غار بود . دست و پای این شخص که خود را مغ

می نامید پاکیزه تر و لطیف تر از آن بود که از مسافتی گریخته باشد.

در این حال چنین گفت: گمان می کنم من از مرگ پناه آورده ام.

به این پناهگاه برای آن آمده ام که دهاتیان دره به من گفتند آنچه

می جویم در اینجا خواهم یافت.

                                                 ادامه دارد . . .



[ شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ] [ 1:11 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]

کمبوجیه اهتمام نمود آنان را وادارد خشت را بپزند و آجرسازند

تا در برابر سیل و باران دوام داشته باشد و از شسته شدن با

آب باران مصون بماند. همچنین آنان را مجبور نمود برای ذخیره آب

به موسم تابستان و خشکسالی با سنگ و شاخه سد بسازند.

کاسپی ها با زبان بدوی تکلم می کردند و داستان های حماسی

نداشتند و از این لحاظ نسبت به فاتحین آریایی متمایز بودند. به

جای جنگ با اسلحه مردانه در دزدی ماهر بودند و در موقع معروض

شدن به مهاجمه از دهات خود می گریختند و به جنگل ها پناه

می بردند. پس کوروش در اکتشاف غارها ، تصور کرد از پناهگاهای

کاسپی ها است ولی در هر صورت این غارها مدت هاپای آدمیزاد

ندیده بودند. معمولا پارسیان با بومیان سرو کاری نداشتند مگر

گاهی که شکارچیان یا جنگیانی از راه تفنن در خرمن های جو به

روستایی دختران می رسیدند. در واقع میان کاسپی ها و

آریایی ها فرق زیادی بود. ایرانیان که این نام را از اطلاق به تمام

آریایی های فلات گرفتند . سوار اسب نیسایی می شدند ولی

کاسپی ها اسب های بلند موی داشتند و بارهای خود را کول

می کردند و صنعتگرانشان از مغفر و آهن ابزار و اسلحه

می ساختند. در صورتی که ایرانیان از فلزات نرمتر مانند نقره و

مس چیزهای ظریف تر می ساختند  و از نظر دام ایرانیان بودند

که گاو شیرده و گاومیش تربیت می کردند و رعیت بومی

گوسفند و بز نگه می داشتند و زنان البسۀ پشمی

می بافتند . از حیث عبادت کاسپی ها خدایان خود را پنهان

نگه می داشتند و برای پرستش و قربانی به جنگل ها

می رفتند. هیچ کاسپی جز غلامان حق ورود به پارساگرد

نداشت. کوروش بتدریج ملاحظه کرد که آنها در مسکن های

گلی خود فزونتر می گردند و به کمبوجیه خبر کرد ولی او

عیبی در آن افزایش ندید و گفت چیز خوبی است . کوروش

پرسید چه خوبی دارد که ایرانیان به کاسپی ها به این

شماره زیادحکومت کنند؟ آنگاه پدرش در حال کهانتی نگاهی

نمود و با سوال لغز مانندی چنین پرسید: آیا ما ایرانیان با کدامین

پنج چیز زندگی می کنیم ؟ کوروش بیش از پنج چیز می توانست

تصور کند ولی نمی دانست مقصود پدرش چیست و چه جوابی

را متوقع است. در این بین پاسخ ایام تحصیل خود را به یاد آورد

" با بذر و ابزاری که آنرا می کارد و آب که آنرا می رویاند و دام که

به کشت آن کمک می کند ، و زحمت انسانی که آنرا به بار

می آورد"کمبوجیه سر خود را تکان داد و گفت: اکنون فکرش را

بکن که ما هیچیک از این پنج چیز را جز تخمی که من ذخیره

کردم نداریم در صورتی که کاسپی ها همۀ آنها را دارند . خوب

می دانی که آنان از زمین معیشت می کنند و ما از آنان، و نتیجه

این است که از ما متنفرند و می ترسند . من فکر آنان را نسبت

به خودمان نمی توانم تغییر دهم ، ولی اگر کاری شود که آنان

بتوانند خانواده های بزرگ به وجود آورند و شکم سیر

داشته باشند ، البته ما را کمتر دشمن خواهندداشت.                                      


                                               ادامه دارد . . .

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA GetBC(93); ]

 

 

                                                               همانطور که تابستان سر سبز از راه می رسد

 

                                                                 همانطور که پاییز با شکوه از راه می رسد

 

                                                                   همانطور که زمستان زیبا از راه می رسد

 

                                                                                            بهار هم از راه رسید

 

                                                                             با ارمغانی زیباتر ، به نام نوروز

 

                                                             در طی مدتی که تارنگار شده میعادگاه دوستان

 

                                                                               ما با خیلی از ایرانیان آشنا شدیم

 

                                                                            چه در ایران و چه در خارج از ایران

 

                                                                       که دوستی، با هر کدامشان تجربه جدیدی بود

 

                                                                         با افکار و فرهنگ های مختلفی آشنا شدیم

 

                                                                                دید گاه ها گرچه متفاوت  ولی محترم

 

                                                          اما هم اکنون همه در یک دیدگاه اتفاق نظر داریم

 

                                                                                                          که نوروز می باشد

 

                                                                                                 دوستان سیمرغ آریایی

 

                                                                                                           یاران دبستانی ما

 

                                                                                                        هر روزتان نوروز

 

                                                                                                           نوروزتان پیروز

 

                                                                                                            مارال و نانسی

 

*******************************

دوباره میسازمت وطن ************ اگر چه با خشت جان خویش

 

ستون به سقف تو میزنم ************ اگرچه با استخوان خویش

 

دوباره میبویم از تو گل ************ به میل نسل جوان تو

 

دوباره میشویم از تو خون ************ به سیل اشک روان خوش

 

اگرچه صد ساله مرده ام ************ به گور خود خواهم ایستاد

 

که برکنم قلب اهرمن  ************ به نعره انچنان خویش

 

اگرچه پیرم ولی هنوز ************ مجال تعلیم اگر بود

 

جوانی آغاز میکنم ************ کنار نوباوگان خویش

 

 

شعر بالا تقدیم به تمامی ایرانیان عزیز
[ جمعه سی ام اسفند 1387 ] [ 0:32 قبل از ظهر ] [ مارال ] [ ]

 قسمت نهم

کوروش در جواب این کلمات  چیزی نگفت زیرا نمی خواست زنی دیگر در

کنار خود ببیند به خصوص که آن زن از مادی های مغرور باشد. کاسندان

زلف دوست داشتنی خود را بافت و سگک پردار را بر دیهیم بانوانه خود

نصب کرده بر سر نهاد . موقع آمدن به خانه کوروش لباس های زرباف و

زینت آلات سیمین زیاد که در صنودوق ها منفور چوب صندل گذاشته بود با

خود آورد. همچنین دو ندیمه کاسپی(1) همراه او بودند و پدرش باغی به

طول یک کیلومتر که در ساحل رود واقع بود ، به او داد .

چون وارد شد در برابر آتش تعظیم مودبانه ای کرد و بفهمانید که این

آتشگاه از این به بعد آمال خانوادگی اوست . آنگاه کاسندان گفت : من از

زن دوم باکی ندارم .

و کوروش اظهار داشت: زن دیگری در کار نیست.

معمولا کاسندان در مسایل فعلی کوروش دخالت می کرد .

کاسندان گفت: کوروش، میان پارسیان رفاقتی مانند رفاقت جنگاوران

نیست. بززرگان در آن شرکت می کنند ، فقط تو نمی کنی.

کوروش گفت: آنان می خواهند شرکت کنم.

کاسندان گفت: ولی مهرداد نمی خواهد و دیگران تو را می خواهند زیرا

کمبوجیه از آنان مالیات نمی گیرد . در هر صورت پدر تو  خواهد مرد و چون

آن روز رسید تو وفاداری دیگران را چگونه تامین خواهی کرد؟

به خاطر داشته باش که تو هنوز شهرت جنگاوری کسب نکرده ای.

کوروش گفت: مقصود تو از دیگران کیست ؟

کاسندان گفت: البته اول ماسپی ها و مارافی ها که با مال ما سه قبیله

می شود. ثانیا چنانکه خودت بهتر از من می دانی هفت قبیله دیگر هست

که کرمانیان کویر از آن جمله هستند و مردیان راهزن که فضولانه نام شهر

خود را پارسی نهاده اند

– نه خیر من شنیده ام یونانی ها آن جا را پرسپولیس می نامند- همچنین دایاها.

آیا همه این ده قبیله رابا یک امید به خود بسته ای؟

کوروش هرگز چنین کاری نکرده بود و نگرانی زنش مایه تفریح او می شد

و با خنده به اومی گفت که خزاین پارساگرد را به دست روسای قبایل

خالی خواهم کرد.

ولی کاسندان خوشش نمی آمد . می گفت : درست است نقره به هر

کسی مطلوب است ولی پارسان گویند آنان نام را بیشتر دوست دارند .

تنها یک راه هست که شخص هم مال بدست آورد و هم نام و آن عبارت

است از تسخیر ممالک و ملل دور دست.

کوروش خشم آلوده گشت و گفت : من هنوز در این که بعد از مرگ

کمبوجیه چه خواهم کرد فکری نکرده ام . در موقعش می فهمم چه باید

کرد. در واقع او قادر نبود نقشه بکشد و اجرا کند و هر وقت پیش آمدی

می شد، از روی غریزه عمل میکرد.

پس از آن که مشارالیها پسری زایید دیگر از خیال همراهان کوروش فارغ

گشت و نقشه های خود را به بچه اش تمرکز داد

و بچه را به نام پدر بزرگش کمبوجیه نام نهادند.

کوروش به کاوش غار ها که می پرداخت متوجه شد کف آنجا در اثر

آتش هایی که روشن کرده بودند مانند زغال سیاه شده بود و هنوز

خاشاکی در اطراف باقی بود. با خود اندیشید که در گذشته مردم در آنجا

می زیسته اند و می کوشیده اند مدخل های آنجا را پنهان دارند .

در پارساگرد کسی از وجود آن بیغوله های پنهان خبری نداشت .

ولی چون کوروش شرح آنها را به همسرش می گفت متوجه شد که

کنیزکان کاسپی تا آخر به دقت تمام گوش می کردند.

کاسپی ها مردمی نحیف و سیاه چرده و اولین سکنه فلات بودند .

کوروش در دوران طفولیت آنها را به نام مردم باستان یا مردم خاکی

می شناخت که مانند موش خرمایی خاک را گو دمی کردند و با دست

حبوبات می کاشتند و محصول درو می کردند و همچنین کوزه

می ساختند؛ برای خود با خشت خانه می ساختند.  

                                                               ادامه دارد...

************************************************

پی نوشت:

۱:کاسپی که نام فرنگی بحر خزر هم از آن است نام یکی از اقوام

 بومی ایران پیش از عصر آمدن آریایی ها بوده

برای اطلاع بیشتر  از قوم کاسپی ها به اینجا مراجعه کنید

از تارنمای فرهنگ ایرانی  برای معرفی سپاسگزارم

[ شنبه هفدهم اسفند 1387 ] [ 5:7 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]

قسمت هفتم

کمبوجیه سردار جنگ بودن را نمی پسندید و می گفت شخص کشاورزی

کند و زنده بماند ،بهتر از آن است که کشته شود و عنوان قهرمانی بگیرد.

ولی امبای گرگانی با این نظر موافق نبود بلکه می گفت پادشاه بزرگ ماد

که نام نیزه انداز دارد و سرزمین های وسیعی را فتح کرده و حتی

خدمتگزاران او روغن عطر بو می کنند و سقف های کاخش با بهترین

طلاها تزیین شده ، بهتر است پیش او مگس پرانی کند تا به دربار تو

مهتر باشد.هنگامی که کوروش در غیاب پدر روی صندلی عاج

می نشست و غذا می خورد کسی نبود مگس های او را بپراند .

پرستوها و سیاه مرغ ها فرو می آمدند و ریزه های نان را که به زمین

سنگفرش می ریخت می چیدند، زیرا میزها درحیاط اندرونی نهاده

می شد در صورتی که بایست در آنجا تالار بار عام بسازند که تخت مرمر

در مشرق آن نهاده شده باشد. این پرندگان از آشیانه های خود خس و

خاشاک می ریختند ولی قانون پارسیان مانع آزار آنها بود.پیش از آنکه

خدمتکاران غذا بیاورند منتظر می شدند کوروش باید یک رسم هخامنشی

را بر پا دارد یعنی دست ها را بلند کند و سر به سوی آسمان گیرد و

بگوید:" درود به ارواح دام و گیاهان سودمند. درود به مردم ما از زن و مرد 

هر جا باشند آنان که پندار نیک دارند و وجدانشان از شر مبرا است."

