|
سیمرغ آریایی
تاریخ سرزمین ایران
|
برج بابل شهرها، حکومت ها، الواح و کتیبه ها، معابد و کاهنان در بین النهرین از زمانی قدیمی تر از مصر به ظهور رسیدند، بنابراین روحی که در جسم تمدن بابلی دمیده می شد از کشور فراعنه عریانتر و قویتر و حقیقی تر و مادیتر بود، چه در همان هنگام که مصر را در شرق و غرب، پهن دشت های ریگزار و در جنوب، کوهستان های پر آبشار و در شمال دریا احاطه کرده بود، ساکنان عراق در عرصه ای بین دو رود توامان در سرزمینی مسطح و حاصل خیز زندگی می کردند و در کشورشان از هر سو در معرض مهاجمات و تاخت و تازهای بسیار قرار گرفته بود. در آن سرزمین روزگار به سرعت تبدیل و تغییر حاصل می کرد و فکر بقا و ازلیت، قهرا در دماغ آن اقوام ایجاد نمی شد.اوضاع و حوادث همیشه موقت و زودگذر جلوه می شد و هیچ چیز دوام و بقایی نداشت و مظاهر عمر به زودی طی می شد. به عبارت دیگر، ماهیگیران و شکارچیان باستانی، که در سواحل و باتلاق های دجله و فرات به صید می پرداختند، جای خود را به ساکنان قراء و دهات سپردند و روستاها جای خود را به شهرها و بلادهای (۱)مانند اوروک، اریدو، لاگاش، اور و نیپور، دادند.سپس شهرها با یکدیگر به نزاع برخاستند و یکی بر دیگری غلبه می یافت تا اینکه بالاخره سلطنت سومری ها تاسیس شده و عاقبت در تمدن مهاجمان سامی به تحلیل رفت و نابود شد، سلطنت های جدید به ظهور رسیدند که سرانجام، آنها نیز به دست جهانگیران ایرانی منقرض شدند.(۲) به همین منوال و بر همین قیاس خدایان اراضی دهات و شبانان، در حاشیه ی رودها و نهرها جای خود را به خدایان سماوی دادند که روشنای فلکی در بالای سر ایشان تابان بود، و در شهرها به صورت موجودات متعال روحانی و متجسم در معابد درآمدند، و در آنجا شوارهای خدایی مرکب از خدایان متعدد به ظهور رسید که آنان با یکدیگر گاهی به صلح و گاهی به عشق و محبت و گاهی به بغض و کینه به سر می برند و تعداد ایشان افزون از حد حساب و بیرون از میزان شمار گردید. ادامه دارد... ********************************************************* پی نوشت: ۱- خانه هایی که با خشت خام ساخته می شد، بر اثر مرور زمان فرو ریخت و بر ویرانه های هموار شده ی آنها خانه های جدید(و شهرها) ساخته شد. ۲- تاریخ بین النهرین مربوط به قبل از 3000 سال پیش از میلاد به مصر نئولیتیک ، دوران سفال، باز می گردد.در آن عصر، نخستین ده نشینان جای خود را به جوامع شهرنشین سپردند که بعدا تمدن و فرهنگ حلاف را در 4500 ق.م. توسعه دادند، و آن کاه فرهنگ ال عبید (4500-3800 ق.م.) چانشین آنان شد و در چهارمین هزاره ی قبل از میلاد، آفرینندگان تمدن اوروک روی کار آمدند که به نوبه ی خود ادامه ی کار را به دیگران سپردند. آنگاه، سلطنت سومریان این راه را پیمود(2800-2360 ق.م.)و سپس سامی ها از صحرای عربستان فرا رسیدند و تحت لوای پادشاه بزرگ خود، سارگن، بر آن سرزمین حکومت راندند( حدود 2360ق.م.)اما از آن پس مهاجمان از هر طرف بر بین التهرین تاختند و امید و آرامش و آسایش و حتی حق حیات با اِشغال های متعدد برای مدتی بس دراز، از مزدم این سامان سلب کردند.