سپس پیاله فیروزه ای بر دست دارد و بگوید: " قربانی می کنیم بهر آنکه

ما را آفرید ، روشنایی آتش و مهر را به ما عطا کرد، چشمه ها را جاری

ساخت ، و جاده ها را به سوی سواحل رود ها امتداد داد و سیل ها را از

کوه ها به نفع آدمیان سرازیر نمود." و با این کلمات ، جرعه آبی را که در

دست دارد به زمین فشاند.معمولا پس از پایان غذا و صرف شدت

کاک های عسلی و مربای میوه و پنیر ،نی نواخته می شد و شاعری پیر

دست ها را به سوی کوروش بلند می کرد و بعد از تعظیم چنین آغاز

می کرد: " گوش فرا دار ، ای کوروش پسر پادشاه هخامنشی." کوروش

اول در سرزمین میوه خیز گرگان که در سواحل دریا بود حکومت می کرد

ولی اکنون آنجا همانطور که امبا اظهار داشت تحت قدرت مادها اداره

می شد. کوروش خطاب به امبا گفت: من این سرزمین ها را باز

می ستانم . مگر آنها متعلق به نیای من نبود؟ امبا گفت :سگ پی روباه

وحشی پارس می کند.از وقتی کوروش جانشین کمبوجیه شده بود ،

خوشی نداشت زیرا تمام اوقات از بیداری بامداد تا خواب شب گرفتار

تشریفات می شد.گاهی که گله داری برای شکایت از این که سگ

پارساگرد گوسفند او را کشته پا به ایوان می نهاد کوروش شکایت او را

می شنید ولی قاضیان قرار می دادند. اگر می خواست برای جبران آفت

به باغبانی مقداری نقره بدهد ،خزانه دار اشکال می کرد و می گفت باید

از کمبوجیه دستور بگیرد.کوروش با اعتراض می گفت : ذخیره کردن نقره

در صندوق ها چه سودی دارد؟ ولی گنجور می گفت این کار به موجب

قانون پارسیان است. دیری نگذشت دخترک ، کاسندان، هم اسباب

ناراحتی کوروش را فراهم آورد، زیرا وی از اینکه مشارالیها برای مهرداد

ناقص الاعضا هردم هدایای میوه و غیره می آورد ، آشفته می شد. و

 نمی دانست کاسندان این کار رامخصوصا جلو چشم کوروش انجام

می دهد و برایش غریب جلوه می کرد که این دختر آنگونه مراقبت از او

 نماید بدون اینکه خود ماسپی باشد. زیرا وی از خانواده اصیل هخامنشی

 و در حقیقت به یک فاصله عموزاده کوروش می شد. به موجب قوانین

اجدادی ، مردان هخامنشی فقط از قبیله زن می گرفتند.

                                                                   ادامه دارد...


************************************************

دیروز ندانسته باعث شدم دل یکی از دوستان بسیار عزیزمو بشکونم

البته زمان هم به کمک آمده بود . لحظات بسیار سختی رو سپری

می کردم و چون جوابی نمی دیدم ، بیشتر حساس می شدم

اما با بزرگواری این دوست عزیزم ، بر طرف شد.

اما چیزی که به یادگار ماند یک خاطره بد بود

که نمی تونم از یاد ببرم. چطور می تونم یاد بگیرم

زود قضاوت نکنم

من از بزرگواری این عزیز ، ممنون هستم

                                                        مارال

[ شنبه سوم اسفند 1387 ] [ 6:2 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]

چگونگی تاسیس سلسله ماد و قدرت یافتن آن

اتحادیه های قبایلی شمال غرب ایران- قبایل ایرانی با همسایگان

خود در خارج از فلات ایران تنها روابط تمدنی نداشتند بلکه جنگ وتهاجم

نیز بارها میان آنان رخ میداد. کوهستان های شمال غربی ایران بیش از

هر جای دیگر ایران دستخوش تهاجم بود در این قسمت از گذشته های

دور اقوامی ساکن بودند و در آغاز هزاره اول قبل از میلاد قوم ماد نیز در

آنجا ساکن گردید . همسایه غربی این منطقه دولت آشور بود که پی در

پی به قصد کشور گشایی و باج ستانی و بدست آوردن برده و

سنگ های معدنی به آنجا هجوم می آورد. تنها راهی که پیش روی

ساکنان کوه های زاگرس قرار داشت ،پناه گرفتن در کوهستان و اتحاد با

یکدیگر بود. چنانکه پیش از این گوتی ها و لولوبی ها نیز برای مقابله با

مهاجمان متحد شده بودند. اما این اتحاد گستردگی و قدرت فراوان

نداشت.بنابراین لازم بود اتحادیه بزرگتری تشکیل گردد.در حدود سال هزار

ق. م. دولت اورارتو نیز مانند دولت آشور به کوهستان های شمال غربی

ایران چشم طمع دوخت و در نتیجه سالیان متمادی میان آن دو جنگ در

گرفت و فرصتی بدست آمد تا تعدادی از قبایل ساکن شمال غربی ایران

اتحادیه ای تشکیل دهند که به اتحادیه ماننایی مو سوم شد. اتحادیه

ماننایی برای مدتی توانست موقعیت خود را حفظ کند اما سرانجام در زیر

ضربات دولت آشور کمر خم نمود.تجزیه اتحاد ماد تنها به وسیله قبایل ماد

صورت گرفت و اتحادیه ای تاسیس گردید که به مراتب وسیع تر و

قدرتمند تر بود.در این اتحادیه قبایل ماد حتی از همراهی قبایل غیر آریایی

نیز استقبال نمودند. مقابله با تهاجمات آشوریان بر ایشان ضرورتی حیاتی

یافته بود. زیرا آشوریان در هر هجوم هر آنچه را می یافتند به غارت

می بردند ، خانه ها را ویران و مردان را اسیر می کردند و یا می کشتند.

کسی که هدایت قبایل ماد را بسوی وحدت بر عهده داشت دیااکو نام

 داشت.او از روسای طوایف بود. کدخدایی روستای خود را بر عهده

داشت. تشکیل اتحادیه قبایل ماد و بنیانگذاری دولت توسط آنان ،

آشوریان را بر آن داشت که بر شدت حملات خود بر کوهستان های

شمال غربی ایران بیفزاید. زیرا قدرت یافتن این اتحادیه می توانست برای

آشور اسباب دردسر باشد.در مقابل ماد ها برای آمادگی بیشتر در برابر

تهاجمات دژ هگمتانه را ساختند.ماد ها قبلا نیز از دژهایی که در

ارتفاعات می ساختند برای دفاع بهره می بردند، لیکن دژ هگمتانه دارای

دیوار های متعدد و توان دفاعی بیشتری بود.این دژ که در محل شهر

کنونی همدان قرار داشت مرکز دولت ماد بشمار می آمد و جایی بود که

ماد ها دیااکو را بر خود به فرمانروایی برگزیدند.دیااکو که حدود 708 ق. م.

به فرمانروایی ماد ها رسیده بود ، به قریب 50 سال حکومت کرد. در این

 مدت تمام مساعی اوصرف حفظ موجودیت اتحادیه ماد در برابر تهاجمات

آشوریان گردید. پسر و جانشین دیااکو خشتریتی (فرورتیش) نام داشت

. او از درگیری های ماد در بین النهرین و نواحی اطراف آن برای توسعه

قدرت قلمرو ماد بهره برد. اقدام اولیه خشتریتی  تشکیل ارتشی بود

که سیاست دفاعی ماد را بسوی تهاجم و لشکر کشی هدات کند.

به همین جهت ارتشی مجهز  تعلیم داد. این ارتش از یک سو اهداف

خارجی دولت ماد را تعقیب می نمود و از سوی دیگر توسعه تشکیلات

 ماد و تحول اجتماعی جامعه ماد را موجب می شد.

                                                           

                             مطالبی چند درمورد  هگمتانه 

دژ هگمتانه  ، که به دستور دیاکو ساخته شد

                                                          ادامه دارد...

[ چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ] [ 10:16 قبل از ظهر ] [ مارال ] [ ]

از آنجایی که همه جا رایج بود که فضایل هر موجودی که انسان  آنرا بخورد

به وی منتقل می شود، طبیعی است که مردم کم کم به این اندیشه

افتاده اند که خدایان خود را بخورند . بسیاری از اوقات شخصی را انتخاب

می کرده و او را خوب می پرورده و عنوان خدایی به وی می داده اند تا

بعد او را بکشند و خونش را بیا شامند و گوشتش را تناول کنند.

هنگامی که غذای انسان حالت تامین شده تری به خود گرفت،

مهربانی بیشتری به دل انسان راه یافت و به جای قربانی کردن خدا ، به

این قناعت ورزید که چیز ماکولی را به عنوان رمز و مثال او بسازد و آن را

بخورد . در مکزیک قدیم مجسمه ای از خدا با دانه بار و حبوبات ،

می ساختند و کودکانی را نیز کشته ، خونشان را برآن می پاشیدند و آن

را به جای خدا می خوردند ؛ از مومنان تقاضا می شد که مدتی قبل از

خوردن خدا روزه بگیرند ؛ در هنگام انجام تشریفات ، کاهن اوراد سحری

می خواند تا مجسمه ی خدایی را که بناست خورده شود به خدایی

واقعی مبدل سازد . اگر چه سحر از اوهام و خرافات زاییده شده ،

پایان کار آن به علوم منتهی می شود .قائل شدن جان گرایی برای اشیاء

سبب پیدایش تعداد زیادی عقاید غیر طبیعی و خارق العاده  شده و از آن

میان ، نمازها و مناسک عجیب و غریب ظاهر شده است . مردم قبیله ی

کوکی ، در حین جنگ ، با شجاعت غریبی به کار زار می پرداختند و یقین

داشتند که اشخاصی که به دست ایشان کشته می شوند در جهان دیگر

به بندگی آنان در خواهد آمد. فرد قبیله بانتو ، چون دشمن خود را

می کشد، سر خویش را می تراشد و بر آن سرگین بز می مالد، به این

خیال که دیگر روح مقتول نتواند به او آزاری برساند . بسیاری از مردم اولیه

معتقد بوده اند که نفرین و لعنت اثر قطعی دارد و "چشم زخم" بدون

شک موثر است. اعتقاد به سحر و جادو در مراحل نخستین تاریخ بشریت

پیدا شده و تا کنون هنوز کاملا از میان مردم رخت نبسته است.

فتیشیسم ( عبادت اشیایی که برای آنها نیروی ساحری قائل بودند) از

 اعتقاد به سحر سابقه زیادتری دارد  و آن چه هم از آن برجای مانده

شدیدتر است . چون چنین تصور می شود که بسیار از حرزها و طلسم ها

اثر محدود دارد ، به این معنی که هر طلسم برای عمل خاص بکار میرود .

فیلسوف به این احتیاجی که انسان احساس می کند و می خواهد از

مافوق طبیعت کمک بگیرد ،تبسم می کند و به این دل خوش دارد که

همان گونه که تصور حیات و روحانیت در اشیا سبب پیدایش شعر

گردیده ، سحر و جادو نیز وسیله ایجاد هنر نمایشی و علوم شده است.

فریزر ، می گوید: ریشه افتخار آمیز عم به موهومات و سخافت های عالم

سحر و جادو می رسد؛ حقیقت این است که هر وقت جادو گری در انجام

منظور خود دچار شکست می شده، در صدد بر می آمده است که

وسیله ای به دست آورد تا به کمک آن بتواند نیروهای فوق طبیعت را به

تبعیت از اوامر خود ناچار سازد ؛ به این ترتیب بوده است که خورده خورده

نیروهای طبیعی بیشتر مورد توجه قرار می گرفته ، ولی ساحر ، برای

آنکه مقام خود را از دست ندهد و آبروی خود را حفظ کند ، اثر این

نیروهای طبیعی را پنهان می داشته است تا مردم تصور کنند که اثر

مربوط به همان نیروهای فوق طبیعت است ؛ و این درست شبیه به

تفکر مردم این زمان است که برای نسخه و داروهایی خاصیت سحری

قائل اند . به این ترتیب است که از جادوگری  به تدریج ، پزشکی ،

شیمی ، استخراج فلزات و علم نجوم به وجود آمده است .

                                                              ادامه دارد...

[ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ] [ 1:26 قبل از ظهر ] [ مارال ] [ ]
قسمت  پنجم:

به عقیده دیگران کوروش کم باور و پرتخیل است. این بچه ده ساله امتیاز

سوار شدن به اسب های نیسایی (1) داشت در صورتی که ان اسب

برای کودکان خطرناک بود. این اسب ها از دورترین چراگاه های پارسیان

آورده می شد. قدم هایشان استوار نبود ، ولی اندامی سنگین و

کشیده داشتند و تندرو و جنگی بودند و موقع جنگ دشمن را با دندان

می دریدند و به زمین می کوبیدند ، زیرا از انسان باکی نداشتند.

شامگاهی کوروش با عده ای به تعقیب پلنگی پرداخت و به طرز بدی

فرو افتاد. پلنگ از میان بوته ها رو به تخته سنگی دویدکه زیر آن پناه

جوید و در داخل غار و نیزار از نشانه  شدن به زوبین محفوظ بماند ولی

کوروش سعی کرد سواره آنرا بگیرد. اسب نیسایی او خود را به انبوه

بوته های خار زد و به سر وقت پلنگ رسید. کوروش خم شد تا آنرا با

زوبین بزند، پایش از رکاب در رفت و سرازیر شد. زمان کوتاهی ،در حالی

که از تصادم به سنگ صدمه خورده بود، به پوزه آن حیوان که غرش

می کرد نگاه نمود. آنگاه حیوان از هول بدر جست و وقتی که یاران او

به کمکش شتافتند او به حال حیوان وحشتزده می خندید.وی در جواب

نگاه متعجب یک شکاری چنین گفت: این پلنگ ها زیانی به خاندان ما

نمی رسانند. نیاکان من هخامنشیان کله و پوست پلنگ بر خود

می پوشاندند. یکی از جوانان گفت : حارس خانواده من هم شیر است

ولی این دلیل نمی شود که من خودم را روی آن بیندازم.کوروش بالا به

سنگ ها نگاه کرد و گفت می دانم کجا فرار کرده است. بالاتر که رفتند

اثری از پلنگ نبود ولی نقش هایی از حیوانات روی تخته سنگ ها دیده

می شد. یکی پرسید این چیست؟ کوروش به حالت شاعرانه ای گفت:

در زمان نیاکان ما ، آنگاه که آدمی از مرحله حیوانی بدر آمد و به

استعمال آتش و آب توانا گردید، پادشاه آنان کیومرث بود که برای آنان

آیین نهاد . در آن هنگام دیوها از ظلمات شمالی حمله آوردند و پسر او

را کشتند. کیومرث سلاح بر تن کرد و جنگیان خود را برخواند و آنان رو به

راه شمال پیشروی کردند تا انتقام پسر پادشاه را بستانند. گفته اند که

بر سر راه همه شیر ها و پلنگ ها و یوز پلنگ ها به آنان پیوستند و این

حیوانات مهربان نیاکان ما را یاری رساندند تا به دیو ها فیروز ی یابند و

انتقام فرزند پادشاه را بگیرند.عادات آریایی های سیار بر این بود که آثار و

اخباری از خود و خدایان خود به خصوص "مهر" که خدای جنگاور بود ، در

غار ها یا بر لوحه سنگ ها باقی گذارند. مهرداد از شنیدن خبر حادثه ببر

با خشم اظهار داشت: اگر از کوروش پیروی کنید شما را فقط به کنگ دز

(2) هدایت خواهد نمود. زیرا کنگ دز یک سرزمین ناموجود خیالی و یک

قلعه افسانوی ارواحی بود که مدام درارتفاعات می جستند.منظور مهرداد

این بود که کوروش همراهان خود را وادار به جستجوی بیهوده خواهد

ساخت.در همان ماه شکار ببر بود که کوروش ریشخند کننده خود مهرداد

را کوبید. این اتفاق در راه تنگ میدان تیر اندازی پیش آمد . این میدان

برای اسب دوانی هم بکار می رفت زیرا پارسیان مشق تیراندازی را بر

روی اسب در حال تاخت می آموختند. روزی کوروش بعدازظهر سختی

را گذرانده  و درمانده شده بود و از این میدان می رفت  . و کمانش

کشیده بود، صدای یک اسیر جنگی نیسایی را شنید که به او نزدیک

می شود. مهرداد را دید که سوار اسب روبراه در حرکت است.در این

موقع مهرداد وضع جنگاوری به خود داده و شمشیر بر کمر و سپر خود به

پهلو آویخته بودتا کوروش را شناخت ، با خشونت فریاد زد : پسر از راه

بیرون شو! کوروش بی حرکت در راه بماند . پس مهرداد زوبین خود را بلند

کرد و به اسب خود رو به پیش هی زد. اسب نیسایی از برابر آدمی هرگز

برنمی گشت. کوروش خشمگین شد و عضلاتش گره بست و بدون تامل

تیری از ترکش بدر کشید و با نیروی تمام آن را از کمان رها کرد . تیر بر

فراز ران اسب و زیر سپر مهرداد به هدف جست و مهرداد از زین به زمین

سرازیر شد و بنای ناله گذاشت. یک غرور خشونت آمیز خشم کوروش

را بدر برد. مهرداد  با تیر که در رانش فرو رفته بود ورافتاده و کسی جز

یک دختر هخامنشی که کوزه آبی را بر تارک خود میزان کرده بود حاضر

نبود زخمی شدن حریف را مشاهده کند.کوروش او را به نام "کاسندان"

می شناخت که اغلب حین  انجام کارهای خود به کنار میدان می آمد و

مشق جنگیان را تماشا می کرد.کوروش او را صدا کرد و گفت غلامان را

خبر کند و مهرداد را به پناهگاهی حمل کنند و خود کمانش را به دور

انداخت و با اسب ایستاده نزدیک شد و به کمر آن برجست. دخترک با

التماس به کوروش گفت: برو به دربار پدرت، زود باش زود باش!

ولی کوروش کار دیگر کرد.

                                                           ادامه دارد...

*******************************************************

پی نوشت :

۱: نیسیا نام چند شهر و ناحیه است که معروفترین آن ها یکی در

مغرب ایران و دیگری در خراسان و دیگری در فارس بوده .

۲: کنگ دز که آنرا کنگ بهشت هم نامیده اند، نام قلعه ای بوده که

در شاهنامه هم آمده.
 

[ شنبه نوزدهم بهمن 1387 ] [ 10:42 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]

هنگامی که انسان اولیه عالمی از ارواح برای خود ساخت، بدون آنکه

ماهیت واقعی و تمایلات آن ها را بداند ، در صدد بر آمد که خشنودی

آن ها را جلب کند و از آنها در امور خود استمداد جوید؛ بدین ترتیب است

که بر جانگرایی برای اشیا ، که ریشه ی دیانت ِ اولیه است ، عامل دیگر

سحر و جادو افزوده شده است، و این سحر به منزلۀ روح شعایر دینی

به شمار می رود. مردم پولینزی چنین می پندارند که در جهان اقیانوسی

پر از نیروی سحر آمیز وجود دارد به اسم مانا؛ و جادوگر کسی است که

بر اقیانوس دست دارد و از آن در حل مشکلات برخوردار می شود.

روش هایی که در ابتدا برای جلب کمک ارواح و پس از آن ، خدایان به

کار می رفته " روش تقلیدی" بوده است؛ مثلا، اگر می خواستند باران

ببارد، جادوگر آب بر زمین می پاشید ، و برای آنکه بهتر تقلید شده باشد

آب را از روی درختی به زمین می ریخت؛ از فبیله کافر ها چنین حکایت

می کنند که هنگامی ، خشکسالی آن فبیله را تهدید کرد، مردم آن از

کشیش مبلغی خواستند تا چترخود را باز کند و برسر بگیرد و به کشتزار

رود؛ در سوماترا زن نازا مجسمۀ طفلی درست می کندو در بغل می گیرد

، به این امید که هر چه زودتر جنینی در شکم او ظاهر شود. در مجمع

الجزایر بابار، در مالزی ، زنی که آرزوی مادر شدن دارد عروسکی با پارچه

قرمز درست می کندو پستان به دهن او می گذارد و اذکار سحری

خاصی را، در ضمن، می خواند؛ پس از آن ، کسانی را نزد مردم دهکده

می فرستد تا همه جا این خبر را منتشر کنند که وی باردار شده است و

دوستان وی برای تبریک نزد او بیایند.در قبیله دایاک، در بورنئو، هنگامی که

جادوگر می خواهد درد زادن را بر مادری آسان کند، خود وی، در مقابل آن

زن حرکات وضع حمل را انجام می دهد، به خیال اینکه با نیروی سحر خود

او را وادار به تقلید سازدو بچه به دنیا گام نهد؛ در قرون وسطیا، برای

جادو کردن شخصی، صورت مومی او را می ساختند و در آن سوزن فرو

می کردند؛ هندیشمردگان پرو عروسکی را به عنوان مجسمه ی شخص

مورد نفرت می سازند و آن را می سوزانند و به این کار خود نام سوزاندن

روح می دهند. روش تلقین از راه سرمشق دادن ، مخصوصا در مورد

حاصلخیز کردن زمین، زیاد به کار می رفته است. دانشمندان زولو چون

مردی در جوانی می مرد، آلات تناسلی او را می بریدند و آن را پس از

بریان و خشک کردن ، می کوبیدند و به شکل گرد  در آورده بر روی مزارع

می پاشیدند. در بعضی جاها رسم بود از میان خود، برای فصل بهار،

شاه و ملکه ای انتخاب می کنند و آن دو را در یک مجلس علنی به

یکدیگر تزویج می کنند، به این امید که مزارع عبرت بگیرند و شکوفه کنند

و بارور شوند.در جاوه، کشاورزان مخصوصا در مزارع برنج با زنان خود

همخوابگی می کنند تا محصول فراوان بدست آورند.این همه برای آن

بوده است که آن مردم ساده از تاثیر نیتروژن در حاصلخیزی زمین

هیچگونه اطلاعی نداشتندو بدون آنکه بدانند گیاهان هم نر و ماده ای

دارند، باروری زمین را به بارور شدن زنان تشبیه می کردند؛ اینکه در

زبان انگلیسی لغت واحدی برای دو قسم میوه ی انسان و گیاهی

موجود است ، خود ، نماینده ی روح شاعرانه ی نخستین

نیاکان ما به شمار می رود.

                                                  ادامه دارد...

[ پنجشنبه سوم بهمن 1387 ] [ 2:22 قبل از ظهر ] [ مارال ] [ ]

این جوان را که نام چوپان داشت، چنین آموخته بودند که مهمترین چیز

 راستگویی است. این گونه جوانان  در آن روزگاران هنوز به سن شمشیر

 نرسیده بودند ، چنین مطالب را در دربار از آموزگاران خود فرا می گرفتند.

در نخستین روشنایی روز ، خواه با شعله سرخ آفتاب ، خواه با پرده تار

 باران ، آنان بر پلگان سنگ سیاه گرد می آمدند. کمبوجیه در نظر داشت

درسر در و سوی پلگان پهناور ، مجسمه سنگی ارواح کار بگذارد تا کاخ

او را نگهبانی کنند... ولی از این عمل منصرف شد و گفت: برای انتخاب

بهترین نگهبانان درگاه فکر زیای باید کرد. نیزه داران و شکاربانان هم به

نگهبانی سر در اونمی پرداختند، فقط غلامانی مانند امبا در آنجا چمباتمه

می نشستند و منتظر می شدند تاچون اعیان به دیدن کمبوجیه بیایند و از

اسب پیاده شوند، لگام آنها را بگیرند . این آیندگان چند صد قدمی در

راهی که از آجر قرمز وسط باغی پر از درختان چنار کشیده شده بود

می رفتند؛ آنگاه غالبا َ شاه را مشاهده می کردند که از ایوان خانه به

باغبانان بانگ می زند. میهمانان متشخصی که از بین النهرین می آمدند

وقتی تنه های گرد درختان را که ایوان بر روی آنها استوار بود دیدند،

لبخند زدند و کمبوجیه با عصبیت اظهار داشت خانه او معبد نیست که

تا با ستون های سنگی صاف استوار شده باشد. پسرانی که در مدارس

درباری درس می خواندند به اشارت نوشتنی آگاه نبودند و ناچار به کلمات

شفاهی آموزگاران خود اکتفا می کردند.البته اگر دروغی میان آن کلمات

جا می کرد آنان  اندیشه نابجایی فرا می گرفتند و چون نمی توانستند با

قلم روی الواح گلی یا با مرکب بر کاغذ پاپیروس(1) بنویسند ناچار بودند هر

چه را می شنیدند مانند دانه غربال شده که در محفظه خشک نگهداری

می شود در حافظه خود نگهداری کنند.همچنین روی نیمکت های چوبی

ساده می نشستند و به شاعران وسرایندگان که داستان های سرزمین

نیاکان خود ایران و مسکن قدیمی شان آریان ویج(2) که در شمال شرق

واقع بود،می خواندند گوش می دادند.مراقبت می شد تا کوروش فراموش

نکند که وی آریایی و سوار کار و کشور گشاست . وی سرود هایی را که

به نام آفتاب و هفت اورنگ آسمان شمالی خوانده می شد، گوش می داد

و حکمت معالجه با گیاه و فلسفه را فرا می گرفت و مجبور بود مسائل

مربوط به اعداد را در ذهن خود حل کند و به مطالب بغرنج جواب پیدا کند.

( نظیرآن که چیست که قله کوه ها را می پوشاند ، سپس ناپدید

می گرددو به دره ها می رود و بار دیگر ناپیدا می گردد تا حیوان و انسان

را غذا بدهد)جوانان مسن تر که ریش داشتند و شمشیر به کمر

می بستند تمام این گونه تعلیمات را برای کودکان خلاصه و آسان

می کردند و می گفتند آنچه مهم است شخص باید سوار کاری خوب بداند

و تیراندازی آموزد و راستگو باشد. کوروش اولین فرزندمادری بود که در

جوانی در گذشت ، پس برادر نداشت ولی نا برادری و عموزادگانی داشت

که با او در می آویختند. مخصوصا پسران جنگاوران و اعیان و اشراف به او

کج نگاه می کردند ، زیرا او را یکی از اهالی پاسارگرد

می دیدند که رجحانی به آنان نداشت.

***********************************************

پی نوشت:

1: papyrus نام  نباتی که در قدیم در مصر فراوان بوده و از آن خوراکی و

 قماش و کاغذ می ساختند.

2: Aryanvej  نام یکی از نقاط دیدین سرزمین ایران است که در کتاب

اوستا آمده ، به عقیده بعضی دانشمندان در شمال غرب به سرزمین

میان ارس و رود کور( یا کوروش) قفقاز اطلاق می شد که بعدا آن جا را

اران نامیدند. برخی دیگر آنجا را در شرق ایران می دانند. نام ایران در این

کلمه مستتر است.

                                        ادامه دارد....

[ شنبه بیست و هشتم دی 1387 ] [ 9:26 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]
                           

                            رقص صوفیان

 

« سماع در لغت , مصدر عربي و به معناي شنيدن است و در اصطلاح

 صوفيه , وجد و خال همراه با آواز خوش است. مراسم سماع سفري

عرفاني را تدارك مي بيند كه صعود روح انسان از ميان ذهن و عشق به

سوي كمال مطلق است. گردش به دور حقيقت. رشد در ميان عشق ,

رها كردن نفس , جستجوي حقيقت و رسيدن به كمال. پس از سفر

عرفاني خود در حاليكه به بلوغ و كمال رسيده است بر مي گردد , تا

عاشق و خادم تمام بندگان خداوند صرفنظر از عقايد ,گونه ها , رده ها

و مليت ها باشد

پیدایش سماع

تاریخ نشان میدهد در آغاز آفرینش ، آن روزگاران که انسان خود را

شناخته و شایسته تفکر و تصمیم گیری دانسته ، موسیقی را نخستین

 انعکاس التهاب و شور ، هیجان و شوق درونی خود دیده است . که در

خارج از وجودش تحقق یافته و موجب حالت و جد و حال ، طرب و نشاط

گردیده ،زمانی هم حزن و اندوه ، اما در عین حال ، اثر تسکین دهنده ، و

 آرامش آورنده با خود همراه داشته است .

در پی این دانشتن عده ای از اهل تحقیق سفر در تاریخ را آغاز کردند ،

بیوت الهی که در آنها بر پیامبران وحی نازل شده است ، شهر و دیار

 کوچه و بازار ، کاخهای ویران و برقرار مانده را گشته اند تا شاید بر این

مدعا دلیل بیابند و به جامعه محققان پیشکش کنند . ذوق دانستن و

شوق یافتن مقصود ، مسافران وادی تاریخ را به سرمنزل مقصود راسانیده 

 هرکدام به در یافتن از حقایقی مسرور گشته اند و همان یافته خویش را

 تاریخچه پیدایش سماع دانسته اند .گفته اند : آنگاه که تاج " خلقت بیدی "

( سوره ص آیه 75 ) را خدای تعالی به دوست خویش بر سر آدم نهاد و

شرف " خلق الله آدم علی صورته " ( شرح تفسیر جوادی آملی ج 5 ص

 217 ) به او عنایت گردید ، حله " نفخت فیه من روحی " ( سوره ص آیه

72 ) در برش پوشانیده شد ، تکانی خورد عطسه ای زد و سربلند کرد و

 گفت " الحمد الله الرب العالمین " . پاسخ آمد : " یرحمک ربک یا آدم

 للرحمه خلقک " ( تاریخ انبیا ص 90 ) .

اسرار حروف سماع

در روز میثاق پیش از اینکه پروردگار ذریه بنی ادم را مخاطب قراردهد .

نخستین چیزی که برای بنی آدم آفرید آلت " فهم" و سپس " سمع و

نطق " بود و با خطاب " الست " و پاسخ " بلی " هر سه را بکار انداخت ،

هرچند که خلقیت نطق بر فهم و سمع تأخر دارد ، اتحاد فهم و سمع از

پرتو نطق صورت می گیرد و اگر خطابی از جانب پروردپار نیم شد ، نه گوش

 چیزی میشنید و نه آلت فهم چیزی می فهمید .

هر کلام صورتی دارد و معنایی ، صورت آن لفظ، صوتی است که شنیده

میشود و معنای آن حقیقتی است که فهمیده میشود . و همان گونه که

در شنوایی و تعقل و بینایی و قوای دیگر مناسب و ارتباطی موجود است ،

در کلمات نیز میان لفظ و معنی یک نوع مناسبت طبیعی و ذاتی وجود دارد

 چنان که غزالی برای عشق و سماع این مهم را بیان کرده می نویسد :

" سین و میم سماع اشارت است به " ســم " یعنی سر( SER ) سماع

مانند " سم " است و شخص را از تعلقاتی که به اغیار دارد می میراند و

به مقامات عینی میرساند " عین و میم " اشاره است به " مع " یعنی

 سماع شخص را به معیت ذات الهی می برد . پیامبر "ص" فرمود :

" لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب و لا نبی مرسل " .

و سین و میم و الف ، سماع اشاره است به سما ( آسمان ) یعنی

شخص را علوی و آسمانی می گرداند و از مراتب سفلی خارج میکند .

 و الف و میم سماع اشاره است به ام ( مادر ) و منظور این است که

 صاحب سماع مادر هر چیز دیگر است و از پرتو روحانیت خود از غیب

مدد میگیرد و حیات علمی را که کلمه " ماء " ( آّ ب ) بدان اشاره می کند

 به همه چیز می بخشد . و عین و میم سماع اشاره است به " عم "

 ( فراگیری ) یعنی سماع کننده با روحانیت خود علویات را و باحیات قلب

 خود انسانیت را و با نور نفس پاک خود جسمانیت و احوال دیگر را

 فر امیگیرد ( بوارق ص 165 )

زمان پیدایش سماع

در باره زمان پیدایش مجلس سماع اطلاع دقیقی در دست نیست ، لکن

سماع سابقه ای مذهبی غیر اسلامی داشته و از زمانهای بسیار دور 

( ميترائيسم و مهرپرستي ) در پرستشگاهها مورد استفاده واقع شده

و به شنوندپان رقت قلب می بخشد ( تاریخ خانقاه ایران ص 429 )

ولی قدر مسلم این است در صدر اسلام سماع بدان صورت که در مجالس

صوفیه برگزار شده وجودنداشته است ، تا در سال 245 هجری که ذالنون

مصری از زندان متوکل آزاد گردید ، صوفیان در جامع بغداد به دور او گرد

آمده و درباره سماع از او اجازه گرفتند قوال شعری خواند و ذوالنون مصری

 هم ابراز شادی کرد و در سال 253 که نخستین حلقه سماع را علی

نتوخی یکی از یاران سری سقطی ( متوفی 253 ) در بغداد به پا کرد.از این

 زمان به بعد مجالس سماع شکل به خود گرفته ، تسکیل حلقه سماع

مرسوم گردیده گروهی به نظاره آن پرداختند ، جاذبه موسیقی همراه یک

 سلسله سخنان عرفانی و محرک ، افراد پرشور و حساس را به نوعی

 روحانیت و معنویت دعوت می کرد و عده ای از اشخاص متفرقه نیز همراه

 صوفیان به سماع می پرداختند .

شکل اولیه مجالس سماع

در روزهای نخستین ، مجلس سماع عبارت بود از یک محفل شعر خوانی

که به وسیله خواننده یا گروه جمعی خوانندگان خوش آواز اجرا می شد

و صوفیان با حالت و زمینه ای که داشتند تحت تأثیر صوت خوش و پر

معنی کلام قرار میگرفته و حالی پیدا می کردند و پای کوبی می پرداختند

، پس از آن رفته رفته برای تحریک و تأثیر بیشتر از نی و دف استفاده کردند .

این مجالس سماع ، به سبب علاقه صوفیان پیوسته تشکل می شد و در

همه جا رواج داشت به حدی که هجویری می گوید : " من دویدم از عوام ،

گروهی می پنداشتند که مذهب تصوف جز این نیست "

وضع مقررات و شرایط مجلس سماع

اقبال و توجه افراد متفرقه موجب ناراحتی سالکان گردید ، به همین لحاظ

می بایستی از ورود عده ای به مجالس سماع جلوگیری به عمل می آمد 

 وضع مقررات و شرایط و آداب بهترین فکری بود که از نخستین لحظات

شکل گرفته مجالس سماع توانست از ورود اشخاص متفرقه به سماع

 جلوگیری به عمل آورد. مثلا قانون : محل اجرای سماع باید از عوام خالی

باشد ، و مردم ناجنس و عوام الناس و ثقلا در سماع شرکت نکنند کسی

که جز و اعضای مسلک طریقت نیست نباید در میان جمع وارد شده و به

 سماع بپردازد و مقرر کردن کسب اجازه برای سماع یا عنوان نمودن :

سماع بر کسی حلال است که نفس او مرده و دلش زنده باشد و در عین

 حال اهلیت داشتن سماع کنندگان نیز در حد مقدور مورد نظر بود . از

 طرفی صاحب نظراتی چون ابونصر سراج و هجویری برای جلوگیری از

خطرات احتمالی ، ورود مبتدیان را به سماع منع کردند با تمسک به

کلماتی چون سماع نیاید، نکنید و یا آن را عادت نسازید و دیر به دیر کنید

تا تعظیم آن از دل نشود و نظیر این مقررات موجب گردید شدیدا از ورود

 اشخاص متفرقه جلوگیری به عمل آورند .

سماع خانه ها

مراکز صوفیانه که به نامهای خانقاه ، زاویه ، رباط ، صومعه ، دویره ، لنگر

 تکلیه بر قرار میشد شامل یک حیاط مرکزی و رواق های طولانی در دوسوی

 آن ، در قسمت داخلی حجره های خلووت قرارداشت در یک سمت سالنی

بود و مسجد کوچکی برای اقامه نماز ، محلی برای قرائت قرآن ، مکتبی

 برای آموزش قرآن ، مرکزی که در آن معارف تدریس می شد ، اطلاقی که

 شیخ و دیگر اعظاء وا بسته او مانند همسر و فرزندان بسر میبردند .

و در تمام مراکز یادشده از قرن چهارم به بعد جهت سماع که به قول مولانا "

بزم با خدا " یا " بزم معنوی " یا معرکه یی روحانی یا سماع مقدس سماع

خانه هایی با شکل خاصی بنا نمودند که با گذشت زمان نواقص آن برطرف

 شده بهصورت ایده آلی در آمد .

البته گاهی هم شخص باذوقی عده ای را به منزل خویش دعوت کرده ،

ضمن پذیرایی از آنان ، سماعی نیز در آنجا انجام می گرفت . و در بعضی

مواقع مراسم به جای این که در سماع خانه ها برگزار گردد در بازار شهرها

بر پا میشد ، مثلا " عمربن الفارض " در بازار شهر مصر " ابوسعید ابوالخیر"

 در بازار بغشور ، " جلال الدین محمد خراسانی " در بازار زرکوبان قونیه و

 مانند " اوحد الدین کرمانی " با پیدا کردن محلی مناسب مثلا خانه ای

 متروکه در مصر یا چون " نظام الدین چشتی " در دهلیز خانه یا چون

" عبدالله رومی " در حجر درب به رویش بسته سماع میکردند و یا در

 زیرزمینی که بوی آشنایی استشمام می نمودند گاهی در دبستان ها

 و زمانی در جماعت خانه ها یا طشت خانه ها یا در سرای نزدیکان و

یا در زیر دیوار کوشک ها حال سماع دامن جان را می گرفت و بالای بام

جماعت خانه با غزل خوانی امیر خسرو دهلوی چشتی شور و هیجان

 حاضرین تبدیل به سماع می شد .