[ پنجشنبه هشتم مهر 1389 ] [ 11:23 بعد از ظهر ] [ مارال ]
[ ]
یکی از فرماندهان ماردی مغرورِ شجاعت، لگام اسب خویش را با شتاب برگرداند و اسب سرعت خود را عوض نمود و به افت و خیز افتاد. این وضع توجه کوروش را جلب نمود و خم شد دست اسب را بلند کرد و ترکی دور سم آن دید که از تصادم به سنگ حاصل شده بود . پس به سوار آن گفت: تو که بر اسب لنگی سواری، بیا پایین! حریف خندید و گفت: نه کوروش، مگر من باید پیاده بجنگم؟ کوروش گفت: بلی نظر من این است؛ سپس به دبگران که با تعجب نگاه می کردند رو کرد و گفت: در جای خود باشید، من کوروش هخامنشی می گویم! خود به سوی رود فرود آمد و کمر بند شمشیر خود را برکند و جبّه ی خود را برانداخت.دیگر موقع حرف زدن نبود و اقتضا می کرد منفردا اقدام شود. ظاهرا بدون اسلحه و در صورتی که دست های خالی خود را بلند می کرد، به رود داخل شد و آب به زانو و کمرش زد. ولی به کار خود اعتماد داشت، گویی فروشی او به او فرمان می داد. مردی دیگر خود را به آب زد و معلوم شد وارتان است که از پشت سر او می آید. پس به خود فشار آوردند تا با قدم استوار از رود بگذرند. کوروش اول بیرون آمد و در اینجا ایبری های پشمالو بهم گردآمدند و نیزه ها را سبقت چنگ کردند. مخاصمین، خطری از آن دو تن غیر مسلح انتظار نداشتند و چون کوروش روی یکی از تخته سنگ ها نشست، همگی بنای نگاه کردن به او را نهادند. کوروش سربرآورد و به آنان چنین خطاب نمود : گوش کنید در این موقع که می خواهم برای پادگانی لشگریان ازدهاک با شما گفتگو کنم. بهتر است میان ما صلح و صفا باشد. ایبری ها نطق او را نفهمیدند و جوابی ندادند تا اینکه وارتان که نزد کوروش ایستاده بود به آنان سخن گفت و در آن هنگام مردم در سرزمین گود برای استماع گرد آمدند و جنگاوران پارسی و ارمنی،خاموش و بی حرکت ماندند. در نتیجه با کمک وارتان قراری داده شد که به موجب آن متارکه شود و برای سپاه کوروش، خواربار و چراگاه تهیه نمایند. کوروش با امتنان و خنده اظهار داشت: حمله به این مردم، بدون مذاکره اشتباه می شد، به هفت ستاره سوگند که ما موفق شدیم. وارتان کله ی سیاه خود را تکان داد و گفت: بلی ولی این خنجر را بردارید آن وقت خواهید دید. منظورش خنجر اهدایی ماندانه بود که کوروش به کمر بسته بود. کوروش خنجر را باز کرد و حاضرین همگی از این عمل ملول شدند و آه از نهادشان برآمد. وارتان با تبسم گفت: این مردم، به علامت الهه ی بزرگ که بر قبضه ی این خنجر است، اطاعت کردند. کوروش خشمناک گشته و می خواست خنجر را به رود بیندازد زیرا نمی خواست به خاطر علامت ملکه به او اطاعت کنند. ولی بعد تصور کرد که پیروان از برکت همان نشان سالم از گدار گذشتند. پس آن را دوباره به کمر خودنصب نمود. در این موقع سواران به او رسیدند و فرمانده از اینکه او تنها رود را عبور کرده بود،اعتراض نمود و کوروش قبول نمود که از آن پس در اقدامات خود با آن ها مشورت کند. از آن تاریخ به بعد، رشته ی تصمیم در کارها به دست کوروش افتاد، خواه در اردوگاه باشد ، خواه در میدان جنگ. ******************************************** پی نوشت:لطفا توجه کنید از سوی: دوستداران فرهنگ و تمدن ایران زمین
به: شهرداران و شوراهای شهر ایران
به نام خداوند جان و خرد ما امضاکنندگان و گواهان این نامه، با نگرش به نقش شهریار بزرگوار تاریخ، و با به فال نیک گرفتن بازگشت نخستین منشور حقوق بشر به کشورمان، خواهانیم که نام کورش بزرگ (ذوالقرنین) تا هفتم آبان امسال (1389) دوباره به خیابانها و میدانهای شهرهای ایران بازگردد. امید عطایی فرد برای امضا اینجارو کلیک کنید [ جمعه دوم مهر 1389 ] [ 1:35 قبل از ظهر ] [ مارال ]