سماع گران تاریخ

عارفان طبعا اهل دل و احساسات می باشند و به حکم تمایلات فطری

 سرو کارشان با عواطف و تخیلات زیباست و اگر چنین نبود به راه سیر و

سلوک کشیده نمیشدند ، به همین لحاظ مذاق جانشان از شنیدن آواز

 خوش و نغمه دلکش متلذذ می شد . سماع گران تاریخ :

قرن سوم

عمرو بن عثمان مکی ، ذوالنون مصری ، سری سقطی ، جنید بغدادی ،

ممشاد دینوری ، یحیی بن معاذ رازی ، البوالحسین دراج ، ابوالحسین

نوری سمنون محب ابو سعید خراز ، ابو اسحاق شامی چشتی .

قرن چهارم

ابو عبدالله خفیف شیرازی ، ابو سعید ابوالخیر ، ابوعلی رودباری ،

ابوالقاسم نصر آبادی ، عبدالله بن محمد راسبی بغدادی ، ابوبکر رودباری ،

 ابو عثمان مغربی ، ابوالحسن حصری ، ابوبکر شــبلی ، احمد بن یحیی .

قرن پنجم 

ابو اسحاق کازرونی ، احمد غزالی ، ابویوسف چشتی

قرن ششم

اسماعیل قصری ( که نجم الدین کبری خرقه اصل از دست ایشان

 پوشیده است ) ، عین القضاه همدانی .

قرن هفتم

شیخ شهید نجم الدین کبری ، شیخ شهید مجد الدین بغدادی ،

روزبهان بقلی شیرازی ( که با روزبهان وزان مصری دو شخصیت عالی

 رتبه جداگانه می باشند ) ، سیف الدین باخرزی ، بهاءالدین زکر باملتانی

، حمید الدین ناگوری ، سعد الدین حموی ، شمس تبریزی ،او حد الدین

 کرمانی ، رضی الدین علی لالا ، جمال الدین گیلی ، فرید الدین عطار

 نیشابوری ، سلطان العلما پدر مولانا جلال الدین ، بابا کمال

جندی که تمامی از یاران و ناشران تفکر نجم الدین کبری بوده اند .

 فخرالدین عراقی ، نظام الدین اولیاء ، مولانا جلال الدین محمو مولوی

خراسانی ، امیر خسرو دهلوی .

قرن هشــتم

رکن الدین احمد علاءالدوله سمنانی ، صفی الدبن اردبیلی ، محمد

 شیرین مغربی ، شاه نعمت الله ولی ؛

قرن نهم

خواجه مسافر خوارزمی ، شیخ محمد شمس الدین لاهیجی

 شارح گلشن راز ،

                                  


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ] [ 11:17 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]

 

او را نام کوروش می خواندند که نام پدرش هم بود و این کلمه معنی

چوپان می داد (1)؛ ولی این جوان شغل گوسفند داری نداشت .

البته  صد ها رمه بر دامنۀ آن کوه ها می چریدند و تا آنجا که

 برف های قله ها آب می شد نزدیک می شدند.پاسبانی این

 رمه ها به عهدۀ مردم سالدیده و سگ های شبانی بود. میان

مردم افسانه ای شایع بود که شاه چوپانی به نام کوروش ملت خود

 را پاسبانی می کند و آنها را به نان و نعمت رهبری می نماید و از

حیوانات وحشی و شیاطین و غارتگران آدمیزاد مصون می دارد.

مادرش بعد از زاییدن او درگذشت و بی درنگ اعضای خانواده گرد

آمدند و گفتند زادگاه بچه محل برای سکونت مناسب نیست. پدرش

 کمبوجیه گفت که:" این کار تنها با نظر خانواده نمی شود بلکه

 شورای سه قبیله هم موافقت کند و به نظر من عزیمت از اینجا

صلاح نیست. این دره برای اسب و آدم سازگاری است و در واقع

 بهشتی است." دره ای که کمبوجیه" شاه کوچک" می گفت در

ارتفاعات شمال شرقی بوده و رودی سیل آسا از قعر آن جاری بود

 که گذشته از آوردن آب مشعر صدای ناهید هم بود(2). کمبوجیه

فرمان داد در ساحل مقابل رود آتشکده های دوگانه بسازند و شبانگاه،

شعلۀ آتش مقدس بلند گشت . به نظر او این محل غیر از تقدیس آب

 و آتش، در مقابل دشمنان هم سنگر طبیعی تشکیل می داد. کاروان

بازرگانان آنجا را پارسه گرد نام نهادند که به معنی اردوگاه پارسیان

 می آید. البته نمی شد آنجا را کاملا شهر نامید. پس کوروش جوان

 اوایل عمر خود را در این کوهستان گذراند و از پنج و شش سالگی

به اسب سواری خو گرفت و با عموزادگان خود چه پسر و چه دختر

سوار اسب های برهنه می شدند و یال اسب ها را می گرفتند و

 دست به دست یکدیگر می دادند. این سواری های مستمر سبب

می شد آنان به مسافرت های دور دست بروند و به پیادگان به نظر

پستی نگرند. امبا(emba ) مهتر کوروش که اهل گرگان بود عقیده

داشت که کوروش در سواری مانند پدرش کمبوجیه یک شاه کوچک

 است. کوروش مچ خود را پیش غلام خود تکان داد و از بازوبند نقرۀ

او بلوری آویزان بود که روی آن دو پر گشوده نقش شده و زیر آن

نقش اژدهای سه سره دیده می شد که بزرگترین دیو ها بود. آنگاه

 گفت:" امبا، من با این نشانی پسر پادشاه بزرگی هستم نه کوچک،

 تو چرا شاه کوچک گفتی؟" امبا دست های خود را تمیز کرده و

 نشان را معاینه کرد و گفت:" من پادشاه ماد را دیده ام که کشوری

 بزرگ را با مردم زبان های گوناگون اداره می کند، پس او یک پادشاه

بزرگ است. ولی پدر تو تنها بر یک سرزمین و یک مردم دارای یک زبان

حکومت می کند. آیا شاه کوچک نیست؟" کوروش جوان از معلومات

 او حیرت کرد و از کمبوجیه حقیقت امر را پرسید. کمبوجیه ریش

کوتاه خاکستر خود را با دست مالید و گفت:" تا مقصود چه باشد.

میان قبایل ما ، مرا پادشاه بزرگ می شناسند. ولی خارجیان مرا

شاه کوچک می نامند." کوروش گفت:" عقیدۀ خودت چیست؟"

جواب داد:" من که کمبوجیه باشم می گویم این سرزمین پارس را

که من دارم و اسب عای خوب و مردان نیک دارد، خدایان بزرگ به

 من عطا کرده اند و به یاری آنان، آن جا را نگهداری می کنم." با این

 جواب کوروش قانع شد ؛ ولی چند سال بعد که آنرا به خاطر

 می آورد خوشش نمی آمد ولی می دانست که پدرش راست گفته.

                                           ادامه دارد...

*********************************************

پی نوشت:

1: بعضی از علما گفته اند کلمه کوروش به زبان قدیم شوش به

معنی چوپان آمده، چنان که در کتاب عهد عتیق، کتاب اشعیا باب

44 خدا آن پادشاه را شبان خود می خواند. و به نظر" یوستی "

 دانشمند آلمانی از ریشه ایرانی است و به معنی خور یا

خورشید است.

2: تلفظ قدیم ایرانی آناهیته (به معنی بی عیب) در آیین ایران

باستان ربة النوع آب.

***************************************************

پی نوشت :

از آنجایی که بعضی دوستان تارنما با دیدگاه های مختلف به زندگی

این مرد بزرگوار پرداخته بودند و با مطالبی که من خوانده بودم متفاوت

 بود تصمیم گرفتم بر اساس مطالعات خودم به طور مفصل زندگی

ابشان را بیان کنم. از دوستان خواهش دارم که اطلاعات خود را

 نیز بیان کنند تا بررسی از جهات مختلف باشد

در ضمن بر گرفته از کتاب کوروش کبیر از هارولد آلبرت لمپ

ترجمه دکتر رضا زاده شفق می باشد

                                                        

[ شنبه چهاردهم دی 1387 ] [ 11:50 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]
قبلا نقل شد که ُ گرسیوز بعد از مراجعت ُ در نزد افراسیاب از سیاوش

به بدی یاد کردو افراسیاب سه روز فرصت فکر کردن خواست.  اما روز

چهارم نتوانست از مهر خود چشم بپوشد و به آساني از سياوش دل

برگيرد. پس به گرسيوز گفت:

چو او تخت پرمايه بدرود كرد

خرد تار و مهر مرا پود كرد

ز فرمان من يكزمان سر نيافت

ز من او بجز نيكويي بر نيافت

زبان برگشايند بر من نهان

درفشي شوم در ميان مهان

بهتر است او را بخوانم و نزد پدرش بفرستم. گرسيوز رأي او را

برگرداند و گفت: اگر به ايران برود چون از راز ما آگاهست جز رنج

و درد نصيب ما نخواهد كرد .

نداني كه پروردگار پلنگ

نبيند ز پرورده جز درد جنگ

آنقدر گرسيوز از سياوش و فرنگيس و نخوت و غرور و بيوفايي و

 ناسپاسي شان سخن گفت تا دل افراسياب پر درد و كين شد و سرانجام

گرسيوز را به آوردن سياوش و فرنگيس برگماشت. گرسيوز با دلي پر كينه

نزد سياوش شتافت و پيام افراسياب را برد كه چون ما را به ديدار تو نياز

 است با فرنگيس برخيز و نزد من آي و چندي با ما شاد باش و همين جا

 به نخجير پرداز. چون به درگاه سياوش رسيد و پيغام را رساندـ سياوش

 شاد گشت و دعوت را پذيرفت. اما گرسيوز انديشيد كه اگر سياوش با

 اين شادي و خرد پيش افراسياب برود, دل شاه بر او روشن مي شود و

 دروغ وي آشكار مي ‌گردد. پس چاره اي كرد و از چشم اشك فرو ريخت.

سياوش از غم و دردش پرسيد گفت: افراسياب اگرچه بظاهر مهربانست,

 اما بايد پيوسته از خوي بدش بركنار بود. برادرش را بيگناه كشت و چه

بسيار نامور به دستش تباه شدند. اكنون اهريمن دلش را از تو پر درد و

كين كرده است من دوستانه ترا مي ‌آگاهانم تا چارﮤ كار خود كني. و چون

 سياوش او را آسوده خاطر ساخت كه دل پر مهر را بر رويش مي‌ گشايد و

جان تيره‌ اش را روشن مي‌ كند, گرسيوز پاسخ داد: اين كار مكن و روزگار

 گذشتـﮥ او و رفتار ناپسنديده اش را با خويشان و پهلوانان در نظر بيارر و

فريبش را نخور. صلاح در آن است كه به جاي رفتن نامه اي نويسي و

خوب و زشت را پديدار كني. اگر ديدم كه سرش از كينه تهي گشت

سواري نزدت مي‌ فرستم و جان تاريكت را روشن مي‌ كنم و اگر سرش

 را پر پيچ و تاب ببينم باز ترا مي‌ آگاهانم تا چارﮤ كار بكني.سياوش فريب

گفتار او را خورد و نامه اي به افراسياب نوشت كه از دعوتت دلشادم, اما

 چون فرنگيس رنجور است به بالينش هستم تا بهبود يابد. همينكه رنجش

 سبكتر شد به درگاهت مي ‌شتابم. گرسيوز نامه را گرفت و شتابان شب

و روز مي‌ رفت تا راه دراز را در سه روز پيمود. چون به درگاه رسيد

 افراسياب از شتابش در شگفت ماند. گرسيوز زبان به دروغ برگشاد و

گفت: سياوش به پيشباز من نيامد و به من نگاهي نينداخت و پاي تخت

به زانو نشاندم. سخنم را نشنيد و نامه ام را نخواند. از ايران نامه ‌هاي

 فراوان بر او فرستاده مي‌ شود و شهرش بروي ما بسته مي‌ گردد.