[ ]
در بابل بعضی از کارهای عمومی به وسیله ی کاهنان انجام می شد، قراردادها را می نوشتند و تسجیل می کردند و امضای خود را بر آن ها می گذاشتند؛ وصیت نامه ها را تنظیم می کردند؛ به مرافعات مردم گوش می دادند و رای صادر می کردند، و از حوادث مهم و معاملات بازرگانی ثبت برمی داشتند. هرگاه بحرانی پیش می آمد و مال فراوان لازم می شد، شاه قسمتی از دارایی معابد را مصادره می کرد. ولی این کار خطرناکی بود که به ندرت اتفاق می افتاد، چه کاهانان کسانی را که بدون اجازه ی ایشان در اموال معابد تصرف کنند به شدت لعن می کردند و نفوذشان در مردم بیش از نفوذ شخص شاه بود؛ گاهی می توانستند، با اتحاد کلمه و استفاده از نیرو و هوش خویش، شاه را از سلطنت خلع کنند.متولیان معابد مزیت خلود و جاودانی بودن را داشتند، چه شاه می مرد، ولی خدایان جاودانی بود؛ به همین جهت مجمع روحانیون، که از تغییرات و تقلبات انتخاب و خطرهای مرض و آدمکشی و جنگ در امان بود، می توانست نقشه های دراز مدت برای کارهای خود بکشد، و این همان چیزی است که سازمان های بزرگ دینی تا امروز از آن برخوردار بوده اند. مقدر چنان بود که بابل به دست بازرگانان ساخته شود و سود آن به جیب کاهنان برود.تعداد خدایان در بابل زیاد بود، و نیروی تخیل مردم حدی نداشت و احتیاجاتی که مردم، برای آن ها، خود را نیازمند می دانستند، نامحدود بود.در قرن نهم قبل از میلاد شماره ی خدایان نزدیک به 65000 بوده، هر شهر برای نگاهبانی خود خدای خاصی داشت، در بابل قدیم، در شهرستان ها و روستاهای اگر چه به صورت رسمی به خدای بزرگ و اعلا سر فرود می آوردند، هر کدام خدای کوچکی داشتند که آن را می پرستیدند و به آن وفاداری می نمودند؛ به این ترتیب بود که پرستشگاه هایی برای شمش در لارسا، و برای عشتر در اوروک، و برای ننار در اور ساخته می شد – چه پس از آنکه دولت سومری از میان رفت، خدایان متعدد سومری برجای مانده بود. خدایان دور از مردم نبودند؛ بیش تر از آنها بر زمین و در معابد می زیستند؛ بیش تر از آن ها بر زمین و در معابد می زیستند: با کمال اشتها خوراک می خوردند و با دیدارهای شبانه ای که از زنان پرهیزگار می کردند، توسط این زنان، به مردم مشغول و پر کار بابل فرزندانی عطا می کرد. کهن ترین خدایان، خدایان نجومی بودند مانند آنو، گنبد نیلگون، شمش ، خورشید، ننار، ماه یا بعل، یعنی زمینی که همه بابلیان پس از مرگ به سینه ی آن باز می گردند. هر خانواده خدایی خانگی داشت که به آن نماز می گذاشت و هر بام و شام برای آن شراب می فشاند؛ هر فردی، خدایی (یا چنان که امروز می گوییم فرشته نگهبانی) برای حمایت خویش داشت که او را از افراط در غم و شادی حفظ می کرد؛ جن های متعدد باروری، به تصور آن مردم، بر روی مزارع در پرواز بودند و به محصول برکت می بخشیدند. شاید یهودیان گروه انبوه کروبیان و فرشتگان خود را از این شماره ی فراوان ارواح بابلی اقتباس کرده باشند. از مردم بابل شواهدی به دست نیامده که بنابر آن بتوان گفت یکتا پرستی، نظیر آن چه در زمان اخناتون یا اشعیای دوم وجود داشته ، در سرزمین بابل حکمفرما بوده است. باوجود این باید گفت که دو نیرو آن مردم را به طرف توحید می خوانده است: یکی این که مملکت پس از جنگ ها پهناور می شد، و خود این پهناوری خدایان محلی را به فرمان خدای یگانه در می آورد؛ دیگر آن که پاره ای از شهرها، از روی حب وطن، خدای خاص و محبوب خود را صاحب قدرت مطلقه و مسلط بر همه چیز می کردند؛ مثلا نبو چنین می گوید:" به نبو ایمان داشته باش و به خدایان دیگر ایمان نیاور." این دستور با نخستین فرمان از "احکام عشره" (ده فرمان) یهودیان چندان اختلافی ندارد. رفته رفته این تصور پیش آمد که خرده خدایان مظاهر یا صفاتی از خدای بزرگ را نمایش می دهند، به این ترتیب شمار خدایان کاهش یافت. در نتیجه مردوک، که در ابتدا خدای خورشید بود، به عنوان ریاست و بزرگی خدایان بابلی را پیدا کرد. و به لقب بعل مردوک، یعنی مردوک خدا، ملقب شد؛ بابلیان شیواترین و گرم ترین نمازهای خود را در برابر این خدا می گزاردند. ادامه دارد . . . ******************************************** مارال: دوستان عزیزم ببخشید، این سری نتونستم تصاویر خدایان را پیدا کنم و بذارم راستش کمی حالم خوب نیست، سپاس از خوبی های شما دوستان [ یکشنبه سی ام خرداد 1389 ] [ 10:51 قبل از ظهر ] [ مارال ]
[ ]
هاروپیک به کوروش دستور داده بود که به هر یک از دسته های راهزنان که بر سر راه خود
تصادف کند ، نابود سازد و بیرق پیروزی مادها و پارس ها را تا دریای گیاه در اقصای شمال برساند. ولی وارتان (پسر هاروپیک) عقیده نداشت لوای پادشاهی را به سرزمین های نوینی بردارند که در نتیجه ی سفر ثروتی عاید نگردد و منظورش از ثروت آهن یا طلا یا جواهر بود که برای معامله با وحشیان که آن را به منظور زینت عزیز می داشتند، ارزشی زیاد داشت. می گفت: اگر مال اندوختن نصیب لشکر نباشد، بهتر است بمانند و کشت زمستانی انجام دهند. کوروش در جواب وارتان گفت: پدر تو به من دستور داده و من تا حد مقدور آن را انجام می دهم. سپاهیانش طرفدار پیشروی به طرف شمال بودند، زیرا در پایان آن تابستان امکان شکار بسیار خوب در پیش بود. به علاوه کوروش اهتمام داشت از مراتع دره های بالا عبور کند، زیرا می دانست تهیه ی علوفه برای اسب ها و غذا برای پیروزی سپاهیان مهم تر از اسلحه پردازی است. در هر یک از موارد جنگ، فرماندهان ورزیده ی کوروش سراغ سواران می رفتند و از این که کوروش جنگ فنی را آشنا نیست آگاه بودند. ولی او زیر بار نمی رفت و عقیده داشت یا باید کاملا فرماندهی کند یا هیچ. سرانجام در عبور از رود سرزمین گود، نزاعی که انتظار آن را داشت، بروز کرد. نیروی اعزامی از آبشار کوهستان کبود عبور کرد، آب ها به سوی شمال جاری می شد و در پایین درختان کاج پیرامون سرزمین گود بلند می شد. این جا دره ای بود با یک رود تنها که در قعر آن جریان داشت، امتداد می یافت و در اطراف آن حبوبات روییده بود و در فواصل دهات اطراف گله های گوسفند دیده می شد. در ورای این دره ی عمیق، کو های مرتفع با قله های برفین دیده می شد. مهاجمین با تعقیب ردیف رو به رودخانه روانه شدند و راهشان به گداری رسید. در اینجا در ساحل مقابل بومیان اسلحه در دست در حفاظت و کشیک بودند. این ها وحشی بودند و پوست حیوانات می پوسیدند و نیزه داشتند ولی سپر نداشتند، کوروش دید زنان نیز با کارد در دست از پشت سر مردان به پیش فشار می آوردند. وارتان در مورد این مردم ساحل گفت: این ها چوپان های ایبری (1) هستند و احمق تر از آنند که از آنان بیمی رود. اینها نام رود خود را "کوروش" به معنی چوپان نهادند که رمه های آنان را سیراب می سازد. فرماندهان پارسیان به سوی رود سوار شدند تا با مشورت ارمنی ها، موانع و راه تسلط بر آنان را بیاموزند و پس از توافق به وارتان گفتند جنگیان ارمنی او یک حرکت شبه حمله در مقابل گدار نمایند و بنا شد در این بین ماردی ها و دای ها (2) که تیراندازان سوار بودند جدا شوند و به گدار بالاتر روند و بدون مشهود شدن از رود عبور کنند. آنگاه چون به آن ساحل رسیدند ناگهان خود را نشان دهند و ایبری ها را هدف تیر قرار دهند و در حمایت این تیراندازی ارمنی ها گدار را بگذرند. آن گاه دشمن