تو بر كار او گر درنگ آوري

مگر باد از آن پس به چنگ آوري


اگر دير سازي تو جنگ آورد

دو كشور بمردي به چنگ آورد

از سوي ديگر سياوش با دل خسته نزد فرنگيس رفت و آنچه شنيده بود

 باز گفت: فرنگيس روي خراشيد و موي كند و گفت: چه مي ‌كني كه

پدرم از تو دل پر درد دارد و از ايران هم سخني نمي تواني گفت, سوي

چين نمي ‌روي كه از اين كار ننگست. پس

زگيتي كه را گيري اكنون پناه

پناهت خداوند و خورشيد و ماه

سياوش او را تسلي داد و گفت:

به دادار كن پشت و انده مدار

گذر نيست از حكم پروردگار

سه روز از اين واقعه گذشت. نيمه شب چهارم سياوش ناگهان از خواب پريد

 و لرزان خروش برآورد. فرنگيس شمعي افروخت و سبب پرسيد. گفت: در

خواب ديدم كه رود بيكراني مي ‌گذرد كه در سوي ديگرش كوهي از آتش

برپاست. جوشنوران بر لب آب جا گرفته اند و به پيش همه افراسياب بر

 پيل نشسته است. چون مرا ديد روي دژم كرد و آتش بردميد. گرسيوز

آتش افروخت و مرا سوخت. فرنگيس او را دلداري داد. اما چون دو بهره

از شب گذشت خبر رسيد كه افراسياب با سپاه فراوان از دور تازان

 مي ‌آيد و سواري از طرف گرسيوز رسيد و پيام آورد كه نتوانستم دل

افراسياب را روشن كنم, گفتارم سودي نبخشيد و از آتش جز دود

تيره ‌اي نديدم. اكنون ببين چه بايد كرد

                                                  ادامه دارد...

*********************************************

پ.ن:

از تمامی دوستانی که در این مدت ما را یاری کردند

بسیار سپاسگزاریم

[ سه شنبه سوم دی 1387 ] [ 1:46 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]


با درود بر دوستان گرامی

از آنجایی که من حدود 10 روز از حضورتان مرخص خواهم بود؛

نانسی زحمت این چند روز را خواهد کشید.

مطالبی که نانسی در این مدت خواهند نگاشت در مورد یلدا

و تمامی وقایع مربوط به آن خواهد بود . و از آنجایی که طولانی می باشد

به طور سریالی هر روز خواهد بود.

من از شما دوستان عزیز ، تقاضا می کنم اگر دوست داشتید

تشریف بیارید. و مطالب را بخوانید. به نظر من که جالب بود.

امیدوارم شما هم لذت ببرید.

                            با آرزوی شب یلدای طولانی :

                                                                مارال

[ جمعه بیست و دوم آذر 1387 ] [ 3:3 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]

اما حشمت و جاه سياوش بر درگاه افراسياب هر روز افزونتر مي‌گرديد.

چندي هم بدين منوال گذشت تا روزي كه پيران به سياوش گفت :

مي ‌داني كه شاه از وجود تو سرافزاز است
:

شب و روز روشن روانش تويي

دل و جان و هوش و توانش تويي


چو با او تو پيوستـﮥ خون شوي

ازين پايه هر دم به افزون شوي


اگر چه دختر مرا داري به فكر كم و بيش تو هستم و سزاوار تو مي دانم

 كه از دامن شاه گوهري جويي تا برگاه خود بيفزايي, فرنگيس از همـﮥ

دخترانش خو بروتر و بهتر است. اگر بخواهي اين راز با شاه در ميان

بگذارم تا با او پيوند كني.سياوش از مناعت طبع و نجابت و پاكي دل به اين

 كار تن در نداد و نخواست كه جريره را آزرده خاطر سازد. پس پاسخ داد:


وليكن مرا با جريره نفس

برآيد نخواهم جز او هيچكس


نه در بند گاهم نه در بند جاه

نه خورشيد خواهم نه روشن كلاه


بسازيم با هم به نيك و به بد

نخواهم جز او گر به من بد رسد


اما پيران او را از جانب جريره آسوده خاطر ساخت. سياوش از اصرار پيران

راضي گشت و گفت: ‹‹حال كه از ايران جدا ماندم و ديگر روي پدر و

رستم دستان و پهلوانان را نخواهم ديد و بايد كه به توران زمين خانه

گزينم پس بدين باش و اين كدخدايي بساز.”


پيران نزد افراسياب شتافت و دخترش را براي سياوش خواستگاري كرد.

 افراسياب نخست به بهانـﮥ آنكه ستاره شناسان او را از داشتن نبيره ‌اي

از نژاد كيقباد و تور بر حذر داشته اند از درخواست پيران سر باز زد. اما

پيران گفتار ستاره شناسان را ناچيز دانست افراسياب را راضي كرد كه

فرنگيس را به سياوش بدهد. پس با شادي بسيار بازگشت و سياوش را

خبر كرد تا آمادﮤ كار شود. سياوش همچنان از عروسي تازه شرمگين بود,

چون دل پاكش به او اجازﮤ بي وفايي به جريره را نمي داد.


سياوش را دل پر آزرم شد

زپيران رخانش پر از شرم شد


كه داماد او بود بر دخترش

همي بود چون جان و دل در برش


پيران كليد گنج را به گلشهر بانوي خويش سپرد. او هم طبقهاي زبر جد

و جامهاي پيروزه و افسر شاهوار و بارﮤ گوشوار و شصت شتر از

گستردنيها و پوشيدنيهاي زربفت و تخت زرين و نعلين زبر جد نگار و صد

طبق مشك و صد طبق زعفران با سيصد پرستار زرين كلاه آماده كرد و با

عماريهاي زرين نزد فرنگيس برد و نثارش كرد. پس از آن:


دادند دختر به آيين خويش

چنان چون بود در خور دين و كيش


فرنگيس را نزد سياوش فرستادند و مدتي چون ماه و خورشيد در بر

 يكديگر نشستند.
يك هفته سراسر كشور در جشن و شادي بود و مردم

از مي و خوان سير گشتند.


چنين نيز يك سال گردان سپهر

همي گشت بي رنج و با داد و مهر


افراسياب كشور پهناوري را تا چين به سياوش سپرد. سياوش شاد

گشت و با فرنگيس و پيران روان شدند تا به مكاني رسيد كه از سويي به

دريا و از سوي ديگر به كوه راه داشت. آنجا را براي بناي عظيمي سزاوار

 دانست و فرمود تا كاخ و ايوان با شكوهي بنا كنند. پس از رنج بسيار گنگ

 دژ ساخته شد. بنايي بوجود آمد كه در شكوه و عظمت و خرمي و صفا
 
بي نظير بود.
سياوش روزي با پيران به كاخ رفت و آن را از هر جهت آراسته

ديد. چون برگشت, ستاره شناسان را خواست, از ايشان پرسيد كه آيا از

اين بناي با شكوه بختش به سامان
مي‌ رسد يا دل از كرده پشيمان

مي شود. اختر شناسان آن را فرخنده ندانستند.


سياوش دل غمگين داشت و از آيندﮤ بد, تيره و دژم گشت. اين راز را با

پيران درميان گذاشت كه اين كاخ و سرزمين آباد به ديگر كسان مي رسدو

خود از آن بي بهره خواهد ماند. پيران آرامش كرد و چون به شهر خود

بازگشت مدتها از آن كاخ و دستگاه با افراسياب سخن گفت. افراسياب

كه از اين خبر شاد گشت هر چه از پيران شنيده بود با گرسيوز در ميان

نهاد و او را به رفتن نزد سياوش و ديدن آن دستگاه وا داشت.



برو تا ببيني سر و تاج او


همان تخت فيروزه و عاج او



به جايي كه بودي همه بوم و خار

بسازيد شهري چو خرم بهار


به او سپرد كه با نظر بزرگي و احترام بدو بنگرد.

به پيش بزرگان گراميش دار

ستايش كن و نيز ناميش دار

                                            
                                             ادامه دارد...

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

پي نوشت:
      دوستان پيشنهاد مي كنم به تارنماي دوستمان " ارباب حلقه ها" يا
"الفهلم" سر بزنيد .خيلي جالب است
                                             
                                         
 http://lashkhor-sing.mihanblog.com/

[ شنبه نهم آذر 1387 ] [ 0:42 قبل از ظهر ] [ مارال ] [ ]

روابط ايران  با سرزمين هاي  اطراف

اقوام مختلفي كه در ايران قبل از آريائي ها سكونت داشتند با يكديگر روابط

تجاري و تمدني داشتند. و سهم تمدن ايلامي از اين روابط بيشتر بود. از

فراواني آثار مهره ها يي كه در تجارت مورد استفاده قرار مي گرفته و همچنين

كالا ها و كتيبه هايي كه بدست آمده، نشان دهنده روابط تجاري و تمدني

گسترده ميان ساكنان فلات ايران بوده. ساكنان فلات ايران ، با تمدن هاي

همسايه نيز روابط تجاري و فرهنگي برقرار كرده بودند.اقوامي كه در شرق

ايران بسر مي بردند، با تمدن هاي هند در اطراف رود سند و ساكنان نواحي

مركزي و غربي فلات ايران با مردم بين النهرين به دادوستد مي‌پرداختند.

اقوام گوتي و لولوبي ، كاسي و ايلامي با ساكنان بين‌النهرين تماس داشتند.

از آنجا كه كوه هاي غربي ايران داراي معادن فراوان سنگ و فلز بودو مردم

بين‌النهرين بدان‌ها احتياج داشتند لذا چه از طريق جنگ و چه از طريق

دادوستد سعي مي‌كردند نيازهاي خويش را برآورده سازند. از آثار بدست آمده

مشخص شده كه از طريق ساكنان فلات ايران ، ميان بين‌النهرين و هند در روزگار

باستان روابط  تجاري بوده است.

آريايي ها

سكونت اوليه آريايي ها – قاره آسيا و اروپا چون به يكديگر متصل هستند، در

حقيقت مانند يك قاره مي باشند. به همين جهت به آنها اروپا- آسيا يا به

اختصار اوراسيا مي گويند. در قاره اوراسيا ، انجا كه اروپا و آسيا با يكديگر

متصل مي شودند، سرزمين پهناوري وجود دارد كه بيشتر به صورت علفزار

است كه استپ مي نامند. استپ اوراسيا از شمال به سيبري ، از جنوب به

فلات ايران ، از مشرق به آسياي مركزي و از مغرب به اروپاي مركزي محدود

مي شود. استپ اوراسيا در طول تاريخ سكونتگاه  اقوام متعددي بوده است .

اين استپ چون براي دامداري مناسب مي باشد، اقوام ساكن در آن بيشتر

دامدار بوده اند. آنان كه همراه دام هاي خود از جايي به جاي ديگر مي‌رفتند،‌

پس از مدتي بر شمار جمعيت و دام هايشان افزوده‌شد.در نتيجه به

سرزمين‌هاي جديدي مهجرت كردند. از آنجا كه مرزهاي شمالي اين استپ در

مجاورت سيبري قرار داشت و سيبري سرزميني سرد ويخبندان است و بيشتر

فبايل دامدار در مشرق اوراسيا بسر مي‌بردند، لذا مهاجرت اين اقوام اغلب به

سمت جنوب يعني فلات ايران يا مغرب يعني اروپا بود

                                                                    ادامه دارد...

[ سه شنبه پنجم آذر 1387 ] [ 11:40 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]
سياوش از گفته ‌هاي پيران شاد شد و از انديشه آزاد گشت.

به خوردن نشستند با يكديگر

سياوش پسر گشت و پيران پدر


پس از آن با خنده و شادي براه افتادند و جايي درنگ نكردند. از سوي

 ديگر افراسياب پياده به پيشباز رفت. سياوش به ديدن او از اسب فرود

 آمد و يكديگر را در آغوش كشيدند و بوسه ‌ها بر چشم و سر هم زدند.

افراسياب از اين آشتي آرام گشت و به سياوش مهربانيها كرد و فرمود

يكي از ايوانها را با فرش زربفت پوشاندند و تخت زريني نهادند و سياوش

را بر آن نشاندند, جشني ترتيب دادند و به شادي پرداختند و شبگير

افراسياب هديه ‌هاي بسيار برايش فرستاد
. هفته‌ اي به شادي گذشت.

 تا روزي افراسياب عزم گوي و چوگان كرد و با سياوش به دشت بيرون

رفت. تا شب به بازي سرگرم شدند و شادان به كاخ بازگشتند
, افراسياب

 كه از پهلواني و رشادت سياوش خيره گشته بود باز هديه ‌ها برايش

فرستاد و عزيزش داشت و هر روز چنان دل به او گرم مي‌ داشت كه جز

 با او با ديگري شاد نبود
.