بین دو صف مهاجم با آسانی شکار گزدد. به نظر کوروش ، این نقشه موثر ولی منجر به خونریزی زیاد می شد و لازم دانست در آن موقع که سربازان ورزیده در حال حرکت و آماده ی رزم بودند، اقدام فوری کند. پس ندا کرد: این فال نیک است که این رود نام مرا دارد و مرا می خواند، جای خود را حفظ کنید ****************************************************** پی نوشت 1: Iberians نامی است که به مردم ایبریا که در قفقاز می زیسته اند در کنار اقوام گرجی ها و ارمنی ها و اورارتوییان و هوریان 2: بطور کلی اقوام زیر در سکنه ی بومی فلات ایران پیش از ورود آریایی ها به شمار می آمدند : گروه نخست: مردمانی که از نواحی اطراف دریاچه رومیه تا منطقه ی علیای رود دیاله شناسایی شدند و عبارتند از : ( گوتیان ) که به نواحی شرقی بیشتر گرایش داشته و دیگر ( لولوبیان ) که قلمرو آنها بیشتر به اطراف باختر گسترانیده شده بود و نیز (کاسیان) که در ناحیه ی جنوب غربی یعنی در منطقه علیای رود دیاله و کرخه ساکن بودند . و گروه دوم ساکنان کرانه ی دریای مازندران که به (کاسپیان) معروفند . و از دیگر ساکنین در حاشیه ی بحر خزر می توان به ( کادوسیان ) ، (گیل ها) ، (تپوریان) یا (طبرستانیان) و ( ماردها ) یا ( آماردها ) که در منطقه ای بین سرزمینهای تحت اشغال و سکونت تپوریان و کادوسیان مسکن داشته اند . و سومین گروه مردمانی هستند که در سواحل آبی جنوب فلات ایران یعنی در کرانه های خلیج فارس سکونت داشتند که اینها احتمالاً مردمانی تیره پوست بودند و علاوه بر این در دره های غربی کوه زاگرس (حوریان) زندگی می کردند که در میان این اقوام (کاسیان) از نظر پیشرفت و فرهنگ معیشتی دارای ویژگی های برجسته ای نسبت به اقوام دیگر بودند . ادامه دارد . . . [ شنبه بیست و دوم خرداد 1389 ] [ 1:45 بعد از ظهر ] [ مارال ]
[ ]
خدایان بابلی آنچه قدرت شاه را محدود می کرد تنها قانون و طبقه ی اشراف نبود، بلکه طبقه ی کاهنان نیز مانعی در برابر قدرت مطلقه ی شاه به شمار می رفت؛ چه شاه از لحاظ قانونی عنوان عامل و وکیل خدای شهر را داشت.مالیات به نام خدا گرفته می شد و به خزانه های معابد ریخته می شد.شاه هنگامی در چشم مردم عنوان حقیقی سلطنت را پیدا می کرد که کاهنان لباس قدرت را بر او بپوشانند و دست بل را بگیرد و صورت مردوک را، در موکب با شکوهی، با خود در خیابان های شهر بگرداند. در اینگونه جشن ها لباس روحانی می پوشید و این، خود، نشانه ی وحدت دین و دولت به شمار می رفت، و شاید علامت آن بود که سلطنت ریشه ی دینی و آسمانی دارد. گرداگرد تخت سلطنت آثار و مظاهر فوق الطبیعه مشاهده می شد؛ این، خود، سبب آن بود که خروج بر پادشاه بزرگترین کفرها باشد، و کسی که به این کار جسارت ورزد، علاوه بر آنکه سر خود را از دست می دهد، به زیان از دست دادن روح نیز گرفتار شود؛ حتی حمورابی بزرگترین قانون خود را از خدا گرفته بود. از زمان پاتسی ها یا کاهن شاهان سومری،تا زمان تاجگذاری بخت نصر به دست کاهنان، بابلب دولتی دینی و پیوسته در زیر فرمان کاهنان بود. در نسل های متوالی، که گناهکاران، برای آسایش خاطر، مال خویش را با خدایان تقسیم می کردند، ثروت معابد پیوسته رو به افزایش بود. شاهان نیز، که خود را آمرزش خدایان می دانستند، پرستشگاه های معتبر می ساختند و اثاثه و بنده و مواد غذایی برای آن ها فراهم می کردند؛ زمین های بزرگی را بر آن ها وقف می کردند، هر ساله بخشی از درآمد کشور را به آن معابد اختصاص می دادند. هر وقت زمینی گشوده می شد و غنیمتی به چنگ قشون می افتاد، نخستین سهم بندگان و غنایم، از آن معابد بود؛ هر وقت غنیمت سرشاری به دست شاه می افتاد، هدایای فراوانی به خدایان تقدیم می کرد.از بعضی زمین ها سالانه مالیات جنسی خرما و دانه بار و میوه به معابد پرداخته می شد؛ اگر صاحب زمین آن مالیات را نمی پرداخت، ملک به تصرف معبد در می آمد.گاهی اوقات، این ملکیت به خود کاهنان انتقال می افت. توانگر و درویش، هر یک بر حسب استعداد خود سهمی از دسترنج خود را به معابد اختصاص می دادند. زر و سیم و مس و لاجورد و گوهرهای گرانبها و چوب های قیمتی فراوان در معابد انباشته شده بود.. چون کاهنان نمی توانستند از همه ی این ثروت ها بهره برداری کنند یا آنها را به مصرف برسانند، آنها را به سرمایه های قابل بهره برداری تبدیل می کردند، به این ترتیب بود که امور کشاورزی و صنعتی و مالی تمام مملکت را در قبضه داشتند. علاوه بر زمین های زراعتی پهناور، غلامان فراوان نیز در اختیار معبد بود، این غلامان را یا در مقابل مزد به خدمت می گماشتند، یا آنان را به حرفه های مختلف ، از نواختن موسیقی تا کشیدن شراب ، وا می داشتند. همچنین کاهنان بزرگترین بازرگانان و مالداران بابل بودند و با فروختن کالاهای گوناگونی که در معبد فراهم می شد، بخش مهمی ار بازرگانی کشور را ادراه می کردند.چنان شهرت داشتکه این دسته ، در بهره برداری از سرمایه، خکمت و درایت فراوان دارند؛ به همین جهت بسیاری از مردم سرمایه های خود را برای بهره برداری به ایشان می سپردند و می دانستند که اگر بهره ی فراوانی نباشد، به هر صورت، اطمینان هست که سودی به دست خواهد آمد. کاهنان به شرایطی سهل تر از دیگر وام دهندگان به مردم قرض می دادند، گاهی به درویشان و بیماران، بدون درخواست فایده، وام می دادند؛ هر وقت مردوک دوباره به وام گیرنده لبخند می زد سرمایه را پس می گرفتند ادامه مطلب [ چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389 ] [ 11:53 قبل از ظهر ] [ مارال ]
[ ]
کوهستان پناهگاه مردم محسوب می شد. کوروش هم به همین عقیده گروید چه در
کوهستان کبود شمال و چه در ارتفاعات صلح آمیز اطراف پاسارگاد آن را درست می یافت. جنگ ها و بیماری ها و مهاجرت ها همان درجه در مسیر خود استمرار داشتند که رودخانه ها و به خصوص رودها که از صحاری به دریاها جاری می شدند. و این موضوع در شهرهای متمدن محصور با دیوارها و ارای راه ها همان طور محقق می شد. هر وقت مردم می خواستند به علل مختلف از نزاع سرزمین های پست فرار کند به دوری در ارتفاعات می پیواستند و تا آنجا که میسر بود مساکن شهری خود را ترک می گفتند. کوروش در کوهستان کبود محصور، تمدن را پشت سر گذاشته بود . این سلسله کوه ها به یک بلندی می رسید که به قلعه های کبود می ماندند. با این همه وی به اشاره ی الهه ی بزرگ با لشکریانش به آن نواحی بیراهه رفت. موقعی که دره ای را به سوی شمال می پیمود، سواران از زیر جبهه ی سنگی عبور نمودند که بر آن پیکره هایی از سنگ های سفید کنده شده بود و گویی همراه آنان روانه بودند. بعض آن پیکر ها مانند خدایان ارتفاعات جلوه می کردند، زیرا بر فراز نقوشی مانند کوه ها ایستاده بودند. عده ای خدمتکار زن های سرپوشیده و با دامن های دراز الهه ی تاجداری که سوار شیری بود، تعقیب می کردند. کوروش دریافت که اینها تصویرهای مختلف ایشتار الهه ی بابل است که طوری پوشیده از خزه بود. یکی از همراهان او که وارتان نام داشت، اظهار داشت که در باب این خدایان اطلاعی ندارد و آن ها باید متعلق به ملل قدیمی باشند که از بین رفته اند و فقط نام آنان که هیتی (1) باشد و ویرانه ی حصارهایشان مانده. واراتان به خدایانی که پیروان خود را می گذاشتند، مانند غبار پراکنده گردند چندان عقیده نداشت. ولی می گفت دور نیست این خدایان هتی ها ناراضی شده باشند زیرا می دانست الهه ی بزرگ مشکل پسند است و قدرتش همه جا گسترده بودو با کنایه اظهار داشت: حتی کوروش کبیر او را بر خنجر خود نصب کرده . وارتان همان پسر هاروپیگ بود که در دامنه ها به سواران پارسی پیوست.