سپهبد چه شادان بدي چه دژم


بجز با سياوش نبودي بهم


سالي بدين ترتيب گذشت تا روزي كه پيران و سياوش با هم نشسته

و به گفتگو پرداخته بودند, پيران سخن را به اينجا كشاند كه از سويي

 شاه جز بر تو بركسي نظري ندارد
:

چنان دان كه خرم بهارش تويي

نگارش تويي غمگسارش تويي


از سوي ديگر پسر كاوس هستي و بر همـﮥ هنرها چيره, پدر پير است

و تو برنايي, نبايد كه از تاج كياني جدا ماني
.

برادر نداري نه خواهر نه زن

چو شاخ گلي بر كنار چمن


يكي زن نگه كن سزاوار خويش

از ايران بنه درد و تيمار خويش



پس از آن گفت شهريار و گرسيوز هر كدام سه ماهرو در پس پرده دارند,

من هم چهار دختر دارم كه همه بندﮤ تواند؛ بزرگتر جريره نام دارد كه ميان

 خو برويان بي‌ نظير است, يكي را برگزين
.

سياوش ميل خود را به دختر پيران نشان داد و گفت
:

زخوبان جريره مرا درخور است

كه پيوندم از جان تو بهتر است


پيران باشادي به خانه رفت و كار جريره را آماده كرد.

بيار است او را چو خرم بهار

فرستاد در شب بر شهريار
[ شنبه دوم آذر 1387 ] [ 9:31 قبل از ظهر ] [ مارال ] [ ]

توتم و توتم پرستي

تقريبا هر حيواني، از سوسك مصري گرفته تا فيل هندي، در گوشه اي از

زمين، روزي به عنوان خدا مورد پرستش بوده است.هنديان اوجيبوا حيوان

خاص مورد پرستش خود را توتم مي ناميده و قبيله ي خود و هر يك از افراد

آن را نيز چنين نام مي داده اند، علماي مردم شناسي ،پرستش اشيا را ،

توتم پرستي ناميده اند. اين توتم ها ، معمولا، حيوان يا گياه هستند.كه در ميان

قبايل هنديشمردگان آمريكايي و آفريقا و قبيله ي دراويدي هندوستان و قبايل

استراليا، انواع توتم يافت مي شود.توتم كه رنگ ديني داشته، براي متحد

ساختن افراد قبيله موثر بوده است، همه مي پنداشتند كه بوسيله توتم با

يكديگر ارتباط دارند يا همه از آن بوجود آمده اند. افراد قبيله ايركوئوي، تصور

مي كنند كه زناشويي زنان با خرس، گرگ و آهو بوجود آمده است.توتم رفته

رفته از جنبه ديني خود خارج شده ، عنوان علامت خوشبختي يا نظر قرباني

پيدا كرده( مارال: مانند جغد كه شوم است، نعل اسب در جلوي بعضي از

مغازه ها كوبيده مي شود) ، يا همچون شير و عقاب ، وارد علامت پرچم هاي

دولت ها گشته، يا مانند گوزن علامت جمعيت هاي برادري شده، اين كه در

ابتداي دين مسيح، كبوتر، ماهي و بره حالت رمزي براي اين دين داشته. خوك،

زماني توتم يهوديان بوده. توتم از محرمات محسوب مي شد و كسي حق

خوردن يا دست زدن آن را نداشت (مانند گاو در هند) ، مگر اينكه خود خوردن

آن نوعي از مناسك ديني باشد، اينچنين انسان خداي خود را به عنوان عبادت

مي خورد. مردم گالا، در حبشه در تشريفات ديني خاص ، ماهي مخصوص

را كه مي پرستند، مي خورند و مي گويند : هنگامي كه آن را مي خوريم،

احساس مي كنيم كه روح در ما وارد مي شودو نفوذ مي كند.

***************************************************************************************

پي نوشت:

توتم از نظر دكتر شريعتي

قلم توتم من است، امانت روح القدس من است، وديعه مريم پاك من است،

صليب مقدس من است. در وفاي او، اسير قيصر نمي شوم، زر خريد يهود

نمي شوم، تسليم فريسيان نمي شوم. بگذار بر قامت بلند و راستين قلمم

به صليبم كشند، به چهار ميخم بكوبند، تا او كه استوانه حياتم بوده است،

صليب مرگم شود، شاهد رسالتم گردد، گواه شهادتم باشد، تا خدا ببيند كه

به نامجويي بر قلمم بالا نرفته ام، تا خلق بداند كه به كامجويي بر سفره

گوشت حرام توتمم ننشسته ام، تا زر بداند و زور بداند و تزوير بداند، كه امانت

خدا را فرعونيان نمي توانند از من گرفت، وديعه عشق را قارونيان نمي توانند از

من خريد و يادگار رسالت را بلعميان نمي توانند از من ربود. . .

. . . هر كسي را، هر قبيله اي را توتمي است، توتم من قلم است.

قلم زبان خدا است، قلم امانت آدم است، قلم وديعه عشق است،

هر كسي را توتمي است، و قلم توتم من است.

[ چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 ] [ 9:42 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]

افراسياب آشفته دل گشت و راي خويش را از جنگ و كين برگرداند و به

آشتي مبدل كرد و مصمم شد كه سرزميني را كه از دست داده است

 به ايرانيان واگذارد و بلا را از خود دور كند. پس گرسيوز با اسبان تازي و

نيام زرين و شمشير هندي و تاج پر گوهر و صد شتر بار گستردني و غلام

كنيز براه افتاد تا به لب جيحون رسيد و فرستاده‌ اي نزد سياوش گسيل

داشت و پس از آن با كشتي از آب گذشت تا به بلخ در آمد. سياوش او را

 با محبت و نوازش پذيرفت و نزد خويش نشاندش
. گرسيوز پس از تقديم

 هديه ‌ها درخواست صلح افراسياب را به گوش رستم و سياوش رساند.

رستم هفته ‌اي مهلت خواست و با سياوش دور از انجمن به شور پرداخت
.

 سرانجام قرار بر اين نهادند كه براي رفع بدگماني از افراسياب گروگاني از

 نزديكان خود بخواهد و سرزمين هايي كه از ايران در دست تورانيان

بوده است به ايشان واگذارد و خود به توران زمين برود. افراسياب هردو

پيشنهاد را پذيرفت. از خويشان نزديك صد نفر گروگان فرستاد و شهرهاي

 ايران را به ايشان واگذاشت. پس از آن رستم با نامه ‌اي از طرف سياوش

به درگاه كاوس شاه رفت
. چون شاه از مضمون نامه اطلاع يافت

خشمگين گشت و از وضع آنها برآشفت و رستم را سرزنشها كرد. رستم

 با هيچ دليل و برهاني نتوانست شاه را خرسند سازد تا آنكه كاوس گناه

اين كار را به گردن او انداخت و به تنبلي نسبتش داد
.


كه اين در سر او تو افكنده‌ اي


چنين بيخ كين از دلش كنده‌ اي


تن آسايي خويش جستي در اين

نه افروزش تاج و تخت و نگين


ترا دل به آن خواسته شاد شد

همه جنگ در پيش تو باد شد



فرمود تا طوس بجاي رستم به جنگ برود. رستم غمگين شد و پر از

خشم از پيش كاوس بيرون رفت و روي به سيستان نهاد. كاوس از طرف

ديگر نامه اي هم به سياوش نوشت و او را سرزنش كرد
.

تو با ماهرويان بياميختي


ببازي و از جنگ بگريختي


و او را به فرستادن گروگانها به دربار ايران و شكستن پيمان برانگيخت و

 او را نزد خود خواند
.

سياوش چون از نامه و خشم پدر بر رستم و گسيل داشتن طوس آگاه

 شد. بسيار خشمگين گشت و انديشيد كه اگر صد مرد گرد و سوار را

كه همه از خويشان افراسياب هستند به دربار ايران بفرستد همه به

فرمان پدر به دار آويخته مي ‌شوند و اگر هم پيمان را بشكند و با شاه

 توران بجنگد, زبان سرزنش به رويش گشاده مي ‌گردد, همه او را از

 عهد شكني ملامت مي كنند و خدا هم اين كار بد را نمي ‌پسندد و اگر

 جز اين كند و سپاه را به طوس بسپرد و نزد پدر باز گردد از او و سودابه

هم جز بدي نخواهد ديد
[ شنبه هجدهم آبان 1387 ] [ 4:57 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]


روز کوروش بر همه آریائی ها ی عزیز گرامی باد

باشد که شخص بزرگواری چون کوروش ، سر مشق زندگی قرار گیرد

چون او مقاوم در سختی ها ، مشورت در گرفتاری ها، احترام به همه ادیان،

تمسخر نکردن آنان، کمک و یاری رساندن، گذشت برای خطاکاران، تنبیه

مناسب برای مجرمین.

آیا ما نیز در زندگی خود چنین می کنیم؟ متاسفانه خیر!!!

فقط شعار کوروش ، کوروش را سر می دهیم، حرف های نامناسب و

 بی احترامی به همنوعان خود و در کل دموکراسی را رعایت نمی کنیم.

چون معنی آنرا یا نمی دانیم یا به کل فراموش کرده ایم و یا خود را برتر از

دیگران می دانیم .

                                کوروش وار زندگی کنید

[ چهارشنبه هشتم آبان 1387 ] [ 12:36 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]
پس بسوي آتش روانه شد و با داور پاك راز گفت و زاري نمود و اسب

 برانگيخت سودابه از سوي ديگر به بام آمد و به آتش نگريست و در دل

آرزو كرد كه بر سياوش بد رسد. مردم همه چشم به كاوس دوخته بودند

 و خشمگين مي‌ گريستند
.

سياوش با اسب خود را به ميان آتش انداخت و چنان در ميان شعله ‌ها

مي ‌تاخت كه گويي اسبش با آتش سازش دارد, اما آتش چنان زبانه

 مي‌ كشيد كه اسب و سياوش را در خود پنهان كرد.


يكي دشت با ديدگان پر زخون


كه تا او كي آيد زآتش برون



پس از لحظه ‌اي سياوش با لبان پرخنده از آتش بيرون آمد, همينكه

 چشم جهانيان به او افتاد ازشادي خروش برآوردند.


چنان آمد اسب و قباي سوار


كه گفتي سمن داشت اندر كنار


كمترين اثري از آتش در لباس و اسب و تن سياوش ديده نمي ‌شد.

همه به يكديگر مژده
مي‌ دادند كه خدا بر بيگناه بخشيد, اما سودابه

از خشم موي مي‌ كند و اشك مي ‌ريخت. همينكه سياوش پيش پدر

رفت و كاوس اثري از دود و آتش و گرد و خاك در او نديد از اسب فرود آمد

 و تنگ به برش گرفت و با او به ايوان شتافت و سه روز به شادي

 نشستند پس از آن در كار سودابه با ايرانيان شور كرد. همه او را

 سزاوار مرگ دانستند. شاه با دلي پردرد و رنگ رخساري زرد فرمان

به دار ِآويختناو را داد. سياوش انديشيد كه روزي شاه از اين كار پشيمان

مي ‌شود و او را مسبب اندوه خود مي داند پس از شهريار خواست تا

 سودابه را به او ببخشد شايد پند بپذيرد و از اين راه برگردد. شاه او را

بخشيد و به شبستان فرستادش.

چون روزگاري گذشت دل شاه بر سودابه گرمتر گشت.


چنان شد دلش باز در مهر اوي

كه ديده نه برداشت از چهر اوي


اما سودابه باز جادويي ساخت تا دل شاه بر سياوش بد شود. كاوس از

گفتار او در گمان افتاد و اين راز را با كسي نگفت تا حادثــﮥ تازه اي پيش

 آمد و آن لشكر كشي افراسياب بود. كاوس از اين خبر بسيار تنگدل

شد وخود را آمادﮤ كارزار كرد, اما مـﺅبدان پندش دادند كه او خود به جنگ

 نرود و اين كار را به پهلواني دلير واگذارد. سياوش:


به دل گفت من سازم اين رزمگاه

به چربي بگويم بخواهم ز شاه


مگر كم رهايي دهد دادگر

ز سودابه و گفتگوي پدر


دو ديگر كزين كار نام آورم

چنين لشكري را به دادم آورم


پس از پدر خواست كه او را به جنگ افراسياب بفرستد
[ یکشنبه پنجم آبان 1387 ] [ 4:34 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]
در حال طشت زريني آورد و بچه ها را در آن نهاد و خود خروشيد و جامه

 بر تن چاك زد تا فغانش به گوش شاه رسيد. سراسيمه
 
به شبستان در آمد
.