خودش ارمنی و پدرش نیز ارمنی بود که فرمانده هی سپاه مادی را داشت. او نیز مانند پدر افکار خود را پنهان می داشت.در مورد ایشتار چنین گفت: راز او را زن ها می دانند نه مردها و زن ها ملیت معین باوفاداری نسبت به یک شاه ندارند. اگر سرزمینی تسخیر شود، مردها یا کشته می شوند و یا اسیر و مامور اعمال شاقه می شوند. ولی زن ها دیگ های غذا و کودکان خود را گرد می آورند و به خانه های فاتحین منتقل می گردند تا در آنجا بچه های نوین بوجود آورند. ممکن است شوهران تازه ی خود را جادو کنند یا حتی مسموم گردانند، ولی باز خودشان نمی میرند. اگر ببینی که یک دختر سامریه در شهر اورکلدانیان آب از چاه می کشد، تعجب نیست بخصوص که زیبا هم باشد. شاید الهه ی بزرگ دخالتی در این کار داشته باشد. شنیده ام که در پشت کوه های سفید (قفقازشمالی) در آن جلگه های یک طایفه ی کامل مرکب از زن فقط هست که زنده مانده اند و در جوار مقابر شوهرشان می گردند. ادامه دارد . . . ********************************************************** پی نوشت: 1- مطالبی در مورد هیتی ها را می توانید در ادمه مطلب بخوانید توصیه می کنم حتما بخونید ادامه مطلب [ سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389 ] [ 3:21 قبل از ظهر ] [ مارال ]
[ ]
کمبوجی، پسر بزرگ کوروش از کاساندانه، دختر فرناسپس از خانواده هخامنشی، هنگام گشودن بابل یک مرد رسیده ای بود. تحریک های ازار رساننده ی اندرون هنوز به دربار پارسیان راه نیافته بود، گرچه در آینده ی نزدیکی انتظار آن می رفت. برای برطرف کردن هر گونه خطر، کمبوجی بیدرنگ به عنوان"شاه پور" شناخته شد. در فر گفتی که کوروش برای بابلی ها بیرون داد آنها را آگاه نمود که بغ بزرگشان، مردوک، نه تنها او را بلکه پسر خود"کمبوجی" را افرین داده،" و ما، در پیشگاه او و بیریا، بشادی خداوندگاریی والای او را ستودیم." هر گاه که بغان همه بابل در خوانده می شدند که هر روز در پیشگاه بیل و نبو برای زندگی دراز برای خود او دعا کنند، و سخن فیض پیش خداوند مردوک به زبان آورند، در دعا کمبوجی را با کوروش با هم یاد می کردند. پیش از آنکه سال به تخت نشستن اش به پایان برسد، کوروش به همدان بازگشتف و کمبوجی را همچو نماینده ی شخصی خود بازگذاشت تا آیین دستور داده شده برای شاه را در جشن سال نو که نزدیک می شد، انجام دهد. در چهارم نیسان، 27 مارس 538، کمبوجی به عنوان پسر کوروش به پرستشگاه نبو در بابل در خیابان مقدس اشتار میان جشنکده و اسا گیلا رفت. آنجا سر پریستار همراه با پریستاران دیگر کمبوجی را پذیرفتند، و کمبوجی به آنها چیزهای نیک، پیشکش های معمول سال نو، هدیه کرد. آنگاه که کمبوجی دستان نبو را گرفت، این بغ به او چوبدستی راستکاری را پیشکش نمود، "شاهپور" که گرداگرد او را نیزه داران و کمانداران گوتیوم گرفته بودند از راه مقدس اساگیلا روان گشت و آماده ی انجام دادن تمام آیین شد. نبو هم با او به راه افتاد. پرده میان مردوک و پسرش برداشته شد، و شاهپور چوبدستی را به مردوک پیشکش کرد، و پس از آنکه خود دستان مردوک را گرفت و در برابر او کرنش نمود، چوبدستی را بازیافت. فقط پس از آنکه کوروش بدین گونه بوسیله ی نماینده ی خود خوشنودی خداوند بزرگ بابل را به دست آورد، دلگرم شد که عنوان "شاه بابل" را پیش از عنوان عمومی " شاه سرزمین ها" بیفزاید [ سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389 ] [ 10:25 بعد از ظهر ] [ مارال ]
[ ]
اخناتون پیشقدم توحید آنچه تا کنون گفته شد از عقاید و افکار کصریان در زمینه ی چند خدایی(Polytheism) بود که خدایان متعدد را می پرستیدند. ولی از عجایب آنکه، در تاریخ مذهبی مصر قدیم، یک مورد که در آن بوی شرب مشرب عالی توحید مونوتئیسم (Monotheism) استشمام می شود، وجود دارد که مصر را به سوی اصلاح مذهبی برده است.این داستان از این قرار است که در خاطر یکی از فراعنه ی جوان مصر تمایلی به توحید به ظهور رسید.بی گمان او از دو معمار، که در استخدام پدرش آمنحوتپ دوم(Amenhotep2) بودند، سرود خورشید تب را شنیده بود، آمنحوتپ دوم(Amenhotep2) در این سرود، خورشید که به نام آتون(قرص مهر=Aton) خوانده شد، به چنین عباراتی ستایش شده بود: " ای آفریدگاری که زمین را آفریدی،. . . آفریدگار بزرگ خلقت هزاران مخلوق رنج بسیار بزرگی برده ای . . . آنکه هر روز بر سراسر زمین ها گسترده می شود و بر همه ی جنبندگان بر روی زمین نظاره می کند . . . هر زمین، هر روز به هنگام طلوع او را نیایش می کند و به او نماز می گزارد." فرعون این کلمات را شنیده و با گرایشی که به یکتا پرستی داشته است، در دل او نائره ی یگانه پرستی شعله رو گردیده و عاقبت بر آن شده که خدای ملی مردم تب را، که آمون می گفتند، تغییر دهد، و از آن پس او را آتون بنامد، و نام خود را که تا آن وقت آمنحوتپ(4) معروف بود از آن پس به (Ikhnaton) اخناتون یعنی مومن به آتون، مبدل کند. پس، امر فرمود که در سراسر کشورش آتون را عبادت کنند و او را خدای واحد و یکتا بدانند که خالق همه ی کائنات و حافظ همه ی مخلوقات است، و در معابد مصر به نام او کاهنان نغمات بنوازند و به این گونه سرود خورشید بسرایند: تو ای هور زیبا درافق آسمان، تو ای زنده ی فروزنده، ای آتون، سر آغاز زندگی! آن لحظه که از کرانه ی خاور می دمی، سراسر گیتی را سرشار از زیبایی می کنی، این است هنر تو که به زیبایی و جلال و درخشنده گی، بر فراز سراسر زمین تابنده است. پرتو فروزانت، تا دور دست، زمین را به شمشه ی نور آکنده است. (دنباله ی این سرود را در ادامه ی مطلب بخوانید، که استاد علی اصغر حکمت آن را به نظم در آورده است) متنی از این سروده را بر دیوار معبد آتون نقر و رسم کرده اند که به زمان ما رسیده است. این سلطان یگانه پرست و قوی اراده حکم کرد که نام خدای آمون و دیگر خدایان را از تمام ابنیه و معابد و اوراق مذهبی محو کنند و اوزیریس خدای خدایان را به فراموشی بسپارند. پس برای آنکه محیطی مساعد و جایگاهی نوین برای معبود جدید خود فراهم آورد، دربار خود را از شهر تب نقل کرده و تختگاه نوینی در کنار رود نیل، اندکی دورتر از شهر تب، بنا فرمود و آن شهر را آختاتون (Akhetaton)، یعنی افق آنتون، نام داد. شهرهای نوین در اطراف کشور، به منظور نشر دعوت جدید، ساخته شد و دامنه ی آن از درون کشور تجاوز کرده و در خارج، یعنی تا سرحد ممالک شام و نوبه، امتداد یافت. که این اصلاح مذهبی زیاد دوام نیافت و بعد از فوت این فرعون، شوهر خواهرش به جای او بر تخت سلطنت نشست و وی دوباره تسلیم سخنان کاهنان گردید و مذهب قدیم آمون را از نو متدوال ساخت و خودش را توت عنخ آمون (Tutenkhamon) لقب نهاد.خدایان قدیم یعنی آمون، اوزیریس، ایسیس، و هوروس دوباره بر سریر الوهیت خرافی نشستند، تا زمانی که مسیحیت آمد و نام ایشان برای ابد بر افتاد توت عنخ آمون ادامه مطلب [ سه شنبه سی و یکم فروردین 1389 ] [ 5:51 بعد از ظهر ] [ مارال ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||