برآنگونه سودابه را خفته ديد

سراسر شبستان برآشفته ديد


دو كودك بر آنگونه بر طشت زر

نهاده بخواري و خسته جگر


سودابه زار گريست و گفت: اين بدي از سياوش رسيده است و تو باور

نكردي. شاه به انديشه فرو رفت و درمان كار خواست. اختر شناسان را

خواند و پنهاني از كودكان و سودابه سخن گفت. پس از هفته ‌اي به حل

معما پرداختند و گفتند:



دو كودك زپشت كس ديگرند

نه از پشت شاهند و زين مادرند


كاوس از آن پس پيوسته درانديشه بود تا حقيقت را روشن سازد, مــﺅبدان

 را پيش خواند و در كار سودابه و سياوش با آنها شور كرد. ايشان چنين

 رأي دادند كه براي رهايي از اين انديشه بايد آزمايشي كرد. بدين طريق

كه هر دو از آتش بگذرند تا بيگناه از گناهكار پيدا شود, زيرا هرگز آتش

به جان بيگناهان گزندي وارد نمي ‌سازد. شاه سودابه و سياوش را

پيش خواند و اين آزمايش را به گوششان رساند. سودابه كه در دل

هراسان بود، موضوع کودکان را پیش کشید و سياوش را نخست

 سزاوار آزمايش دانست:


فكنده نمودم دو كودك به شاه

از اين بيشتر خود چه باشد گناه


سياووش را رفت بايد نخست

كه اين بد بكرد و تباهي بجست


اما سياوش خود را براي آزمايش آماده ساخت:

به پاسخ چنين گفت با شهريار

كه دوزخ مرا زين سخن گشت خوار


اگر كوه آتش بودم بسپرم

ازين ننگ خواريست گر بگذرم


كاوس فرمود تا صد كاروان شتر سرخ موي هيزم گرد آوردند و از آن

دو كوه بلند برپا كردند و همـﮥ شهر به تماشا شتافتند و بر زن

بدكيش نفرين فرستادند.


به گيتي بجز پارسا زن مجوي

زن بدكنش خواري آرد به روي


پس شاه دستور داد تانفت سياه بر چوبها ريختند و آتش افروزان شعله

به آسمان رساندند چنانكه شب از روشني چون روز گشت. همـﮥ مردم

از كار سياوش گريان شدند. سياوش با كلاه خود زرين و جامـﮥ سفيد و

لبي پرخنده از اميد بر اسب سياه نشسته پيش شاه شتافت. پياده شد

 و نيايش كرد و چون پدر را شرمگين ديد:


سياوش بدو گفت انده مدار

كز اينسان بود گردش روزگار


سري پر زشرم و تباهي مراست

اگر بيگناهم رهايي مراست


                                  ادامه دارد...


 

[ دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 ] [ 9:29 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]

باري از زمان بر دوشمان
خستگي راه
کينه از بديها
بدبينگي در نگاه ها
دور از هر گونه خوبيها
بي معني در خنده ها
نشاط را دار آويختن
زندگي را سنگسار کردن
تاريخ را خفه کردن
نزاييدن آينده
در حال ساکن ماندن
تو بگو آيا مي توانيم با هم به گفتگو بنشينيم؟!
تو خسته هستي! حوصله داري حرفهامو بشنوي؟
من دلم پر از کينه است! ميتونم بهت اطمينان کنم؟
حرفات راسته؟ صادقانه !!!
آيا تو مي دوني خوبي يعني چي؟ تا حالا خوبي رو اصلا ديدي؟
منکه هميشه با ديدن زمان خنده هام خشک شده
گل خنده هام، وقتي غنچه بودند خشکيدن
من وقتي، تو نشاط را دار مي زدي ديدم
توي چشمام خون جمع شده بود
من رفتم زندگي را سنگسار کردم
مي بيني، منم شدم مثل همه
گل خنده هامو زير پا له کردم، خشکوندم
ديگه ديدن تو برام مفهومي نداره
من ازت مي ترسم، ولي رو نمي کنم
حتما تو هم مي ترسي، مگه نه؟
من ديگه حرفي ندارم که بزنم
اصلا از کي، از چي، از کجا حرف بزنيم؟
تو مي دوني؟ اين زمان بار سنگيني رو روي دوشم گذاشته
اي کاش مي تونستم خستگي در کنم
يا اي کاش، تو هم بهم کمک  مي کردي
اي کاش مي تونستم بهت اعتماد کنم
اي کاش بعد از مدت ها تنهايي
مي تونستيم همديگر رو ببينيم
از تنهايي هامون، غصه هامون، شادي هامون
از خوبي ها و بدي هامون با هم حرف بزنيم
بدون آنکه همديگرو خفه کنيم
بار سنگينمونو سبک کنيم
اي کاش هموني که هستيم همديگرو مي ديديم
خودمونو افسانه نکنيم
اي کاش خارو خار مي ديديم
گل رو گل مي ديديم
مواظب بوديم خار توي تنمون نره
و گل رو لگد نزنيم
هر دوشون زندگي هستن
اي کاش  موقع طوفان
چشمامونو باز بکنيم
دستامونو بهم بديم
و از وسط طوفان عبور کنيم
لذت سختي اونو بچشيم
بدون اينکه داغون بشيم
مي ياي؟!!!
بار هامونو تقسيم کنيم...
کينه رو دور بريزيم...
نشاط رو دار نزنيم...
زندگي رو سنگسار نکنيم...

[ جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ] [ 9:46 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]

بر سرزمین خود ببالید

 

سال ۷۰۳۰ میترایی آریایی، ۳۷۴۶ زرتشتی، ۲۵۶۷ شاهنشاهی و ۱۳۸۷ خورشیدی

اگرچه پیامبر ۱۳۸۷ سال پیش هجرت کردند ولی سرزمین آریایی ما ۵۶۴۴ سال پیش از آن نوروز را جشن می گرفت و ۲۳۶۰ سال پیش از آن مردمان این دیار، خدای را ستایش می کردند و کوروش ۱۱۸۱ سال پیش از آن دوستی را در جهان گسترانید.

پیشینه سرزمین ما بسی بیشتر از ۱۳۸۷ سال می باشد.

[ یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ] [ 1:5 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]
همیشه مردان بزرگ، مربیان بزرگی داشته اند و در دامان آنان خردورزی، رادمردی، پهلوانی، نیک اندیشی و شایستگی را پوییده اند. یکی از این نیو1 مردان زال2 است و یکی از این مربیان و انسان سازان پیشین "سیمرغ3" است.
زال که به هنگام پیدایش، سپیدموی و سپید روی بود:
"
به چهره چنان بود، تابنده شید4
و لیکن همه موی بودش سپید"
پدرش "سام" پس از آگاهی یافتن از چنین نوزادی فرمان می دهد تا او را "از آن بوم و بر دور بگذاشتند" 6 و پیش دادار آسمان سر بر می آورد و از چنین زادنی آن هم از "رودابه ی نیک پی 7" که:
"
ز سر تا به پایش به کردار عاج
به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج
دو چشمش بسان دو نرگس به باغ
مژه تیرگی برده از پر زاغ" 8
فریاد سر می دهد ای خدایی که از هر کژی و کاستی آگاهی من که گناهی نکرده ام و به کیش اهریمن 9 نگرویده ام 10 چرا چنین زایشی از بانوی من باشد که "مرا ننگ باشد به ایران زمین".
سپس نوزاد را بردند و بر پای کوهی نهادند که بر بالای آن نشیم 11 سیمرغ بود. ولی این سیمرغ چیست؟ و یا کیست؟ آیا پرنده ای است مانند پرندگان دیگر که در کوه و دره زندگی می کنند و یا زندگی می کرده و اکنون نسل آن گذشته و نابود شده است؟ اما چنان که در ادبیات پر بار فارسی آشکار است بعضی از چیزها و نام ها هیچ گاه هستی نداشته اند همچون دیو 12، هما 13، عنقا 14 (سیمرغ) و ... بلکه به شکل "نماد" نشانه یا آرزو و رمز در زندگی انسان ها بوده اند و نیک اندیشی و یا بد سگالی 15 گروهی از انسان ها را نمایش می داده اند.
در سراسر شاه نامه از این نمادها زیاد داستان و سرگذشت آمده است و سیمرغ نخست در داستان پرورش "زال" و سپس در زادن "رستم" 16 و زایش رودابه به شیوه ی "رستمانه" 17 و پس از آن سیمرغی دیگر در "خوان پجم" اسفندیار 18 است که اسفندیار در این خوان آن سیمرغ بدکنش را که بر هر رهگذری راه را می بست می کشد و این سیمرغ جفت سیمرغ یاریگر زال است.
ولی سیمرغ این گفتار نماد کنش نیک و پهلوان پرور است و آیا این رفتارها و کنش ها که شرح آن در پی خواهد آمد می تواند از مرغی هر چند بزرگ اندام و تهمتن 19 هم باشد، سر بزند؟ آنچه ارزشمند است اندیشه و ایده ی چنین کنش ها و یاریگری هایی است که در فرهنگ و ادب فارسی فراوان است مانند یاری رساندن به نوزادی که حتا پدر و مادرش او را دور انداخته اند ولی کس یا کسانی بوده اند که در چنین هنگامی نوزاد را برده و پرورده و از آن پهلوانی با برز و بالا ساخته اگر چه پرورنده در شکلی نمادین و یک پرنده بوده باشد

--------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

1ـ نیو: دلیر؛ پهلوان 2ـ زال: پدر رستم و فرزند سام یکی از پهلوانان بزرگ شاه نامه 3ـ سیمرغ: پرنده ای خیالی نماد دانایی در شاه نامه 4ـ شید: منبع نور؛ خورشید 5ـ سام: پدر زال 6ـ مصراعی از شاه نامه. 7ـ رودابه: مادر رستم ـ دختر شاه کابل. 8ـ دو بیت از شاه نامه 9ـ اهریمن: شیطان 10ـ گرویدن: ایمان آوردن. 11ـ نشیم: آشیانه. 12ـ دیو: موجودی خیالی که بسیاری معتقدند منظور همان بومیان قدیم است. 13ـ هما: پرنده ای خیالی و آرزویی که سعادت بخش بوده و مغز استخوان می خورده و در اوج آسمان پرواز می کرده و بر دوش هر کسی می نشست و یا سایه اش بر سر هر کسی می افتاد خوشبخت و سعادتمند وی شد. 14ـ عنقا: نام دیگر سیمرغ 15ـ بدسگالی: بداندیشی 16ـ رستم: پهلوان نامی شاه نامه 17ـ رستمانه: شیوه ی زادن رستم (سزارین) 18ـ اسفندیار: پهلوان دیگر شاه نامه (پسر گشتاسپ). 19ـ تهمتن: بزرگ اندام

                                                                               ادامه دارد........
 
                                                                          
[ یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ] [ 0:44 قبل از ظهر ] [ مارال ] [ ]

سلام

سلام مرا از فراز کوه البرز و زاگرس

از دامنه کوه سبلان و دنا

از جای جای سرزمین پهناور ایران پذیرا باشید.

من و خواهرم می خواهیم از دو نقطه جدا از هم

خطی رسم کنیم و در وسط آن نقطه ای قرار دهیم

که نه تنها هر دو با یکدیگر تبادل فکری کنیم

بلکه به بینهایت هایی که نمی شناسیم در ارتباط باشیم.

ما قصد داریم گذشتگان را به امروز پیوند دهیم

که نقطه اتصالی برای آینده باشد.

همچنین می خواهیم از دنیای ناشناخته امروز مطلع شویم.

مطالب درج شده ، متنوع خواهند بود.

امیدواریم شما ما را در این کار یاری دهید و نظراتی را که

درج می کنید برای کامل تر شدن اطلاعات ما باشد.

"مارال"

 

سلام

         سلامی به وسعت ایران زمین

                    به وسعت دلهای تمامی ایرانیان مقیم هر جای دنیا

ما سعی داریم مسیری را که سیمرغیان پیمودند، طی طریق کنیم

هنوز در اولین فدم هستیم اما پر انرژی

امیدوارم جزو سیمرغیان باقی بمانیم

و

راه تکامل را هر چند در جاده های باریک باشند، بپیماییم!

"نانسی"

[ سه شنبه هشتم مرداد 1387 ] [ 3:54 بعد از ظهر ] [ مارال ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
لینک دوستان
امکانات وب